دموکراسی حساب کتاب دارد

 

چرا تعارف دارید؟! جسارت داشته باشید به جای اینکه حرف اصلی تان را لای زر ورق بپیچید و ملت را سر کار بگذارید خیلی شفاف بگویید منظورتان دقیقا چیست. از نظر شما رای یک آدم تحصیل کرده دانشگاهی مدرن به معنای امروزین اش نباید با رای یک روستایی بی سواد سنتی، به یک اندازه در سرنوشت کشور دخیل باشد. فرقی هم ندارد کجای دنیا باشد. دموکراسی وقتی به درستی دموکراسی است که حاصل نظر خواستن از مردم، تایید گرفتن برای ارزشهای سکولار باشد وگرنه اساسا بازی قبول نیست. قاسم محب علی از مسئولان پیشین وزارت خارجه و کارشناس فعلی مسائل خاورمیانه همین حقیقت را با کلی صغری کبرا چیدن مطرح می کند. در تحلیل اوضاع مصر معتقد است نه شفیق و نه مرسی نماینده انقلابیون نیستند چون انقلابیون، در اصل جوانان تحصیل کرده ای بودند که با دنیای مدرن آشنا شده بودند و می خواستند یک حکومت مدرن رو به راه داشته باشند. مسئله ی فلسطین هم البته دغدغه هست برای همه مصری ها اما مسئله ی اصلی شان داشتن یک حکومت دموکراتیک مثل الگوهای برتر غربی است. اسلام و قانون مبتنی بر شریعت اینها که هیچ اصلا. بعد آقای کارشناس روضه جامعه شناختی می خواند که بعله انقلاب که به همت این جوان ها پیروز شد- بقیه اقشار هم هیچ کاره بوده اند لابد- تازه جمعیت روستایی بی سواد مصری که به مقام شهروندی هنوز نائل نشده اند، و اکثریت را تشکیل می دهند به میدان آمدند. برای همین هم هست که حتی اگر انتخابات کاملا آزاد در مصر برگزار می شد، باز هم منصفانه نبود!! چون نظر این اکثریت بر آن اقلیت غلبه می کرد- که کرد با پیروزی اخوان.

حرف کلیدی کارشناس همین است. یعنی این اکثریت بی سواد حق ندارند در تصمیم های اساسی رای شان را به کرسی بنشانند و بر اقلیت با کیفیت، غلبه کنند. دقیقا همان حرفی که سبزها هم در انتخابات ۸۸ گفتند. البته اوایلش رویشان نمی شد واضح این را بگویند چون علیه شعارهای دموکراسی خواهی و خرد جمعی ستایی شان بود. اما مدتی که گذشت آنهایی که دوست نداشتند خودشان را با افسانه ی تقلب بزرگ، گول بزنند و تسکین بدهند خیلی راحت می گفتند چرا اقلیت تحصیل کرده باید به پای اکثریت نادان بسوزند.

اتفاقا حرف بی راهی هم نیست. صرفا آنچه اکثریت می گویند و رای می دهند صحیح نیست. خرد جمعی ممکن است خیلی غلط ها به سرش بزند که بکند. اما مسئله این است که چرا معیار و شاخص باید ارزش های سکولار و مدرن باشد و اصلا این معیار چه باید باشد. بعضی می گویند دموکراسی های ریشه دار این مشکل را با احزاب قدرتمند حل کرده اند. کل جریان نخبگانی پشت سر احزاب هستند و هر مشرب فکری حزبی دارد. درست می گویند اما فقط تا حدی. حدش هم این است که یکی از این جریان های نخبگانی و حزبش یک وقت به سرش نزند مثلا شریعت محور و غیر سکولار باشد چون در این صورت اساسا از مقام نخبگی ساقط و مشروعیتش هم در نظام دموکرات، زایل می شود. چون نخبه بودن هم شاخص هایی دارد که یکی از مهمترین هایش سکولار بودن است و همسو بودن با همان قدرت هایی که اسمش را می گذارند جامعه جهانی. وگرنه مثل وضعیت پارلمان مصر، بی بی سی کاملا حق می دهد به نماینده های سکولار که نگران نتیجه دموکراسی و تصویب قانون مبتنی بر شریعت باشند.

کارنامه حجاب!

