الحمد لله رب العالمین
دو سال پیش که مامان و بابا از مکه آمده بودند، یکی از اقوام، یک کاج مطبق بلند و قشنگ، هدیه آورده بود. این دوسال یک طبقه اضافه کرده بود. از پارسال هم شده بود هم نشین من توی این اتاق که نورش بهتر است. حالش خیلی خوب بود. سرحال. قبراق. طوری که خیلی ها فکر می کردند مصنوعی است اینقدر که روی فرم است همه طبقه هایش. شاید هم چشم خورد اصلا. امروز گفتم لطفا بیایید ببریمش یک اتاق دیگر. جلوی چشم هایم نباشد. نمی توانم شاهد مرگ تدریجی اش باشم. حالا جایش کنارم خالی شده. کم مانده گریه ام بگیرد.
حدود یک ماه پیش کوزه اش را عوض کردیم. گفتم این خاکهایش را نتکانید همینطور با خاک قبلی بگذارید. سایر دست اندرکاران گوش نکردند. یک بار هم بعد از جاسازی دوباره از ریشه کشیدندش بیرون که قشنگ وسط کوزه ی جدید قرار بگیرد. فکر نمی کردند اینقدر حساس باشد. بعد از یک هفته برگ های طبقه ی بالایی آویزان شدند. افشانه ی آبش را هی زیاد کردیم گفتیم رطوبت بگیرد حالش خوب بشود اما انگار تاثیری نداشت. آخری ها رسما قربان صدقه اش می رفتم که تو رو خدا خوب شو. خوب که نشد، هیچ؛ طبقه های بعدی هم کم کم آویزان شد و خشک شد.
بدجور جایش کنارم خالی است. بدجور