خرده ریزه های نشریه ایی

اغلب قصه های بچه ها به شدت تحت تاثیر این کتاب های تخیلی - هری پاتری است که می خوانند. درباره جمجمه و جنگل تاریک و جن و خفاش و روح رفتن در دنیاهای دیگر و حلول کردن در موجودات دیگر و از این چیزها. یکی شان یک قصه نوشته بود از همین مدل ها. گفتم تخیل ات و جذابیت و کشش قصه ات خوب است اما موضوع اش نمی خواهم برای نشریه از این چیزها باشد که شبیه اش را می توانند از کتابخانه بگیرند. توی نیوجرسی و اینها هم اتفاق نیفتد. همین جا کشور خودمان باشد با آدم های خودمان. رفت فردایش یک چیزی شبیه قصه آورد که بیشتر توصیف بود تا ماجرایی داشته باشد. توصیف هایش هم انصافا خوب بود. از جنگل و خزه ها و رطوبت و غار تا علفزار و ساحل و دریا و زیر دریا و ماهی ها و غیره. گفتم این توصیف ها خوب است اما قصه ندارد. کشش و تعلیق ندارد. یکی چند تا مثال زدم. رفت تا ظهر یک قصه جدید نوشت بچه لابد توی زنگ های تفریح. سرعت در حد اف چهارده. از هر قصه ای که خوانده بود و حتی مثال های من، یک تکه اش را فرو کرده بود توی آن خط توصیف قبلی. از اینکه صبح بیدار شده خانواده اش گم شده اند تا رفته زیر دریا و آمده بالا و رفته توی یک جزیره و ته داستان هم 6 ماه است دارد در آن جزیره زندگی می کند و کلی تجربه و هنوز آن راز گشوده نشده که خانواده اش ناغافل کجا گذاشتند رفتند. گفت خوب است؟ چاپ اش کنیم؟ مانده بودم این بار چه بگویم. دوباره از سرعت عمل اش و ذهن خلاق اش و توصیف ها تعریف کردم و گفتم اما موضوع اش ناب نیست. چه لغتی! بنده خدا چه می دانست خوب. گفتم یعنی هر تکه اش شبیه یکی از قصه هاست. مثلا رابینسون کروزوئه و چه و چه. گفت من اصلا اینها را نخوانده ام. اشک توی چشم هایش جمع شد. گفت نمی دانم دیگر چه کارش کنم. بچه ها از این قصه ها دوست دارند خوب. قصه ای که توی مدرسه و شهر خودمان باشد دوست ندارند. گفتم مطمئن ام ذهن ات خیلی راحت می تواند یک ایده ی تازه پیدا کند آخر هفته روی اش کار کن. هنوز پرده اشک آنجا بود.  حواله کردم کار را به مشورت با یکی از معلم هایی که خودش کتاب می نویسد. بلکه ببینم چه کار کنم با این بچه. این موضوع ها به نظرم چرند است. نمی دانم چه کار کنم. محض تشویق و دلسرد نکردن اش بگذارم چاپ شود با اصلاحات جزئی یا پافشاری کنم روی نوشتن درباره موضوع های دیگر. نمی دانم کلا این مدل تخیلی ها برای بچه ها چه حسن ها و ضررهایی دارد. اصلا نمی دانم چه کسی را می توان برای قصه نویسی مستعد دانست. کسی که از پس توصیف بر می آید و همین آسمان ریسمان ها را می تواند منطقی به هم ببافد؟ یا نشانه های دیگری هم باید باشد.

پای مطلب قبلی درباره صید پهپاد کامنتی هست و تحلیلی درباره اینکه آمریکا به نوعی برای ایران تله گذاشته و هواپیما را در اختیار ایران قرار داده که بعد با مانور روی قدرت ایران اثبات کند که دنیا با یک تهدید جدی از سوی این کشور مواجه است. به نظرم خیلی بعید می آمد این هدف را به قیمت آن هواپیما پی بگیرند اما دیروز یک خبر در فارس نیوز دیدم از مدیرعامل گوگل که گفته ایرانی ها استعداد غیر معمول در جنگ سایبری دارند. گوگل که یک جورهایی زیر مجموعه سیا محسوب می شود و انگار خودش را وارد بحث سیاسی ای کرده که قاعدتا نباید درگیرش می شود و آدم به شک می افتد از این موضع گیری و تمرکز اینها روی قدرت سایبری ایران. از آن طرف هم یکی از دوستان به نقل از استاد عباسی می گفت گویا در استراتژی اخیر آمریکا آمده که می تواند بر علیه تهدید های سایبری هم سلاح اتمی یا کلا دخالت نظامی به کار ببرد و اصلا بعید نیست یک خود زنی سایبری مثل انفجار بمب های دو قلو داشته باشند تا گردن ایران بیندازند. خلاصه در مجموع آن تحلیل الان به نظرم جای فکر دارد. نیروهای امنیتی ما قطعا توانمندی خاص در این عرصه جنگ سایبری دارند و نشانه هایش پیش از این هم مشهود بود اما سر جریان آن هواپیما یا تعریف هایی از این دست که مدیر گوگل واردش شده بهتر است مشکوک باشیم. حالا یا تماما این صید هواپیما کار ما بوده و آنها دارند تهدید را دوباره به فرصت تبدیل می کنند یا تله گذاشته بودند که قطعا بالادستی های سپاه و ارتش و اینها می فهمند و انشاالله تدبیرش کنند چنان که باید.