 

باور کن چهار ستون بدنم می لرزد وقتی این برنامه های فرهنگی را برای ترویج حجاب و عفاف در مدارس می خوانم. دانش آموزان کارنامه حجاب می گیرند! پناه بر خدا! یک عالم طرح دیگر هم دارند و البته از انصاف نگذرم بعضی هایش اگر درست اجرا شود خوب است مثل آگاه سازی والدین یا تقویت بنیان های فکری محجبه ها یا محرم سازی مدارس، اما اغلبش تخیلات فانتزی کسانی است که نشسته اند دور هم طرح های فرهنگی داده اند و انگار هیچ گونه تماسی با واقعیت های جامعه و ذهنیت های بچه ها ندارند. یعنی دق می دهند آدم را. چهل حدیث راجع به حجاب را بدهیم به سه زبان بچه ها تمرین خوشنویسی کنند. حالا اساسا خواندن این چهل حدیث چه تاثیری دارد- که به ندرت دارد- و چه مضراتی دارد- از حساسیت زدایی نسبت به کلام حکیمانه و سوخت دادن آن تا دلزدگی- به کنار. این سه زبانش دیگر برای چه است. یعنی اینطوری شیک تر به نظر می رسد؟ یا مثلا برای دفاع از حجاب به سه زبان مسلط می شود ؟یا چه. نصب منشور حجاب و عفاف در مدارس! چقدر خلاقانه واقعا. انگار تا به حال مشکل این بوده که بچه های مدرسه نمی دانسته اند که چنین قانونی وجود دارد. انگار تا به حال ندیده اند بچه ها با قوانین چطور برخورد می کنند. بچه های مثبت مدرسه ی اسلامی ما اینقدر ان قلت دارند راجع به دفترچه قوانین شان. تا توجیه نشوند که کار فرهنگی نمی شود. بدتر موضع می گیرند و برای اثبات شجاعت و جسارت و استقلال، هدفشان می شود پیچاندن قانون و ایستادن جلوی آن. تشویق دختران نمونه ی محجبه هم از آن راهکارهای قدیمی فسیل شده است که معمولا به بدترین نحو اجرا می شود و از یک طرف باعث دلخوری دیگرانی می شود که حجابشان کامل نیست اما مثلا دانش آموز موفقی هستند؛ و از طرف همین دخترهای محجبه را در چشم بقیه منفور می کند. تاثیر گذاری از این بهتر دیگر ممکن است؟!

می خواهند به بچه ها نشان بدهند چه دست هایی در رسانه های بیگانه در کار است تا بی حجابی و بی عفافی را رواج دهد در جامعه. این هم از آن راهکارهایی است که ظرافت فوق العاده ای می خواهد تا در اجرا موفق شود و من اصلا چشم ام آب نمی خورد در مقیاس کلان وزارت آموزش و پرورش امکان چنین اجرای موفقی را داشته باشد. مخصوصا وقتی با مخاطب عام طرف است. حتی جمعی از بچه های خانواده های مذهبی هم در این زمینه ها موضع  دارند از همان سن راهنمایی- چرایی اش خود، محل بحث است- چه برسد به بچه هایی که در خانواده شان اصلا کانال های داخلی را نمی بینند. این را بگذار کنار تفاوت مخاطب ها در مناطق مختلف کشور. خیلی خیلی شعور لازم است که محتوایی تولید شود که برای همه قابل استفاده باشد. یا حتی چند محتوا برای چند گروه.

مدیر نمونه در حوزه حجاب و عفاف می خواهند انتخاب کنند. شاخص نمونه گی چیست نمی دانم. تعداد برنامه های فرهنگی- از همین جنس که همه جای کشور می بینیم برای پر کردن بیلان کاری؟ تعداد کسانی که نمره ی کمی یا کیفی حجابشان در کارنامه عالی است؟ تعداد پوسترهای مدرسه؟ یا چه؟ این کار، عشق و احساس وظیفه ی مدیر را می خواهد. اصلا بعید نیست مدیرانی برای کسب این عنوان نقض قرض کنند و کلا چه فضایی بین مدیران پیش خواهد آمد، بماند. کاش برنامه می گذاشتند و کادر آموزش و پرورش را بدون ایجاد زدگی و دافعه، حقیقتا و عمیقا در این حوزه حساس می کردند.

قبول دارم که خودم راهکار حاضر و آماده ندارم  اما حداقل آدم نمی تواند چیزی را درست کند، اینطور اهتمام به خراب تر کردن وضعیت نداشته باشد. دلم می خواهد بدانم این گروه کارشناسی چطور به این تصمیم ها رسیده اند.

