توی محوطه سرمان گرم بود و پارسا هم بین ما می چرخید و خلاصه مشغول بود. هوس والیبال کردیم و طبعا پسرک دیگر نمی توانست توی بازی باشد. یکی دو دقیقه دنبال توپ از این طرف به آن طرف دوید و حسابی پکر شد. بعد دیدیم یکهو سرش را زیر انداخته و به حالت قهر با یک قیافه ای که دلمان را ریش ریش کرد از بس غصه دار بود، می گوید" اصلا بدبخت شدم رفت... دیدی چه بدبخت شدم... من که اصلا بدبخت شدم الان..." و همینطور که اینها را تند تند و کاملا جدی می گفت، از پله های ایوان می رفت بالا. حالا از خنده دلمان را گرفته بودیم و دلداری اش هم می خواستیم بدهیم. این کلمه را تازه یاد گرفته بود و لابد حس می کرد راست کار دل پرغصه ی کودکانه اش است. کاش هیچ وقت نمی فهمید این واژه برای توصیف چه دردهایی در زندگی آدمها ابداع شده.