اجبار به استفاده از چادر و توهم کار فرهنگی

هنوز سه ماه از طرح کارنامه حجاب شان نمی گذرد. حالا چشم مان روشن شده به اجبار چادر در مدارس خاص برای تربیت انسان های متدین معتقد به نظام! یعنی آدم مغزش درد می گیرد. در نظرشان هم هست که طرح هوشمندانه شان را گسترش بدهند. قبل ترش هم یکی دوستانمان تماس گرفته بود با  دفتر مهرخانه و گفته بود در شهرک سازمانی شان چادر اجباری شده. مانده ایم چه بکنیم با این کارها. امروز یکی از آدم های شریف و باسواد و بسیار موجه فرهنگی تماس گرفته با مدیر مسئول ما و گفته این بحث چادر اجباری را پیگیری کنید که طرح های به شدت آسیب زایی هستند. 

باید کاری کرد.



بدبختی های پارسا

توی محوطه سرمان گرم بود و پارسا هم بین ما می چرخید و خلاصه مشغول بود. هوس والیبال کردیم و طبعا پسرک دیگر نمی توانست توی بازی باشد. یکی دو دقیقه دنبال توپ از این طرف به آن طرف دوید و حسابی پکر شد. بعد دیدیم یکهو سرش را زیر انداخته و به حالت قهر با یک قیافه ای که دلمان را ریش ریش کرد از بس غصه دار بود، می گوید" اصلا بدبخت شدم رفت... دیدی چه بدبخت شدم... من که اصلا بدبخت شدم الان..." و همینطور که اینها را تند تند و کاملا جدی می گفت، از پله های ایوان می رفت بالا. حالا از خنده دلمان را گرفته بودیم و دلداری اش هم می خواستیم بدهیم. این کلمه را تازه یاد گرفته بود و لابد حس می کرد راست کار دل پرغصه ی کودکانه اش است. کاش هیچ وقت نمی فهمید این واژه برای توصیف چه دردهایی در زندگی آدمها ابداع شده.

اگر سلمان رشدی اعدام شده بود...

اگر سلمان رشدی به حکم مرجع مان اعدام می شد* بدون شک بعدی ها از ترس جانشان جرأت نمی کردند کار را به اینجا برسانند. حمله به سفارت خانه ها، تظاهرات خیابانی، آتش زدن پرچم و حتی تحریم کالاهای فلان کشور- مثلا دانمارک- همه از سر ضعف است و کمکی بزرگ به جریان اسلام هراسی و بی منطق و وحشی نشان دادن مسلمان ها، اگر عامل اصلی اعدام نشود. و ماجرا وقتی رقت انگیز تر می شود که گروه هایی با پرچم و تابلوی القاعده هم وارد بازی و خشم مقدس مسلمان ها بشوند و آدم های بی ربطی مثل سفیر آمریکا را بکشند و بقیه مسلمان های روشنفکر هم مثل همیشه به دست و پا بیفتند تا به مردم متمدن!!! ثابت کنند اسلام خیلی دین رحمانی ای می باشد و اکثریت مسلمان ها خیلی نایس هستند و از روش های کاملا متمدنانه و مدنی!- مثلا امضای پتنیشن در اینترنت و نامه نوشتن به رئیس جمهور آمریکا- اعتراض می کنند و کمترین نسبتی با حرکات وحشیانه این مسلمان های خشمگین غیر منطقی ندارند. 

نفس اعتراضات شدید و جهت گیری اش به سمت سفارت خانه های آمریکا البته خوشحال کننده است و امیدوار کننده jتر هم بود اگر می فهمیدند وابستگی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی شان به شیطان بزرگ،‌ برای رسول الله صلی الله علیه و آله بسیار دردناک تر است از خزعبلات یک فیلم ضعیف بی کیفیت؛ اما این اعتراضات باید یک جهت گیری و درخواست روشن و مصرّانه داشته باشد و  آن مجازات عاملان است. 

* این حکم خطاب به من هم هست و متاسفانه می دانم که جسارت انجامش را ندارم. این جور وقت ها حرف زدن و عمل نکردن بار بدی روی قلب و روح آدم می گذارد:(

سمه تعالى‏
إنا للَّه و إنا إليه راجعون‏
به اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان مى‏رسانم مؤلف كتاب «آيات شيطانى» كه عليه اسلام و پيامبر و قرآن، تنظيم و چاپ و منتشر شده است، همچنين ناشرين مطلع از محتواى آن، محكوم به اعدام مى‏باشند. از مسلمانان غيور مى‏خواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند، سريعاً آنها را اعدام نمايند تا ديگر كسى جرأت نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و هر كس در اين راه كشته شود، شهيد است ان شاء اللَّه. ضمناً اگر كسى دسترسى به مؤلف كتاب دارد ولى خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفى نمايد تا به جزاى اعمالش برسد.
و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته.
روح اللَّه الموسوی الخمينى‏


شنبه بازار رامسر

رفتیم شنبه بازار رامسر. زن های روستایی محصولاتشان را آورده بودند. فروشنده ی مرد کم بود و عمدتا، مرغ زنده و بوقلمون و اینها می فروختند. سبزیجات و لبنیات و میوه ها را زن ها می فروختند. 