 

 

سیل جمعیت شیعیان عراقی دارند پیاده به سمت کاظمین می روند. همین هفته گذشته دو انفجار بزرگ و تعدادی زیادی کشته و زخمی داشته همین مسیر. هدفش هم عزاداران است. اما باز مردم می آیند. زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکان. خطر مرگ دارد اما خیالشان نیست. یکی شان همین را جلوی دوربین تلویزیون ما تصریح می کند. نمی کرد هم واضح بود که جانشان را کف دست گرفته اند. دلم می گیرد از این شجاعتی، از این عشقی که دارد هدر می رود. لابد کافی نیست که خدا کار دنیا را یکسره کند. لابد کم اند آنها که از پس آن نبرد سخت بر آیند. لابد باز ممکن است سر بزنگاه تنها بماند ذخیره خدا. دلم می گیرد از خودمان.

 

بیچاره مصر

 

دادگاه قانون اساسی مصر، پارلمان مصر را منحل کرد. همان پارلمان که اسلام گراها اکثریت داشتند. همان که دو ماه پیش رای گیری اش اجرا شد. به همین سادگی! به همین خوشمزگی! پارلمان با اکثریت اسلام گرا یک هیات برای تدوین قانون اساسی جدید تشکیل داده. سکولارها  به قول بی بی سی صدیقِ شریف، نگران شده اند که تدوین یک قانون مبتنی بر شریعت، مانع تحکیم دموکراسی شود. خنده ندارد که! مگر می شود دموکراسی منجر به انتخاب شریعت بشود. این که دیگر اسمش دموکراسی نیست. دیکتاتوری اکثریت اسلام گرای تمامیت خواه است.  بعد این سکولارها از هیات کنار کشیده اند و رفته اند شکایت به دادگاه قانون اساسی- همان که قرار است تغییر کند چون میراث رژیم دیکتاتوری است- که اساسا اسلام گراها پیش از انتخابات نقض قانون کرده اند. چون علاوه بر کاندیداهای حزبی شان یک تعدادی کاندیدای مستقل هم معرفی کرده اند و با امکانات حزب شان تبلیغ آنها را هم کرده اند و اکثریت شده اند. بعله. اینطور بود که دادگاه قانون اساسی به داد دموکراسی رسید و پارلمان را منحل کرد و کاندیدای ریاست جمهوری اسلام خواه هم بداند اگر بخواهد به اندازه کافی دموکرات نباشد و زیاده از حد حرف از شریعت و غیره بزند آنجا را هم اعمال دموکراسی خوهند کرد. 

راستی چه مانده از انقلاب مصر؟! خدا رحمت کند امام خمینی را. اگر نبود چه بر سر انقلاب ما می آمد. چقدر خدا سر ما منت گذاشت

حواسشان هست؟

 

به همان دلایلی که قبلا(+ و + و +) نوشته ام، مخالفم با اجازه رسمی دادن برای بی حجابی اما این وضعیت فعلی گشت های ارشاد بی شک جز مصیبت برای ما ندارد. یک بار با یکی از این خانم های خیلی موجه و حزب اللهی و نسبتا هم مشهور که از اول انقلاب تا به حال مشغول فعالیت اجتماعی فرهنگی هستند، یک جلسه ای داشتیم. وقتی از راه رسید کمی پریشان بود. از میدان ونک، پیاده رد شده بود. ماموران به دختری تذکر داده بودند نتیجه اش از آن صحنه ها شده بود که جان می دهد برای فیلم گرفتن و گذاشتن روی یو تیوب و فحش دادن به جمهوری اسلامی از سر تا پا. می گفت تماس گرفته با کجا و کجا و گفته شما را به خدا دارید چه کار می کنید و حواستان هست آیا؟ و همان درد و غصه هایی که ما سالهاست داریم رقیق تر اش را منتقل کرده.

هنوز هم وضعیت همان است. هنوز هم بسیاری از کسانی که تذکر می گیرند یا برده می شوند برای تعهد گرفتن، پوشش ناجور و زننده ای ندارند. هنوز معیارها برای تشخیص بدحجابی به شدت سلیقه ای است. هنوز آدم ها طی این مراحل به شدت تحقیر می شوند و نفرت از حجاب، کمترین و ابتدایی ترین ثمره ی این برخورد است و باقی آثارش را هم همه می دانیم.  

