هدیه خدا، امانت الهی

 

محمد امروز دو ماهه شد و من هنوز گاه به گاه این آیه را با غبطه و قلبی پر از تمنا زمزمه می کنم. فتقبلها ربها بقبول حسن و انبتها نباتا حسنا....

 

 

برای مثل منی که سالها بود اینجا می نوشتم، حرف نزدن هم عالمی دارد. 

 

 

از اینجا

پیغام خلیل است به بت ها و تبرها؟
یا باز ابابیل برافراشته پرها؟
فریادِ که پیچیده در این کوی و گذرها؟
"از مکه خبر آمده، داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها"

نفرین به کسانی که نمودند تبانی
نفرین به شب ظلمت و شام ظلمانی
نفرین به تعصّب به جهالت به ندانی
"از مکه خبر آمده از رکن یمانی
هنگام اذان ناله بلند است سحرها"

خوابند بزنگاهِ جنون عامی و عارف
کِی بوده معاویّه علی را مترادف؟
هان! خشم خدا با غم زهراست مصادف
"داغ است خبرها نکند باد مخالف،
در شهر بپیچد بزند شعله به درها"

بر اسب، سوار یله ای رد شد از اینجا
آزاده دل یک دله ای رد شد از اینجا
بی هلهله و ولوله ای رد شد از اینجا
"نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما اگرها"

تا کی غزلم را سر سجاده بخوانم
بی او عطشم را به چه آبی بنشانم؟
آغوش خدا اوست مبادا که بمانم
"باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها"

ای قوم خزان دیدۀ بی برگ و شکوفه
ای قوم کالأنعامِ گرفتار علوفه
از أوفِ بِعَهدی نشنیدید فَأَوفِ...
"از مکه خبر رفته رسیده است به کوفه
حالا همه با خیره سری خیره به سرها"

بر خاک عزیزی است که با اسب تنش را...
بر خاک عزیزی است که نیزه بدنش را...
بر خاک عزیزی است که حتی کفنش را...
"بر خاک عزیزی است... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها"

نوری است که می آید و ظلمات ستیزی است
ابلیس گمان کرد کزو راه گریزی است
می آید و اَلله عجب خیرُ حفیظی است
"برخاک عزیزی است و در راه عزیزی است
خود را برسانید که داغ است خبرها"

 

 پ.ن : خدا حفظ کند این رهبر شجاع و حکیم را: اگر بنا بر تحریم باشد، ملت ایران هم می‌تواند تحریم کند و این کار را خواهد کرد

 

ماذا یعنی لبیک یا حسین

 

شعاری که زیاد در طول مسیر زیارت اربعین شنیدم، این بود. لبیک یا حسین. در حرم امام هم چند دقیقه یک بار مردی پشت بلندگو آن را تکرار می کرد و مردم همراهی می کردند. ولی من زبانم به گفتنش نمی چرخید. برایم سنگین بود. چند باری همراهی کردم و هر بار خودم را سرزنش می کردم که من را چه به گفتن این کلام. من را و بسیاری از مردم شبیه من را که عملا قدمی در مسیر امام حسین بر نداشته ایم. 

لبیک یا حسین را رزمندگانی باید می گفتند که مظلومانه هشت سال جنگ را پشت خاکریزها، در گرمای وحشتناک صحراهای تفتیده جنوب، در سرمای کوهستان های غرب، با کمترین امکانات، پیش بردند و بزرگترین عشق شان این بود که مولایشان از آنها راضی باشد و به شهادت برسند. 

لبیک یا حسین را رزمندگان گمنام ایرانی، لبنانی، سوری و عراقی باید بگویند که امروز در سوریه و عراق با تکفیری ها می جنگند و به شهادت می رسند.

لبیک یا حسین را مادران و پدران شهدا باید بگویند. همسران و فرزندان شهدا. آنها که عزیز داده اند در راه امام. آنها که همین امروز خودشان یا عزیزانشان در معرکه ی نبرد حق و باطل اند از هر نوعی.  آنها که حقیقتا هر لحظه آماده اند برای این مبارزه و از خود گذشتن.

