ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم

سریال شهید بابایی اگرچه آنقدرها قوی نبود و فقط جزئی از حقیقت این شخصیت را نمایش داد، باز دل من و خیلی های دیگر را با خودش برد اما یک نکته در محتوای سریال حرص من را حسابی در آورده. وقاحت هم حدی دارد در تحریف تاریخ. جا به جای سریال از همان ابتدا تکرار می شد که این رزمنده ها برای مردم و حفظ جان آنها می جنگند. اوایل از زبان این بچه روشنفکر کانادایی که قرار بود متحول شود، گفته می شد. بعد هم چند باز از زبان خود شهید بابایی. قبل از شهادتش هم در پرواز آخر از بالای سر کشتزارها رد می شود می گوید: دیگران کِشتند و ما خوردیم! کمک خلبانش هم می گوید امروز از خجالت این مردم در می آییم. نه یک کلام از انقلاب، امام، اسلام. همه اش برای مردم. آخر بی انصافها! شهدا مهمترین دغدغه شان این بود؟ تا به حال وصیت نامه هایشان را خوانده اید؟ دیده اید چقدرش حرف از حفظ اسلام است و انقلاب و امام و ولایت فقیه؟  چرا یک هدف متعالی را تقلیل می دهید. درک تان به بلندی آن اهداف نمی رسد راهش این است؟ نگران نباشید. دفاع از مردم و میهن  به تبع آن هدف عالی می آید اما در دامنه است نه قله. کارکردگرایانه هم نگاه کنید اگر هدف، فقط ادای دین به مردم و میهن باشد آنقدرها انگیزه ها نمی ماند برای رزم و فداکاری. این تحریف ها خیانت نیست؟

الان سالهاست این روشنفکرها خیلی که می خواهند منصف باشند و حرف از شهدا و فداکاری هایشان بزنند می گویند ما به اینها بدهکاریم چون جانشان را برای دفاع از ایران و امنیت مردم دادند! ای خدا هدایت کند آدم کج فهم را و لعنت کند آدم دروغ گو را. صدا و سیما هم شکر خدا به کل شده مروج این نگاه. از مجری های جُنگ های مزلّف گرفته تا سریال شهدا.

این وصیت نامه شهید بابایی است که عشق اولش خدا بود:

بسم الله الرحمن الرحیم
 
انا لله و انا الیه راجعون
 
خدایا، خدایا، تو را به جان مهدی(عج) تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگهدار.
 
به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می کشم وصیت نامه بنویسم. حال سخنانم را در چند جمله انشاءالله خلاصه می کنم.
 
خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.
 
خدایا همسر و فرزندانم را به تو می سپارم.
 
خدایا من در این دنیا چیزی ندارم، هرچه هست از آن توست.پدر و مادر عزیزم، ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.
 
عباس بابایی  22/4/1361

ماه مبارک رمضان

 

شریعتمداری و ماجرای مباحثه با سران توده

دیشب اتفاقا دیدم مهمان پارک ملت، حسین شریعتمداری است و از خیر خواب گذشتم ببینم چه می گوید. چند تا هم بدو بیراه گفتم قربه الی الله به باعث و بانی پخش نصفه شبی برنامه. کمی خاطرات زندان و بعد هم مباحثه های او و یکی دو نفر دیگر با احسان طبری تئوریسین حزب توده. احتمالا برای همین هاست که ضد انقلاب ها با غیظ به او می گویند بازجو.  می گفت طبری یکی از چهار یا پنج تئوریسین برجسته سوسیالیسم در جهان بوده و در شوروی و لهستان و غیره تدریس داشته و بعد از فعالیت های شبه کودتای حزب توده او را دستگیر می کنند و امام پیغام می فرستند که شریعتمداری که ظاهرا مطالعات فراوانی درباره مارکسیسم داشته به همراه یک گروهی با این سران از جمله طبری- بعد از بازجویی های اطلاعاتی- صحبت کنند و آنها را نسبت به نقاط ضعف تئوری مارکسیسم آگاه کنند. آن موقع شریعتمداری سی و سه چهار سال داشته و طبری بالای 70. گفت که فایل صوتی مباحثه ها موجود است احتمالا در اطلاعات سپاه. نتیجه این بحث ها تغییر فکر یا بازگشت طبری بوده و کتابی هم نوشته در رد نظریه های قبلی اش. خوب طبیعی است که باورش سخت است. امام هم وقتی خبر توبه و بازگشت اش را شنیده اند دستور آزادی داده اند و خود طبری خواسته از او محافظت شود چون سیا یا کا گ ب مطمئن بوده می کشند اش. آن موقع ها هم این خبر داخل و خارج پخش شده که ایران آمپولی ساخته که متهم به چیزهایی که آنها می خواهند اقرار می کند. این پاسخ که آمپول استدلال نمی آورد هم اول بار همان طبری گفته بوده. بعد هم گفته اگر ایران اینقدر پیشرفته است اعتراف کنید به این قدرت. ظاهرا طبری بعد از یکی دو سال زندگی تحت الحفظ در اثر سکته می میرد.