گشت ارشاد در بهترین شرایط عملکرد- در حالت رویایی- قطعا وسیله ای نیست که بتواند ذره ای حتی ذره ای در ترویج فرهنگ حجاب- با آن همه پیچیدگی و عوامل متعددی که از سیاسی تا فرهنگی در آن دخیل است- موثر باشد. جایگاه این وسیله فقط خط نگهداری است. ایستادن لبه ی مرز. درست است که عرف جامعه به خصوص در تهران و بعضی شهرهای بزرگ نسبت به گذشته بسیار سهل گیر تر شده،‌ اما هنوز اکثریت همین شل حجاب ها، به هیچ وجه بی بند و بار نیستند و حتی راضی اند به برخورد با بی بند و باری و پوشش های وقیحانه. فرق این دو گروه را اگر ماموران گشت ارشاد تشخیص ندهند نتیجه اش جز مصیبت برای ما نیست.

 

 

دارم سریال راه طولانی را می بینم. با بازی رضا کیانیان- مثل همیشه اش عالی. باز هم یک پدر خوش قلب اما کم تدبیر که کارهای غیرعاقلانه می کند. بلد نیست درست با بچه هایش ارتباط بگیرد. لوس بارشان می آورد. متوقع شان می کند. روشهای تربیتی اش جواب نمی دهد. عقل اقتصادی درست و حسابی ندارد و مامان خانواده در همه این زمینه ها کامل است. یکی بگردد ببیند از بین این همه فیلم و سریال توی چند تایش بابای خانواده کارش را بلد است. گناه دارد به خدا. نکنید این کار را.  

 

 

به این می گویند نقد آکادمیک!

 

شرق مصاحبه کرده است با یک جناب دکتری درباره سیاست خارجی ایران و در واقع لب مطلب اش این است که این چه مرضی است ما داریم و نمی توانیم با جامعه ی جهانی مثل آدم کنار بیاییم و در کنار هم با مهربانی زندگی کنیم و همه اش سر جنگ داریم یا توی لاک خودمان هستیم. حرف تازه ای هم نیست. از همان سال ۷۶ و قبل تر تا به حال به شکل های مختلف گفته اند اش. ۸سال هم البته اجرا کردند مهربانی را تا آنجا که در وسع شان بود. حالا تابناک این گفتگو را با ذوق مندی بازنشر کرده و در مقدمه اش نوشته "این مصاحبه از آنجا که رویکردی انتقادی و البته آسیب‌شناسانه به رویکرد‌های حاکم بر دستگاه سیاست خارجی و دیپلماسی خارجی کشور دارد، دارای اهمیت و توجه دو چندان است، چرا که به ندرت رویکرد‌های سیاست خارجی کشور مورد نقد آکادمیک قرار می‌گیرد و آنچه هست، عمدتا هشدار‌ها و انتقادهای غیر عالمانه‌ای است که در نشریات کشور و سایت‌های خبری منتشر می‌شود. "

چنان می گوید آکادمیک انگار که وحی منزل است. حالا کاش واقعا بحث آکادمیک - علمی- بود. نقد اصلی اش به ایدئولوژی و جهان بینی حاکم بر جمهوری اسلامی یعنی همان استکبارستیزی و عدالتخواهی در عرصه جهانی است که اسمش را می گذارد ایده آلیسم. از آن طرف بدون اینکه اثبات کند، به اسم واقع گرایی، ‌جهان بینی خودش و تحلیل اش را از وضعیت دنیا و روابط قدرت، معیار و صحیح می گیرد و به رویکرد سیاست خارجی مثلا متوهمانه جمهوری اسلامی می تازد. در حالیکه تحلیل و توصیفش به نظرم بسیار سوگیرانه و بعضی جاها رسما فانتزی و تخیلی است به جای واقع گرا و جای نقد دارد چون بسیاری واقعیت ها را که با ایدئولوژی اش جور نبوده اصلا در تحلیل و توصیف دخالت نداده. مثلا به هیچ وجه نظام سلطه ای در جهان نمی بیند که نظراتش را هرجا که بخواهد از سازمان ملل و شورای امنیت گرفته تا آژانس تخصصی انرژی هسته دارد با زور اعمال می کند یا مداخله نظامی می کند یا مداخله سیاسی. سودان تجزیه می کند و بحرینی سرکوب می کند و جنگ داخلی در سوریه راه می اندازد و از این دست کارها...در عوضش دنیای گل و بلبلی ترسیم می کند مثل قصه ها که همه باهم در حال تعامل اند و از هم چیز یاد می گیرند و فقط ایران به صورتی بیمارگونه شلنگ تخته می اندازد. خنده دار است! حتی حاضر نیست شفاف بگوید هر کشوری اندازه قدرتش باید باج بدهد. هر چه قدرتمند تر باشی، کمتر. اسم این باج دهی ها را می گذارد تعامل. مثلا ترکیه سپر دفاع ضد موشکی ناتو را در کشورش می پذیرد، تعامل است یا فلان کشور مجبور است واردات نفت از ایران را قطع کند تعامل است...یا مثلا می گوید آمریکا نبرد قدرت در خاورمیانه را سپرده به ترکیه و عربستان که به نیابت او مشغولند. آن وقت این همه حضور عینی نظامی و سیاسی چطور تعریف می شود؟ یا مثلا انقلاب های عربی در جهت منافع عربستان بوده اند! بنده خدا. بگو عربستان مشغول تغییر صحنه در جهت دلخواه است اما اصل انقلاب ها که هم پیمان های عربستان را ساقط کرد.