"لبیک یا حسین" کلامی نیست که هر کس از راه رسید فریادش بزند. حرمت دارد. لااقل آدم باید بفهمد چه ادعایی می کند با گفتن این کلام. 

و چقدر قشنگ سید حسن نصر الله معنایش را می شکافد:

نَحنُ سَوفَ نَبقی هُنا
(ما اینجا خواهیم ماند)
وسَوفَ یَبقی نِدائُنا
(و ندای ما خواهد ماند)
أن یَفهَمَهُ الإِمِرِکیّون
(که آمریکاییها آنرا بفهمند)
أمِرِکیّیون لا یَعرِفون ماذا یَعنی لبّیکَ یا حُسَین
(آمریکاییها نمی دانند لبیک یا حسین یعنی چه)

* لَبّیکَ یا حُسَین یَعنی أنَّکَ تَکونُ حاضِراً فی المَعرَکَه
(لبیک یا حسین یعنی اینکه در معرکه جنگ حاضر باشی)
وَلو کُنتَ وَحدَه
(هر چند تنها باشی)
وَلو تَرَکَکَ النّاس
(وهر چند مردم تو را رها کرده باشند)
وَاتَّهَمَکَ النّاس
(وتو را متهم کرده باشند)
وَخَذَلَکَ النّاس
(و تو را بی یاور گذاشته باشند)

* لبّیکَ یا حُسَین یَعنی أن تَکونَ أنتَ و مالُکَ
وَ أ هلُکَ وَ أولادُکَ فی هذه المَعرَکه
[لبیک یا حسین یعنی تو و
مالت و زن و فرزندانت در این معرکه جنگ باشید]

*  لََبَّیکَ یا حُسَین یَعنی أن تَدفَعَ الاُمُّ بِوَلَدِها لِیُقاتل
(لبیک یا حسین یعنی مادر فرزندش را به میدان جنگ بفرستد)
فَإذا استُشهِدَ و احتُزَّ رأسُه
وَ اُلقیَ بِهِ إلی آُمِّهِ
[ و هنگامی که فرزندش شهید شدو سرش بریده شد و به سوی مادرش انداخته شد ]
وَضعتهُ فی حِجرِها
وَ مَسَحَت الدَّمَ و التُّرابَ عن وَجهِهِ
وَ قالَت لَهُ راضیَهً مُحتَسِبَهً
بَیَّضَ اللّهُ وَجهَکَ یا بُنَیَّ
کَما بیَّضتَ وَجهی عِندَ فاطِمَهَ الزَّهراءِ یَومَ القیامَه
[مادرش آنرا به خانه برده،خاک و خون را از آن پاک کرده به او بگوید:از توراضی هستم خداوند رو سفیدت کند همانطور که مرا برای روز قیامت و نزد فاطمه زهرا  رو سفید کردی]

هذا یَعنی لََبَّیکَ یا حُسَین
(این است معنای لبیک یا حسین)

* لَبَّیکَ یا حُسَین یَعنی أن تأتی الاُمُّ وَ الاُختُ وَ الزّوجَه
لِتُلبِسَ زوجَها أو أخاها أو إبنَها
جامهَ الحَرب و تَد فَعُه إلی الجِهاد
[لبیک یا حسین یعنی مادرو خواهر و زن می آید تا شوهر یابرادر یا فرزندش را لباس رزم بپوشاند و او را راهی میدان جنگ کند]
لبّیکَ یا حسَین یَعنی أن تُقَدِّمَ زَینَبُ
لأخیها الحُسَین جَوازَ المَنیَّهِ و الشَّهاده
هذا یَعنی لََبَّیکَ یا حُسَین
[لبیک یا حسین یعنی زینب جواز مرگ و شهادت را به برادرش حسین تقدیم کند این یعنی لبیک یا حسین]

*  وَ بِهِ نَختُم لِیَسمَعَهُ العالم
[و با این کلام سخن را خاتمه می دهیم تا جهانیان آنرا بشنوند]
العَمَل
العَمَل إذااحتاجوا
الینا فی ساحهٍ اُخری
[هر جای دنیا که به ما نیاز باشد ما حاضریم]