ماجرای دستگیری اش هم جالب بوده. اطلاعات سپاه از شبه کودتای حزب توده با خبر می شود و سرانشان به خصوص شاخه نظامی که حتی فرمانده کل نیروی دریایی وقت!!!- فکر کن زمان جنگ همه اطلاعات داخل اتاق جنگ و شورای عالی نظامی و غیره را می داده به عراق- هم جزئشان بوده دستگیر می شوند. اما طبری را پیدا نمی کنند. دو روز بعد سخنرانی طبری از رادیو پراگ- آن موقع جزء بلوک شرق بوده- پخش می شود و روز بعد هم از رادیو شوروی. مسئولان به امام می گویند طبری گریخته و ایران نیست. امام می گویند بگردید. پیدایش می کنید! بعد از سه هفته در ساری دستگیرش می کنند.

طی مباحثه ها طبری به شریعتمداری گفته علم مبارزه با امپریالیسم دست ما بود. و هیچ کس یا گروهی در دنیا نبود که مخالف امپریالیسم باشد اما در اردوگاه ما نباشد یا مثلا مثل کاسترو نیاید. حرفش را هم ما می زدیم اما عمل نمی کردیم چون دنیا را بین خودمان با امپریالیسم تقسیم کرده بودیم. مثلا سر ماجرای خلیج خوک ها-نمیدانم جریان اش چیست- ما مصالحه کردیم اما این پیرمرد-امام- با یک جفت نعلین و عبا با اخمی که به ابروهایش می اندازد عملا به مقابله با امپریالیسم بلند شده و کاری را کرده که ما نکردیم(عین جمله هایش یادم رفت. قریب به مضمون)

یک جای دیگر هم گفته ما از بحث های استاد مطهری برای تقویت تئوریکمان استفاده می کردیم چون وقتی ایشان می خواست مارکسیسم را رد کند اول چندین دلیل می آورد برای اثبات و ذکر نقاط قوت و اینها دلایلی بودند که به فکر خود ما نرسیده بود و استفاده می کردیم. 

کلا هر روز این سی و سه سال یک دنیاست برای خودش و پر از درس و عبرت و این آدم ها تاریخ زنده. کنجکاو شدم راجع به این جریانات بخوانم.

راستی کمی از شکنجه های آن زمان هم گفت و مثلا دندانهایش که همه شکسته بوده اند و مجبور شده بیست و چند سالگی در زندان دندان مصنوعی بگذارد یا آثار شکنجه روی بدن. البته به پای شکنجه های الان که نمی رسد. زندانیان سیاسی آن روز باید لنگ بیندازند جلوی قهرمانان امروز که این چنین استوار علی رغم همه شکنجه های وحشیانه پای عقایدشان ایستاده اند.


مشتری می شوید

چند ماهی هست که به جای سالاد کاهو یا گوجه و خیار، مشتری یک سالاد قدیمی و اصیل لبنانی- تبولی یا تبوله*- شده ایم. البته فرهنگ سازی در این زمینه کاملا به عهده من بوده. ماه رمضان به اقتضای تمایلات نفسانی شدید، افتاده بودم به جان سایت های آشپزی و ماحصل اش عینیت یافته اش عجالتا حمص بود و تبوله.