خوب بود اگر جناب دکتر آکادمیک این شفافیت را لحاظ می کرد و این دو حوزه را تفکیک می کرد و می گفت کجای ایراداتش به جهان بینی است و طبیعتا بحث دراین باره خارج از تخصص او و کجایش به مباحث علوم سیاسی بر می گردد که او مثلا چنین که گذشت، صاحبنظر است. اما در عوض اصلا به روی خودش نمی آورد یکی از بزرگترین دلایل تقابل نظام سلطه - و نه جامعه ی جهانی- با ایران، به مسئله ی اسرائیل بر می گردد. اگر ایران مشکلی با اسرائیل نداشت یا مثل ترکیه فقط ژست ضد صهیونیستی می گرفت و پس پرده با هم فالوده می خوردند، ۹۹ درصد فشارهای موجود و تقابل ها حذف می شد. لااقل مثل کاندیدای سبزها مثلا می گفت با اسرائیل دشمنیم اما رفتارها و سیاست های تقابل جویانه ی دولت را مضر می دانیم مثلا. می آمد می گفت با هدفی که نظام دارد- و من هم روی آن حرف دارم یا قبول ندارم یا هر چه- باز هم این رویکرد غلط است. چشمش را به کل بسته. انگار که مثلا دوربین روی رینگ فقط یکی از بوکسورها را نشان بدهد که مثل خل وضع ها در حال مشت پراندن در هواست.

از مصاحبه که بگذریم این موضوع خیلی وقت ها فکرم را مشغول می کند. این که یک نظام اسلامی- طبیعتا غیر ایده آل در زمان غیر معصوم- چطور باید روابطش را در جهان امروز تنظیم کند. این نظام ماهیتا نمی تواند با اسرائیل کنار بیاید و ماهیتا باید برای آزادی قدس تلاش کند و به گروه های مقاومت کمک کند پس طبیعتا مورد دشمنی اسرائیل و سایر کشورهای تحت سلطه ی اسرائیل یا هم پیمان آن واقع می شود. حالا با این وضعیت، چطور باید در مناسبات نابرابر جهانی وارد شود و چطور از فرصت ها استفاده کند و با دیگر کشورها تعامل کند و غیره. اگر چه به نظرم نه تنها بقای جمهوری اسلامی که قدرتمند شدنش- به رغم انکار برخی که یا عصبانی اند یا مغرض- تا همینجا شق القمری بوده برای خودش در این دنیایی که قانون جنگل حکم فرماست اما مسلما دستگاه سیاست خارجی و نه تنها آن که سیستم اقتصادی و دستگاه فرهنگی و همه اجزای نظام می توانسته اند بسیار بهتر از این کار کنند- در همین شرایط تقابل با اسرائیل. نمونه های کم کاری و خراب کاری و افتضاح کاری این دستگاه ها را کم ندیده ایم و نشنیده ایم. از یک رایزن فرهنگی گرفته که ذره ای نمی فهمد فرهنگ چیست و اصلا فلسفه وجودی اش در یک کشور دیگر چه بوده تا چه می دانم سفیر و کارشناس های ارشد و معاون و وزیر. بخشی از نقد ها باید این جزئیات را هدف بگیرد اما مسلما راهبردهای کلان هم محل تامل است. یک تفاوت اش همین که در دو دولت اصلاحات و مهرورزی دیدیم. این که- در حالت ایده آلش- ضمن ایستادگی بر اصول، برویم سمت گفتگوی تمدن ها- که حاوی پاره های از حقیقت است یا آماده باشیم برای جنگ ناگزیر تمدن ها- که باز حاوی پاره هایی از حقیقت است. اساسا پیدا کردن راه میانه بسیار پیچیده است و نقد کردن وضعیت موجود برای هر کس، خیلی راحت.