*  لَن نکونَ حَمَلَهَ الأکفانِ فَقَط
وَ إنَّما سَنَکونُ حَمَلَهَ الأکفانِ وَ السِّلاح
( و اینگونه نیست که فقط کفن پوش باشیم، بلکه ما کفن پوش و سلاح به دست خواهیم بود)

 

اگر قبلا ندیده اید، این کلیپ را از دست ندهید. متن پیاده شده جملات را هم از وبلاگ زهرا برداشتم. 

 

پیاده روی اربعین (2)

....

پیاده روی اربعین (1)

 

اگر تا به حال کربلا نرفته اید یا رفته اید ولی غیر از ایام اربعین و پیاده روی بوده حتما قصد کنید و عزم کنید برای پیاده روی سال بعد انشاالله. اگر امکانش فعلا نیست هم برای اولین فرصت عزمش را داشته باشید. اساسا یک دنیای دیگری است این فضای پیاده روی. محشر است. 

از فکرها و حس ها و تعبیرهای شخصی نمی نویسم چون هر کسی حس و حال خودش را دارد و به شیوه ی خودش تجربه می کند. اما چیزی است که بچه شیعه ها و هیئتی ها باید تجربه اش کنند. رسما باید! "باید" از این جهت که خیلی حیف است اگر نچشند این نشاط و این همه حال خوب را.  مانور قدرت شیعه هم است آن هم در این مقطع تاریخی و همه شرایطی که می دانید و سال به سال هم انشاالله باید قدرتمندانه تر بشود و فرو برود در چشم همه ی آنهایی که نمی توانند ببینند. 

(آنها هم که مثل سمیه عزیز من سالهاست دلشان پر می کشد و هنوز نشده و انشاالله به زودی قسمت می شود، با دل شکسته شان امثال من را دعا کنند که مطمئنم زائرترند و با هر بار اشک ریختن و دل شکستن رفته اند کربلا و برگشته اند. )

قطعا این سفر خیلی راحتی نیست اما چندان سخت هم نیست. اینقدر آدم های مسن و بچه های قد و نیم قد بین زائران بودند که آدم از خودش خجالت می کشید به سختی اش فکر کند چه برسد به زبان هم بیاورد. همراه ما سه تا خانم حدود پنجاه ساله بودند با قرص مسکن و پماد و ضماد و چه و چه اما پا به پایمان آمدند. تا دلتان بخواهد مادر با بچه های کوچک توی کالسکه یا بغل مامان و بابا بودند و کمی بزرگتر ها از شش هفت سال هم پیاده می آمدند. یک مادر کم سن و سال بچه شش ماهه اش را بغل زده بود لای چادر و می آمد. بابای بچه که خودش به نظرم به زور بیست و یکی دو سال داشت، دید دوربین دستمان است اشاره کرد بهمان و پر چادر مادر را کنار زد تا از نوزادش عکس بگیریم. البته اغلب این مادرها عرب و احتمالا عراقی بودند. ایرانی بچه کوچک دار من ندیدم. شاید بوده. اما از افغان های ساکن ایران خیلی زیاد دیدم که با بچه های زیر دو ساله آمده بودند. البته پارسال در کاروان مهدیه، مادر و بچه کم سن کالسکه سوار چند تایی بوده اند. 

قبل از سفر توصیه کسانی که قبلا رفته بودند را گرفتیم. خودمان هم تجربه هایی داشتیم که شاید به درد سال بعدی ها بخورد. اینها را تا یادم نرفته در ادامه مطلب می نویسم. دیگران هم اگر تجربه ای دارند اضافه کنند. 

 

 

انشاالله برای زیارت اربعین عازم کربلا هستم و خیلی جدی، محتاج دعا که تیره گی ها مانع زیارت نشود به لطف و کرم شان. 

دعاگو خواهم بود انشاالله و درست تر اش این است که خودم را پس دعا برای دل های سوخته و چشم های اشک باری که شوق سفر دارند، پنهان می کنم. 