جعفری را تا می توانید خرد می کنید. هر چه ریز تر خوشمزه تر. افزودنی های بعدی بستگی به سلیقه شما دارد. لبنانی ها بلغور گندم خیسانده شده اضافه می کنند اما چون کمی دیر هضم است ما حذف کرده ایم. تکه های قرمز گوجه لا به لای سبز تیره ی جعفری ها صحنه ای است بس شعف انگیز. پیاز هم که طعمش اساسا با جعفری همخوانی دارد.میتوانید نگینی خرد کرده و اضافه کنید. پیازچه البته آنقدر ها دلچسب ما نبود. شلغم خام رنده شده هم علاوه بر کلسکیون ویتامین ها طعم خوبی با جعفری دارد. امروز ما فلفل دلمه ای را هم امتحان کردیم. بد نبود.  حالا نوبت چاشنی یا همان سس است. ترکیب طلایی لیمو ترش تازه و روغن زیتون معطر همراه نمک و فلفل. اگر مثل من آبلیموی فراوان دوست دارید، سالاد را در کاسه بریزید که سبزیجات توی آبلیمو غوطه بخورد. خوردنش تقریبا با همه ی غذاها می چسبد. از سبزی پلو با ماهی یا ماکارانی تا فسنجان یا خورش به.

هر بار موقع درست کردن اش فکر می کنم چطور یک چنین ترکیب ساده ی فوق العاده ای تا به حال به فکر ما نرسیده بوده. ملت طعمش را بچشند باید سطح زیر کشت جعفری را افزایش بدهیم در کشور.


* یک جستجوی اینترنتی بکنید یک عالم طرز تهیه متفاوت پیدا می کنید. گیشنیز. نعناع، کرفس و ...من هنوز همه را امتحان نکرده ام. نی دانم شاید همینقدر خوشمزه باشند یا حتی بیشتر.


...


شبکه آی فیلم دارد سریال پاورچین را پخش می کند. اینقدر با نمک هست که آدم بعد این همه سال دوباره پایش بخندد. دیشب اش مهران مدیری یک دروغی گفته بود و حسابی توی گل مانده بود به خاطرش. کلا دروغ- در کنار کلکسیونی از رذایل اخلاقی دیگر-  یکی از سوژه های مهم نویسنده های این سریال بود برای ساختن موقعیت طنز آمیز. آن موقع ها- 1381- هنوز سینه چاک کردن و اشک و آه برای رواج دروغ گویی در جامعه مُد نشده بود و روشنفکرها ناغافل یادشان نیامده بود که وای وای الناس علی دین ملوکهم و اینها.

آفتابه دزد

دیشب دزد زده به خانه مادربزرگم. بنده ی خدا حالشان به هم خورده وقتی صبح آمده اند توی خانه. حکماً می دانسته شب ها خانه نیستند. می رفتند خانه ی همسایه می خوابیدند چون شب ها تنهایی می ترسیدند مخصوصا از دزد. می گفتند یکی بفهمد من پیرزن تنها هستم می آید نصفه شب بلایی سرم می آورد. من همه اش می گفتم دزد اگر عاقل باشد به خانه شما نمی زند. ظاهر سر و ساده اش داد می زند خبری این تو نیست. می رود یک جایی که چیزی گیرش بیاید. می گفتند نمی دانی. معتادها فکر این چیزها نیستند. ظاهرا راست می گفتند. حالا نمی دانم معتاد بوده یا نه ولی قطعا آفتابه دزد بدبختی بوده که شکر خدا هیچی هم گیرش نیامده جز لرزاندن تن یک پیرزن و آواره کردن اش. حالا مجبوریم خانه را بفروشیم و یک آپارتمانی جایی پیدا کنیم چون حتی من دیگر حاضر نیستم توی چنین خانه ای روز را تنهایی بگذرانم چه برسد مادربزرگم. نامرد تمام زندگی را به خیش کشیده. تمام صندوق خانه را بیرون ریخته. بالش ها را پاره کرده. تمام رخت خواب ها را ریش ریش کرده به هوای پولی چیزی. حتی کف صندوق خانه زیر موکت یک موزاییک لق بوده آن را بلند کرده زیرش را کنده ببیند چیزی قایم نشده باشد. یخچال را بیرون ریخته. کمد ها را. کابینت آشپزخانه را. آبگرمکن دیواری را کنده و مخزن مسی اش را برده برای فروش خبر مرگش. زیرزمین را تا توانسته به هم ریخته. شیر حوض و شیر دستشویی ها را کنده و جالب اینجاست که نتوانسته پول و طلاها را پیدا کند. مادربزرگم چند تایی النگو دارند و یک کمی هم پول نقد توی خانه نگه می دارند. اینها را همیشه می پیچیدند توی دستمال و می گذاشتند زیر کابینت که من شخصا هر بار می خندیدم به این محل اختفا. اینها را پیدا نکرده:)