در لذت خواندن جانستان کابلستان

 

جانستان کابلستان را یک نفس خواندم. یعنی ۶ ساعت بی وقفه. اصلا نمی توانستم بگذارمش زمین. باز خدا را شکر کردم که امیرخانی هست و می نویسد. از آن نویسنده هاست که واقعا حق دعا به گردن ما دارد که برایش از خدا بخواهیم یک لحظه فکرش و قلمش را به خودش وانگذارد و به قول پیچک، نو به نو بجوشد و آخر و عاقبتش به خیر شود. تولد انقلاب اسلامی در ترکیه یا جنرال پترائوس یا تقریرات اقتصادی یا زن خواننده در لنگر پا سید و امثال اینها البته جای بحث دارد اما در مقابلش لذتی است که از خواندن آثارش می بریم و دریافت های بسیاری است که داریم.

سالهاست دلم می خواهد یک سفر طولانی بروم افغانستان. کلا که ولع دیدن همه جا را دارم اما نه به شکل توریستی. ایده الم همین مدلی است که نویسنده رفته- به جز قسمت های به شدت ترسناکش مثلا در کتل سنگی و اینها. که با آدم ها از هر قشر از استاد دانشگاه و دانشجو تا راننده و نانوا و غیره همکلام بشوی. نه فقط آثار تاریخی مشهور که بازار سنتی شهر و محله ها و کوچه ها را ببینی. غذاهای محلی شان را بخوری. داخل خانه ها بروی. سوار وسایل نقلیه عمومی بشوی. در مراسم ها حضور داشته باشی. حال من موقع خواندن این سفرنامه معلوم است دیگر. حسرت! حالا همراه پایه نداشتن به کنار. اساسا زن بودن یک محدودیت خیلی جدی است برای این مدل سفر کردن و البته از حق نگذریم بعضی از محدودیت ها هم بیشتر ذهنی است تا واقعی و من هم جسارتم به اندازه آرزوهایم نیست که دل بزنم به دریا.

 

در سوریه چه خبر است

 

بامدادی مطلبی خواندنی درباره سوریه ترجمه کرده که احیانا اگر کسی عجالتا صافی شکن ندارد در ادامه مطلب می تواند بخواند. البته حرف چندان تازه ای نیست اما خوب کنار هم جمع و جور شده و لینک های خیلی خوبی هم برای مستند شدن تحلیل ها دارد. خلاصه از دستش ندهید.

کامنت های پای مطلب هم برایم جالب بود و البته دردناک. یکی بعد از این همه مستندات یک جوری که انگار مستاصل شده اما دلش نمی خواهد این حقیقت را بپذیرد، سوال بزرگش را مطرح می کند: اگر بشار اسد آنقدرها مقصر نیست چرا اجازه نمی دهد خبرنگارها بروند توی سوریه و اخبار کشتار گروههای تروریستی را منتشر کنند! لابد مثلا الجزیره یا بی بی سی یا سی ان ان مثلا!! ای بابا

یکی دیگر از کامنت گذارها بعد از طرح چند سوال دیگر که تا حدی به حق در جهت اثبات خاکستری- و نه سفید- بودن حکومت اسد است نهایتا یک سوال کلیدی می پرسد. سوالی که در واقع بیشتر نشانه بی اعتمادی به مستندات است چون نتیجه باور کردن آنها برای کسی که چنین نگاهی به جنبش سبز دارد می تواند ویرانگر باشد. سوال این است: با این اوصاف از فعالیت های آمریکا و غرب برای منطقه- که مستنداتش در لینک ها آمده- آیا پذیرش این تحلیل باعث نمی شود جنبش سبز در مظان این اتهام قرار نمی گیرد که در پروژه ی غربی حذف نظام سیاسی ایران نقش فعال داشته؟