 

ماندند غریبانه*

 

شیار 143 را دیدم. مثل همه ی آدم های دیگر پای فیلم به پهنای صورتم اشک ریختم و همزمان دلم غنج رفت برای اینکه خدا چطور با همه مهربانی اش صبوری می کند تا بنده هایی که انتخاب کرده در کوره درد و رنج صیقل بخورند و بزرگ بشوند. 

بعد، از راه نرسیده، اولین صفحه ای که به هوای ترانه ی دلنشین اش باز کردم، قصه کودکی یک فرزند شهید بود و دل ریش ریش شده مادری که پسرک بهانه گیرش را دیده که ساعت ِ بابا را شبها بغل می گیرد و می خوابد...اگر قبلش اینقدر گریه نکرده بودم جا داشت پای این قصه هم آدم زار بزند... مثل قصه ی شهادت بابا ...

«ها..الان یادم آمد اولین کتک زندگیم را برای خاطر ساعت خورده ام.. در سه -چهار سالگیم.. از همین ساعت های قدیمی زنگ دار.. صبح پاشدم و دیدم جا تره و بچه نیست!، باز رفته بود جبهه لاکردار،بی خبر.. فرداش پاشدم ساعت را از روی طاقچه برداشتم که به چه اجازه ای به ساعت بابام دست زدی؟ روز دوم  پاشدم که چرا زنگش رو خاموش نکردی، نمیدونی خراب میشه؟ روز سوم پاشدم گفتم چرا به ساعت بابام نگاه میکنی؟ روزچهارم پاشدم گفتم این جای دست کیه رو شیشه اش؟ روزپنجم پاشدم گفتم کی گفته بود تمیزش کنی، جای انگشتای بابام رفت!  روز شیشم پاشدم گفتم چرا زنگ ساعتش مثل قبل نیست، یواش شده! روزهفتم پاشدم گفتم فکرکردی نفهمیدم زیرش رو تمیز کردی؟ کج گذاشتیش رو طاقچه! روز هشتم پاشدم زینب را کتک بزنم که توی خواب دیدم به ساعت دست زده!! روز نهم پاشدم تا خواستم بهانه بگیرم، کتک خوردم، بعدش مثل بچه آدم صورتم را شستم نشستم سر سفره صبحانه.. تمام شد. از فرداشب ساعت را بغل میکردم پتو را میکشیدم روی سرم و میخوابیدم... لالوی نامه ها این را نوشته که کوچولو ساعتت را بغل میکند و میخوابد..»

 

پی نوشت: کامنت های تربیتی ایشان را پای نوشته ی مسیر بخوانید اگر به این بحث ها علاقه دارید. دست گذاشته اند روی یکی از مسئله های تربیتی امروز ما و بچه هایی که بدجور دارند لوس بار می آیند. بدجور! کلا بحثی خواندنی در کامنت ها مطرح شده برای کسانی که علاقه مند به بحث های تربیتی هستند. 

 

* عنوان را از کامنت دل آباد گرفتم

 پی نوشت 2: نقد هایی به فیلم داشتم. حس نوشتن اش نبود. بخشی را به خوبی آبگینه اشاره کرده است. فقدان حماسه را هم در کامنت ها آورده که خیلی خیلی قبول دارم. 

 

 

 

الحمد لله رب العالمین

 

 

جایش بدجور خالی است

  

دو سال پیش که مامان و بابا از مکه آمده بودند، یکی از اقوام، یک کاج مطبق بلند و قشنگ، هدیه آورده بود. این دوسال یک طبقه اضافه کرده بود. از پارسال هم شده بود هم نشین من توی این اتاق که نورش بهتر است. حالش خیلی خوب بود. سرحال. قبراق. طوری که خیلی ها فکر می کردند مصنوعی است اینقدر که روی فرم است همه طبقه هایش. شاید هم چشم خورد اصلا. امروز گفتم لطفا بیایید ببریمش یک اتاق دیگر. جلوی چشم هایم نباشد. نمی توانم شاهد مرگ تدریجی اش باشم. حالا جایش کنارم خالی شده. کم مانده گریه ام بگیرد.