خدا را هزار بار شکر که به خیر گذشته اما من فقط دلم برای یک چیز می سوزد. آخرین حلقه ی اتصال من با خانه های قدیمی با صفا قطع می شود. باغچه ی کوچک شان با کلکسیونی از گلها. حوضی که عید چهارگوشه اش شب بو می گذاشتند و تابستان ها شمعدانی یا گل گندمی. ایوانی که شب های خنک تابستان رویش بخوابیم. حیاطی که راه به راه آب بپاشیم و زیر آسمان باشیم....

بگذریم. آن خانه ی قبلی شان که پر از خاطرات شیرین کودکی مان بود را هم گذاشتم و رفتیم. دنیا همین است. خدا سایه ی پربرکت مادربزرگم را از سر ما کم نکند.


 


چه کار خوبی! صفحه ی اول همه روزنامه ها را اینجا می توانید یک نگاهی بیندازید. 




و لان کفرتم...

وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ


هر چه خدا را شکر کنم به خاطر بودن شان، کم است. به خاطر ره بری شان وقتی غبار و تاریکی هجوم می آورد؛ شجاعت شان آن جا که مدعی ها دست و دلشان می لرزد؛ استقامت شان آن جا که جزئی از این بار گران برای خُرد کردن شانه های چون مایی بس است؛  به خاطر ایمان شان که هر بار سرریز می شود در دلهای لرزان ما و آرام مان می کند و به خاطر اینکه آرمان انقلاب اسلامی و اسلام ناب را چنین زنده و پویا حفظ کردند و نگذاشتند به همت دیگران دفن شود. کاش عملا از پس این شکر برآیم به ثمری و بار و بری.


فی ارضهم غرباء

عجیب سوز دارد حرف هایش...


حینما تساقط شهدائنا واحدُ تلو آخر، کنا نَشُّمُ نسیم الکرامه من حدیقه الامام الخمینی و نتذکر کل کلماتکم المبارکه...هل تعلمون خصوصا فی البحرین.. هل تعلمون بانّنا فی موطن ابنائهو فی ارضهم غرباء



از اینجا دانلود کنید و ببینید اگر از خبار ندیده اید. فایل صوتی کامل اش هم اینجا هست برای شنیدن یا دانلود.


بریده ای از یک مقاله ی چامسکی برای آنها که فکر می کنند ایران می تواند بهانه برای دشمنی به دست آمریکا ندهد. البته چامسکی وارد ریشه های این تقابل نمی شود که چرا جمهوری اسلامی ماهیتا در مقابل و خطری برای آمریکاست.

ابتدا درباره هسته ای شدن ایران و احتمال ضعیف تولید بمب هسته ای حرف می زند و نقدی هم به حکومت سرکوبگر و دیکتاتور ایران دارد و بعد توضیح می دهد بر خلاف ادعای مسئولان آمریکایی هیچ کدام از اینها، نه هسته ای شدن و نه توان نظامی برای آمریکا تهدید نیست.