آدم این درد را به کجا ببرد. هان؟

ادامه نوشته

این دو روز برایم شیرین نیست

 

از چه زمانی رسم شد روز مادر و بعد هم روز پدر، ملت هدیه بگیرند؟ من واقعا از این رسم متنفرم چون هیچ وقت نمی خواستم هدیه خریدن برای عزیزترین کسانم برایم تبدیل به یک تکلیف فوق العاده شاق بشود و حالا شده، به خصوص با محدودیت شدیدی که به خاطر سلیقه ی خاص مامان و بابا در انتخاب دارم. مجبور هستی یک زمان خاص بر اساس یک استاندارد نسبتا خاص در هر خانوادهُ به هر ضرب و زوری شده چیزی تهیه کنی هر چند به آن نیازی نداشته باشند یا مطمئن نباشی که دوستش خواهند داشت. اینقدر عذاب وجدان دارم از حس منفی ام که این دو روز را رسما زهرم کرده. چون حس می کنم عشقی که شأن مامان و باباست در هدیه هایم نیست. هدیه خریدن برای عزیزان و دیدن شادی هر چند کوچک آنها یکی از شیرین ترین لذت هایی است که آدم می تواند تجربه کند و این روزهای تجاری شده ی پدر و مادر به طرز نامردانه ای دارد این لذت را از من می گیرد. دلم می خواهد هدیه ای که می گیرم خالصانه و با عشق باشد و این فشار و اجبار تمام آن خلوص و عشقی که می خواهم در هدیه جاری باشد از من می گیرد. نمی دانم شاید آدم های دیگر با این دو روز راحت باشند اما من آدم ِ این مدل مراسم ها نیستم. اگر رها نباشم این کار برایم یک کابوس می شود.

جای مامان و بابا هم بودم از این روز متنفر می شدم. اینکه فکر کنی بچه ها، روتین وار، هر سال یک روز خاص مجبورند دست پر بیایند به خانه، اصلا حس دلنشینی نیست.

 

 

مدتی است سایت ها و وبلاگ هایی که با رئیس جمهور مشکل دارند، چند خط از کتاب خاطرات روحانی- دبیر سابق امنیت ملی با آن کارنامه ی درخشان!!- را با چه ذوقی منتشر می کنند. همه باهم خیلی شیک خودشان را می زنند به آن راه که تیم روحانی و دولت اصلاحات چه وضع ذلت باری در مذاکرات هسته ای به بار آورده بودند و به روی مبارکشان هم نمی آورند که با آمدن دولت جدید و تیم جدید امنیت ملی، ایران چه پیشرفت هایی در زمینه دیپلماتیک و علمی و اجرایی داشت و الان در چه موقعیتی است. همینقدر لذت می برند از اینکه دور هم بنشینند و این خاطره را تعریف کنند و هم دیگر را تایید کنند که چه رئیس جمهور فلان و بهمانی داریم و بخندند. به نظرم رسما چندش آور است. همین!

انتخاب عجیب مصری ها

 

این نتیجه ی انتخابات مصر رسما فاجعه است!!! احمد شفیق، آخرین نخست وزیر حسنی مبارک، همانی که مردم مدتها در میدان تحریر علیه اش شعار می دادند، همانی که هیچ ابراز پشیمانی هم نکرده از آن دوران، رأی دوم مصر شده بعد از نامزد اخوان المسلمین. یعنی من جای مصری های انقلابی بودم دق می کردم الان! حتی فکر اینکه او رئیس جمهور پس از انقلاب بشود شرم آور است برای انقلابی ها. ظاهرا خودشان هم شوکه شده اند. نکرده اند لااقل به یک آدم خوشنام تر سکولار رای بدهند مقابل نامزد اخوان. دلم یک تحلیل دقیق می خواهد از این وضعیت. واقعا دلیل رای آوردنش چه بوده. 

 پ.ن: اینجا و اینجا تحلیل های مختصری در این باره هست- فعلا بی قضاوت درباره میزان اعتبارش. ممنون از کسی که لینکش را گذاشت در کامنت ها

پ.ن۲: توصیف خوبی از وضعیت انتخابات اخیر مصر اینجا هست.

عصر بیگناهی و خصوصی نیست هم در این باره نوشته اند.