سبزی های محلی هم زیاد بود. می پرسیدم به چه کاری می آید. اسم سبزی و غذا را هم حتی نمی فهمیدم با لهجه غلیظشان چه برسد به دستور پختش.


طعم ماست و کره محلی شان آنقدر ها هیجان انگیز نیست. نمی دانم چرا. 


علاوه بر فندق تازه و پرتغال کوهی و اینها یک مدل آلوی ریز کوهی آورده بودند به شدت هوس انگیز و به شدت ترش. نمی شد نخرید:) ترشی اش هم توی مغازه های بازار بود. سوغاتی هم آوردم برای همکارها. همه ذوق کردند اما یکی شان شمالی بود گفت اینها ریخته توی دست و بال ما.


چند عکس دیگر را به تدریج می گذارم اینجا.


تولید در این روستاها دارد می میرد

ته روستا آنجا که دیگر جنگل شروع می شد، از داخل یکی از این حیاط های وسیع و پر درخت شمالی که با پرچین های قشنگ چوبی محصور شده بود، بر خلاف سکوت بقیه خانه ها، صدای یک دو جین بچه می آمد. صدای زندگی. به دقیقه نکشید که رسیدند پای پرچین و رفتند بالا و سرازیر شدند توی کوچه و دوان دوان رفتند به سمت مرکز ده. به دنبالشان هم یک زن جوان با لباس محلی و روسری که پشت سر گره کرده بود رسید پای پرچین و پسرک دو ساله را از آن بالا داد دو دختر بچه ی باقی مانده گرفتند و خودش هم آمد این طرف. به بهانه ایی سر صحبت را باز کردم. آنجا خانه ی پدری ای اش بود و آن دو جین بچه هم برای کل فامیلی که آخر هفته شان را می خواستند در ده کودکی بگذرانند. خودش نور زندگی می کرد.  یک دختر پنج ساله داشت و یک پسر دو ساله. می گفت ده، دبستان درست و حسابی ندارد و بچه ها باید کلی راه بروند تا به مدرسه برسند چون جمعیت کم شده و معلم نمی دهند. راهنمایی و دبیرستان هم گویا اصلا این حوالی نیست. اغلب خانواده ها تا بچه شان به سن پیش دبستانی برسد می مانند و بعد می روند در شهر ساکن می شوند. خودش هم دبیرستانی بوده که رفته نور. به نظرم ازدواج کرده بود همان 15 یا 16 سالگی از بس که جوان بود برای دو بچه داشتن. از شغل روستایی ها پرسیدم. می گفت قدیم ها دام داری و باغ داری رونقی داشت. حالا همه زمین هایشان را فروخته اند برای ویلا سازی و پول هایش را گذاشته اند توی بانک و از سودش می خورند و کار نمی کنند. فوقش در حد مایحتاج خودشان سبزی ای توی حیاط بکارند یا چهارتا گاو و گوسفند داشته باشند برای شیر و ماستش. زن ها هم دیگر مثل قدیم کار نمی کنند. مثلا مادر خودش تا زنده بوده هشتاد تا مرغ توی خانه نگه می داشته و کل روستاهای اطراف را تغذیه می کرده. حالا چهار پنج تا مرغ توی خانه دارند که زن بابایش حاضر نیست بهشان دست بزند و مسئولیت نگهداری اش با باباست. با یک حسرتی می گفت، همه چیز مصنوعی شده.

رسیده بودیم به کوچه های مرکزی ده که خداحافظی کردم. ترسیدم سوال ها را ادامه بدهم بچه ها که حالا دیگر صدایشان اصلا نمی آمد گم بشوند توی کوچه ها و به زحمت پیدایشان کند. اگر بچه ی خود روستا بودند که نگرانی نداشت. اما احتمالا اینها بچه ی شهر بودند. دختر خودش مثلا  پشگل گوسفند را نمی شناخت انگار. به هوای یک چیز خوشگل، چندتایی را از روی زمین برداشت و وقتی مامانش وای و ووی کنان می گفت بنداز اینها پی پی گوسفنده، دخترک مشتش را محکم تر کرد و حاضر نبود بیندازد و تازه به گریه هم افتاده بود از عکس العمل مامانش:)

اما واقعا ناراحت کننده است این وضعیت. فکر کن با این همه زمینه ی مساعد برای تولید، مردم به هوای پول توی بانک و اجاره دادن ویلا به مسافران، روزها را تقریبا به بطالت می گذرانند و احتمالا پای برنامه ی ماهواره هایی که آنتن اش جا به جا توی حیاط خانه ها دیده می شد. احتمالا دریافت یارانه هم مزید بر علت بشود به این ترتیب.