«...اگر چه ایران از نظر نظامی یک تهدید نیست اما این به آن معنی نیست که واشنگتن بتواند ایران را تحمل کند. ظرفیت بازدارندگی ایران به عنوان تلاشی غیر قانونی برای سیطره ایجاد کردن تلقی می شود که این تلاش، به نوعی دخالت در طرح های جهانی آمریکاست. به خصوص این وضعیت ایران، کنترل آمریکا را بر منابع انرژی در خاورمیانه تهدید می کند. کنترلی که از اولویت های اصلی طراحان بعد از جنگ جهانی دوم بوده است. به طوری که گفته می شود کنترل منابع این مطقه به مثابه کنترل کل جهان است.
اما تهدید ایران برای آمریکا از این بازدارنگی هم فراتر می رود. ایران به دنبال گسترش نفوذ خود است. ایران در برنامه پنج ساله ی خود می خوهد روابط چند جانبه، منطقه ای و بین المللی را گسترش دهد و پیوند های ایران را با دولت های دوست، تقویت کند و به این ترتیب ظرفیت دفاعی و بازدارندگی اش را افزایش دهد. متناسب با این طرح، ایران به دنبال افزایش قدر و قیمت خود از طریق مواجه با تاثیر آمریکا در منطقه و توسعه پیوند ها با بازیگران منطقه ای از طریق حمایت از همبستگی اسلامی است. در یک کلام ایران به دنبال "بی ثبات کردن" منطقه است.  این کلمه ای است که ژنرال پترائوس استفاده می کند. یعنی تهاجم و اشغال کشورهای همسایه ی ایران به معنی با ثبات کردن منطقه است و تلاش ایران برای توسعه تاثیرگذاری اش در کشورهای همسایه ی خودش می شود بی ثبات کردن و بنابراین، غیر قانونی است. البته این مدل استفاده از لغات {در آمریکا} مرسوم است...»


خیلی خیلی توی گلویم مانده بود درباره تحریم های فعلی و آینده حرف بزنم. از اینکه حاضرم هر هزینه ای برای ادامه مقاومت بدهم هر چند ممکن است شعاری به نظر برسد. از اینکه چقدر قلبا و عمیقا شاکرم برای داشتن یک رهبر مقاوم. از اینکه نگران آدم های ذی نفوذ و ضعیفم و نگران بی تدبیری ها و دسیسه ها و جماعتی که به قول یادداشت نویس سایت لوح- امیرخانی نبود- این سال ها خیلی چاق شده اند و خیلی حرف های دیگر... اما فعلا اسکالپل با این پست اش باری را از دوش دلم برداشته


تقدیم به روح پر فتوح امام خمینی (ره)


وبلاگی برای مسجدها و نمازخانه ها

برای کاری داشتم برنامه پنجم توسعه را می خواندم. یک بندی دارد که کلیه دستگاه های اجرایی را موظف کرده در طرح های عمرانی از شهرک های جدید الاحداث و مجتمع های تجاری و تفریحی تا پمپ بنزین ها مکانی به عنوان مسجد یا نمازخانه با شرایط مطلوب در نظر گرفته و بسازند. یادم افتاد به تمام مسجدهای بین راه و مخصوصا نمازخانه هایی که به طرز توهین آمیزی در بدترین موقعیت ساختمان و کثیف ترین شرایط ممکن نگهداری می شوند. مسجد ها و نمازخانه هایی که چادرهای قسمت زنانه اش از کثیفی سیاه شده و بوی بد می دهد. روی فرش اش خاک نشسته. هیچ پنجره ای به بیرون ندارد و هوای کثیف و مانده اش حال آدم را بد می کند. دقیقا کنار در دستشویی ساخته شده و بوی دستشویی مزید بر هوای کثیف می شود. دستشویی و وضوخانه کثیف است. گاهی حتی یک پرده یا در ندارد که خانم ها راحت وضو بگیرند. همین ساختمان پردیس ملت که کنار پارک ملت ساخته شده اگر بروید، با این همه فضایی که در اختیار داشته اند، اصلا دلسوزانه ساخته نشده. می گویم دلسوزانه چون آدم حس می کند کسی که نقشه را می کشیده یا تخصیص فضا می داده، می توانسته با همین فضای نسبتا کوچک که تنها توجیه - ناموجه- اش ممکن است عدم استقبال باشد، یک نمازخانه لااقل در حد فرودگاه کشورهای غیر مسلمان بسازد اما اصلا برایش مهم نبوده. یک بار برای فیلمی گذارمان وقت نماز به آنجا افتاد. یک نمازخانه ی برهنه ی سرد- نه از لحاظ دمایی که تابستان بود و نرسیده پنجره کوچک اش را تا آنجا که می شد باز کردم- با سقفی که احتمالا در اثر نشتی لوله ها قسمتی فروریخته بود و فرش را در دایره ای حدودا به قطر یک متر بدجور لکه کرده بود. نه جاکفشی درست و حسابی. نه چادر نماز مرتب و منظم. آدم حس می کند در این ساختمان نو ساز بدترین فضا و کمترین توجه به همین قسمت بوده.