حدود یک ماه پیش کوزه اش را عوض کردیم. گفتم این خاکهایش را نتکانید همینطور با خاک قبلی بگذارید. سایر دست اندرکاران گوش نکردند. یک بار هم بعد از  جاسازی دوباره از ریشه کشیدندش بیرون که قشنگ وسط کوزه ی جدید قرار بگیرد. فکر نمی کردند اینقدر حساس باشد. بعد از یک هفته برگ های طبقه ی بالایی آویزان شدند. افشانه ی آبش را هی زیاد کردیم گفتیم رطوبت بگیرد حالش خوب بشود اما انگار تاثیری نداشت. آخری ها رسما قربان صدقه اش می رفتم که تو رو خدا خوب شو. خوب که نشد، هیچ؛ طبقه های بعدی هم کم کم آویزان شد و خشک شد. 

بدجور جایش کنارم خالی است. بدجور

 

 

 

همه بانک هایی که حساب داشتم و کتابخانه و ایرانسل و برخی اداره جات دیگر دیروز تولد شناسنامه ای ام را تبریک گفتند و من خوشحال بودم روز تولد اصلی ام از گزند این مشتری داری فرمالیته ی مبتذل در امان مانده.

 

 

 

 

چقدر جای شکر دارد که بدانی مادربزرگ با دل شکسته و موی سپیدی که پیش خدا حرمت دارد، در دل شب دست های لرزانش را به دعا بالا می برد و اشک می ریزد و از خدا همه چیزهای خوب را برایت می خواهد و بدانی هر بار از خانه بیرون می روی آیت الکرسی خوانده و پشت سرت روانه کرده و از شر همه بدیها به خدایت سپرده. خدایا منت سرمان گذاشته ای و مدتی است برکت  را مهمان خانه مان کرده ای. لطفت ات را کامل کن و هدایت مان کن و توفیق مان بده آنطور پذیرایشان باشیم که تو می پسندی. 

 

 

اتفاقی که ممکن است در بلاگفا برایتان بیفتد


این سیستم مدیریت بلاگفا یک اخلاق مزخرفی دارد که بارها آه از نهاد من برآورده. کلی مطلب تایپ کرده ام مثل الان، بعد دگمه بک اسپیس را که می زنم ناگهان به جای پاک کردن حرف قبلی کل مطلب را حذف می کند و خلاص. نه کنترل زد اثری دارد نه هیچ چیز دیگر.

البته این در قیاس با هنرنمایی دیگرش هیچ است. وبلاگ قبلی من که سه چهار سال آنجا می نوشتم،‌ ناگهان خالی شده. تمام مطالبم پریده. هیچ چیز نیست. دوبار هم تا به حال به مدیریتش ایمیل زده ام. دریغ از یک جواب! 

از آن وقت احساس ناامنی می کنم از نوشتن اینجا. ظاهرا هر وقت بخواهند می توانند همه چیز را نابود کنند و به هیچ کس هم پاسخگو نیستند. امیدوارم فقط نسخه ی بک آپی از آن همه مطلب گرفته باشم جایی.

قبلا هم شنیده بودم اجازه نمی دهد آرشیو را از اینجا به جای دیگری منتقل کنیم. خلاصه چنین سرویسی هستند.


قمار سی و پنجم


کچوئیان ظاهرا ده سال پیش در مقاله ای با عنوان "قمار بیست و پنجم، تحلیل جامعه شناختی راهپیمایی 22 بهمن"درباره این موضوع صحبت می کند که چطور برخلاف طبیعت جوامع و نظام های سیاسی، هنوز بعد از بیست و پنج سال مردم با این کیفیت و کمیت در راهپیمایی 22 بهمن شرکت می کنند. طبیعتا تحلیلش برای جشن 35 سالگی انقلاب هم جواب می دهد. لذت بردم از خواندنش. 