آدم دو شب توی چنین بالکنی صبح کرده باشد. چشم هایش را روی این منظره باز کرده باشد. در هوای خنک و مرطوب این کوهستان نفس کشیده باشد. با طلوع و غروب و آفتاب و ابر و مه اش مست شده باشد. سکوتش را که فقط صدای دلنشین زنگوله ی گله ها یا پارس سگی در دور دست یا دارکوبی توی جنگل یا گاوی چند کوچه آنطرف تر می شکست، چشیده باشد...حالا چقدر دلتنگ آنجا باشد خوب است؟



واقعیت سهمگین

برای کسی که زیاد اشتباه می کند، هیچ واقعیتی سهمگین تر و خرد کننده تر از این نیست که باور کند زندگی اش را انتخاب هایش دارد می سازد. تمام چیزی که هست. تمام چیزهایی که می توانست باشد و نیست. 

صدا و سیما را باید آزاد کرد

عالی نوشته حرف دل همه ما را*. دق کردیم از دست این صدا و سیما(به مناسبت افتضاح کاری اخیر در ترجمه سخنان مرسی):

«بسیار تأکید کرده‌ایم که صدا و سیما سنگر اول تغییرات فرهنگی است و راه ممانعت از تخریب چهره سیاسی جمهوری اسلامی از تحول اساسی در بخش‌هایی مثل واحد مرکزی خبر می‌گذرد. امروز که می‌شنویم مترجم صدا و سیما حتی سلام و صلوات مُرسی به خلفا یا دخالتش در امور داخلی سوریه را به میل خودش (مطابق سیاست رسمی جمهوری اسلامی) ترجمه کرده باز مطمئن‌تر می‌شویم که انتقادات تند و تیزمان به هیچ وجه طنین دست و پا بسته بودن و عجز از تأثیر گذاری ندارد، که تا وقتی صدا و سیما به این نحو مدیریت می‌شود تمام تلاش‌های مثبت دیگران در معرض خطر نابودی قرار دارد. صدا و سیما یک تنه می‌تواند محصول همه آنچه را دیگران با دلسوزی و با اصرار بر واقع نمایی می‌کارند به سادگی هر چه تمام‌تر به باد فنا بدهد. (همانطور که در زلزله اهر با پخش یک برنامه نابجا تمام تلاش‌های هلال احمر و سپاه و بسیج و... را ضایع کرد و میدان را به خودنمایی کسانی داد که در دور‌ترین فاصله با مردم آسیب دیده قرار دارند، و همانطور که پس از انتخابات ۸۸ با عقب ماندن از خبررسانی میدان رقابت را به ماهواره‌ها سپرد و با انفعال خودش مسابقه را واگذار و بعد از شکست به فکر تقلید کورکورانه از اطوار رقبایش افتاد). صدا و سیما در بسیاری از صحنه‌ها به جای اینکه نمایشگر چهره واقعی ایران باشد با انتخاب رویکرد تبلیغی و بسیار ناصواب‌تر از آن، با رویکرد قیم مآبانه (عاقل تصور کردن خودش نسبت به مردم) حتی به خودش اجازه تحریف و دیگرگون نمایی واقعیت را هم داده است (همانطور که پس از حمله وحشیانه ۲۵ خرداد به پایگاه بسیج کشته شدگان را ۷ نفر از هموطنانمان! خواند)، صدا و سیما هر جا که مرتکب چنین اشتباهات فاحشی شده موثر‌تر از هر عامل خصم اندیشی به پایگاه خودی ضربه زده است»

* دانشطلب در گوگل پلاس

خانواده طی یک کار فرهنگی فشرده راضی ام کردند که بروم اصفهان هر چند هنوز اصلا حوصله اش را ندارم. دارم سعی می کنم با فکر کردن به بازار نقش جهان و خریدن ظرف مینایی که سالهاست قصدش را داریم و پیدا کردن یک پارچه ی قشنگ، به خودم انگیزه می دهم. شاید هم بلاخره از این گردنبند های سنگی یشمی بازار قیصریه خریدم. زاینده رود که خشک است. خانه ی مادربزرگ هم که روبه راه نیست. یاس قشنگشان را هم که همسایه ها در کمال بی شعوری بندش را از حصار بالای در بریده اند و پرت کرده اند وسط حیاط و خشک شده. دیگر نه از حوض پرآبشان خبری هست نه باغچه ی پرگل. آدم دلش را به چه خوش کند.

خلاصه که اجلاس عدم تعهد را می سپارم به شما. خوب برگزارش کنید. من از آنجا پیگیری می کنم:)

دیروز با یک خانم فیلمساز تازه کار افغان گفتگو داشتم. یک دل ســــــــــــــــــــیر سوال پرسیدم راجع به همه چیز مخصوصا جزئیاتی که همیشه دوست داشتم بدانم. البته سوال های من که تمامی ندارد. یکی نیست بگوید خوب بلند شو یک سفر برو به جای اینکه این بندگان خدا را سرگیجه بدهی از بس می پرسی. البته بخشی از این مدل اطلاعات را با یک سفر یکی دو هفته ای نمی شود به دست آورد. باید آدم مدتی زندگی کند آنجا. اگر گفتگویمان را در قالب مصاحبه تنظیم نکردم، همینجا بعضی قسمت هایش را می نویسم شما هم در جریان باشید چه خبرهاست.