مسجد ها و نمازخانه های بین راه که دیگر وصفش نگفتنی است. مسجدهای داخل شهر و بعضی بین راهی ها که متولی درست و حسابی دارند البته به ندرت چنین مشکلاتی دارند. شکر خدا معمولا تمیز است و رو به راه.

به نظرم رسید شاید خوب باشد یک وبلاگی مختص مسجدها و نمازخانه ها درست کنیم و هر کس گذارش به یکی شان خورد عکسی بگیرد و با ذکر مکان و موقعیت بگذارد آنجا. هم از مشکل دارها و هم از آنها- مخصوصا نمازخانه ها و مسجدهای بین راهی- که آدم دلش می خواهد از متولی هایش تشکر کند از بس رو به راه است. شاید کسی از مسئولین ببیند و این کار بتواند کمکی کند در اصلاح  وضعیت. 


کسی یک منبع خوب و مطمئن می شناسد که مفاهیمی مثل سیاست، راهبرد، چشم انداز، نقشه ی راه و امثال این را قابل فهم توضیح بدهد؟ همینطور منبعی که بگوید مشکل ما در کشور بیشتر روی نوشتن اینهاست یا اجرا یا چه و کشورهای پیشرفته چطور با این اسنادشان کار می کنند.


بازتاب جدید یا همان آینده قدیم و بازتاب خیلی قدیم تر یک مصاحبه کرده با عباس عبدی درباره مشکل علوم انسانی در ایران که یک جورهایی من را یاد راننده تاکسی ها می اندازد. البته راننده تاکسی ها هم گزاره های صادق در تحلیل هایشان کم ندارند. حالا از کلیت اش بگذریم. یک جا جناب کارشناس فرموده اند از آنجا که پیشرفت در علوم انسانی هم مثل علوم طبیعی به صورت خطی است(!!!) و «جامعه ما در مرحله ما قبل پوزیتیویسم است.... و کسی ممکن است بیاید بگوید غرب آن را کنار گذاشته، خوب غرب کنار گذاشته باشد. ما که نباید کنار بگذاریم. ما تا به آن مرحله برسیم خیلی طول می‌کشد.» لذا ما فعلا باید پزیتیویسم کار کنیم تا سطح مان به اینجایی که الان غربی ها هستند برسد و نمی شود از این مرحله جهید و اینها. قضاوت درباره این تحلیل بماند با خودتان. فقط خبری دیدم درباره لیبی* و یاد حرف های همین حضرات افتادم در دوره اصلاحات. (قریب به مضمون) می گفتند یک زمانی در دنیا مسابقه بود برای استقلال. کشورها سرشان پایین بود و برای خودشان می دویدند. دوره استقلال به سر آمد و دوره تعامل شروع شد. ایران به آن مسابقه دیر رسید اما هنوز هم سرش پایین است و برای خودش دارد می دود و خبر ندارد دوره استقلال تمام شده.

خیلی جالب است. در حوزه علوم انسانی پیشرفت باید خطی باشد و فرقی نمی کند چه جامعه ای با چه زیرساخت های فکری و فرهنگی و چه آرمان هایی باشی و کدام مکتب پر نقد و حاشیه ای قرار است نسخه پیچیده شود. اما این حقیقت ساده فهم نمی شود که به قول امام در رابطه «گرگ و میش» به خاطر ماهیت رابطه و به خاطر ماهیت دو طرف امکان تعامل آن طور که در تصورات حضرات هست، وجود ندارد و هزینه هایی که برای استقلال باید بدهیم ناگزیر است. 

* به گزارش تابناک، آمریکا همان اندازه که از عراق نیرو بیرون کشیده، ریخته توی سواحل نفتی لیبی و عملا آنجا اشغال است و قرار است نفت اروپا بعد تحریم ایران از آنجا تامین شود. یادتان که هست. ناتو لیبی را نجات داده بود از دست سرهنگ. اینطوری هاست دنیا.