راستش برای من که هر سال با چشم های نگران به راهپیمایی می رفتم که نکند امسال به فلان دلایل جمعیت کمتر شده باشد و نشده بود، و اگر چه خوشحال اما عمیقا متعجب بودم از این حضور، پرسش جدی و بزرگی بود و باید تبریک گفت به سایر جامعه شناسان ایرانی که چنین پدیده ی عجیب و پیچیده ای را هیچ وقت لایق بررسی و تحقیق ندانسته اند.

در ادامه ی مطلب، تحلیل دکتر کچوئیان را بخوانید.


ادامه نوشته

بر همان عهد که بودیم برآینم هنوز...


مشتاقانه منتظر صحبت های امروز رهبر بودم بعد از این سکوت طولانی. گذاشتند فرزندان انقلاب خوب فن های دیپلماتیک شان را بزنند و طنش زدایی کنند و مهربانی و حسن نیت نشان بدهند. آن طرف هم مفصل شلنگ و تخته هایش را بیندازد و دور بردارد. تا حالا با این سخنان کمی دلمان را آرام کنند به حضورشان و وجودشان و استواری شان بر ‌آرمان هایی که تزلزلش این روزهایمان را بسیار تلخ کرده.

نه اینکه نگرانی ها تمام شده باشد. بخشی از این فرزندان انقلاب، متاسفانه از جای خاصی تغذیه می شوند که حسرت اعتبار پاسپورت ایرانی زمان شاه را می خورد و حل همه مشکلات را در دیدن دم کدخدا می داند. اما خدا را شکر که رهبرمان محکم بر عهد و پیمان دیرین با امام عزیزمان هستند. خدا عزت شان را پایدار و روزافزون کند و صبرشان بدهد در این روزگار سخت و عاقبتمان را به خیر کند.

گزیده ای از صحبت های امروز رهبر:

*استقلال به‌معنای بداخلاقی با همه دنیا نیست، استقلال یعنی مقابله با قدرت مداخله‌گری که می‌خواهد دستور بدهد و حیثیت و شرف یک ملت را برای منافع خود خرج کند.

*آن چیزی که می‌تواند استقلال ما را تأمین کند، تکیه کردن صریح و شفاف بر مبانی، اصول و ارزش‌های انقلاب است؛ امام بزرگوار از روز اول شروع نهضت حرف خود را صریح و بدون ابهام بیان می‌کردند.

 * امام بزرگوار در نفی رژیم سلطنتی و موروثی، در تأکید بر ایجاد نظام مردمی و اسلامی، در مقابله با شبکه صهیونیستی خطرناک و در مقابل رژیم جعلی و غاصب صهیونیستی صراحتا موضع گرفت و هیچ‌گاه ملاحظه و پرده پوشی نکرد. (قابل توجه فرزند دیپلمات انقلاب و این همه دست به عصا بودنش نه فقط مقابل امریکا که حتی مقابل رژیم منفور و غده ی سرطانی منطقه و بلکه دنیا)

** امام در مقابله با نظام سلطه پرده‌پوشی نکرد. نظام سلطه در شکل کامل خود در دولت کنونی ایالات متحده مجسم است؛ موضع‌گیری در مقابل آمریکا به‌دلیل منش، ذات و رفتار مداخله‌گرانه و سلطه‌گرانه این دولت است.

** راز ماندگاری جمهوری اسلامی بر ریل انقلاب و بر خطوط اصلی امام بزرگوار و پیشرفت کشور همین صراحت و شفافیت بوده. تاکتیک‌ها و شیوه‌ها را می‌توانند عوض کنند اما مواضع جمهوری اسلامی باید شفاف و اصول همچنان مستحکم باشد.

*توصیه همیشگی به مسئولین استفاده حکیمانه از ظرفیت‌های بی‌شمار درونی است. راه حل مشکلات اقتصادی نگاه به بیرون و برداشتن تحریم‌ها نیست.(این هزار بار...)

*هم منتقدان با دولت با شرح صدر برخورد کنند هم دولت با منتقدان. همه به هم احترام بگذارند و ملاحظه هم را بکنند.