آفتابه دزد
دیشب دزد زده به خانه مادربزرگم. بنده ی خدا حالشان به هم خورده وقتی صبح آمده اند توی خانه. حکماً می دانسته شب ها خانه نیستند. می رفتند خانه ی همسایه می خوابیدند چون شب ها تنهایی می ترسیدند مخصوصا از دزد. می گفتند یکی بفهمد من پیرزن تنها هستم می آید نصفه شب بلایی سرم می آورد. من همه اش می گفتم دزد اگر عاقل باشد به خانه شما نمی زند. ظاهر سر و ساده اش داد می زند خبری این تو نیست. می رود یک جایی که چیزی گیرش بیاید. می گفتند نمی دانی. معتادها فکر این چیزها نیستند. ظاهرا راست می گفتند. حالا نمی دانم معتاد بوده یا نه ولی قطعا آفتابه دزد بدبختی بوده که شکر خدا هیچی هم گیرش نیامده جز لرزاندن تن یک پیرزن و آواره کردن اش. حالا مجبوریم خانه را بفروشیم و یک آپارتمانی جایی پیدا کنیم چون حتی من دیگر حاضر نیستم توی چنین خانه ای روز را تنهایی بگذرانم چه برسد مادربزرگم. نامرد تمام زندگی را به خیش کشیده. تمام صندوق خانه را بیرون ریخته. بالش ها را پاره کرده. تمام رخت خواب ها را ریش ریش کرده به هوای پولی چیزی. حتی کف صندوق خانه زیر موکت یک موزاییک لق بوده آن را بلند کرده زیرش را کنده ببیند چیزی قایم نشده باشد. یخچال را بیرون ریخته. کمد ها را. کابینت آشپزخانه را. آبگرمکن دیواری را کنده و مخزن مسی اش را برده برای فروش خبر مرگش. زیرزمین را تا توانسته به هم ریخته. شیر حوض و شیر دستشویی ها را کنده و جالب اینجاست که نتوانسته پول و طلاها را پیدا کند. مادربزرگم چند تایی النگو دارند و یک کمی هم پول نقد توی خانه نگه می دارند. اینها را همیشه می پیچیدند توی دستمال و می گذاشتند زیر کابینت که من شخصا هر بار می خندیدم به این محل اختفا. اینها را پیدا نکرده:)
خدا را هزار بار شکر که به خیر گذشته اما من فقط دلم برای یک چیز می سوزد. آخرین حلقه ی اتصال من با خانه های قدیمی با صفا قطع می شود. باغچه ی کوچک شان با کلکسیونی از گلها. حوضی که عید چهارگوشه اش شب بو می گذاشتند و تابستان ها شمعدانی یا گل گندمی. ایوانی که شب های خنک تابستان رویش بخوابیم. حیاطی که راه به راه آب بپاشیم و زیر آسمان باشیم....
بگذریم. آن خانه ی قبلی شان که پر از خاطرات شیرین کودکی مان بود را هم گذاشتم و رفتیم. دنیا همین است. خدا سایه ی پربرکت مادربزرگم را از سر ما کم نکند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 21:16 توسط
|