درد ناباوری

این یک بیماری اجتماعی است رسما که بخشی از مردم نه تنها در حالت عادی هیچ نقطه روشن و نکته مثبتی در وضعیت کشور نمی بینند که خبرهای خوشحال کننده درباره پیشرفت ها را هم باور نمی کنند. هنوز یکی برداشته در کامنت های بازتاب نوشته اگر راست می گویند چرا فیلم فرود هواپیما را نشان نمی دهند و این همه موش و گربه بازی در می آورند! چند روز پیش با یکی از این قماش سر کلاس زبان حرف می زدیم. می گفت کلا هر چه اینها درباره دستاوردهای علمی و فنی می گویند دروغ است. می فهمم که گاهی اغراق در دستاوردها و در مواردی ادعا کردن چیزهایی که حقیقتا ارزش علمی نداشته به طور خیلی طبیعی اعتماد آدم ها را سلب می کند. مشکلات در بخش های دیگر و ماجراهایی مثل فتنه 88 هم هزار بار مزید بر علت می شود. البته رسانه های ضد ایرانی فارسی زبان هم که اصلا بیانیه ماموریت شان سیاه نمایی و همین دامن زدن به بی اعتمادی هاست و موفق هم هستند؛ اما این مدل انکار و ناباوری  احساسی و غیر منطقی است و آدم انتظار دارد لااقل تحصیل کرده های مدعی عقل و منطق در دام چنین قضاوت های احساسی نیفتند که البته انتظار بی جایی است و هزار بار ثابت شده که چقدر هم بدجور می افتند. به نظرم در این وضعیت جای رسانه های مستقلی که واقعیت را هنرمندانه نشان بدهند خالی است. سالهاست دلم می خواهد فرصت و توان اش را داشتم و با یک گروه در این باره فیلم های مستند می ساختیم. گروهی که مخاطب به شدت بدبین ایرانی را کاملا بشناسد و بداند از چه زبانی باید برای بیان حقیقت - و نه اغراق- استفاده کند و متقاعد کننده باشد. آن وقت شاید این پوزخند دائمی از لبهایشان و این انقباض از عضلات مغز و دل شان دور بشود و کمی امیدوار شوند. کاش یک گروهی یک جایی این کار را بکند و ما هم حظ اش را ببریم. 



کارتان بیست بود. اجرتان با خدا

ما که بسی مشعوفیم از این چشمه ی تازه ای که برادران نیروهای مسلح- احتمالا همان سپاه عزیزمان- نشان داده اند. خدا توفیقاتشان را زیاد کند و توانمندی شان را. خیلی هم شیک برخورد کردند این بار. پهباد جاسوسی فوق پیشرفته را که برنامه ریزی شده بوده اگر کنترلش از دست رفت به پایگاه برگردد یا منفجر شود، با کمترین خسارت طی یک جنگ الکترونیک که به عقل صاحبانش خطور هم نمی کرد، به غنیمت گرفتند و بعد رفتند در سکوت خبری و گذاشتند طرف مقابل هی توی سر و مغزش بزند و کم کم اعتراف کند چه بلایی سرش آمده و حالا نکند تکنولوژی اش را ایران یاد بگیرد و خبر شق القمری که ایران کرده چند روز خوراک رسانه هایی باشد که چشم دیدن مان را هم ندارند. بعد از چند روز هم هواپیمای حالا حسابی مشهور شده را آوردند جلو دوربین و پشت سرش مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس. زیر بالهایش هم آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و ما آمریکا را زیر پا می گذاریم. حیف که به عربی و انگلیسی ترجمه نشده بود. خدا کمکشان کند از طریق مهندسی معکوس بتوانند بیشترین اطلاعات ممکن را به دست بیاورند.

بیچاره این هم وطن هایی که نمی توانند لذت اش را ببرند. اول پوزخند زدند که هه! اگر راست می گویند عکس اش کو. بعد هم گفتند هه! انگار حالا چی چی شکار کرده اند. حالا هم که صاحبش دارد اعتراف می کند لابد یک چیزی پیدا می کنند برای هه! گفتن. بیچاره ها محروم کرده اند خودشان را.


شیعتی مهما شربتم مأء عذب فذکرونی


بچه که بودیم به رسم قدیم یادمان می دادند وقتی آب خوردی بگو یا حسین. آن روزها گاه گداری فقط یادم می ماند. بعد هم تمام شد. حالا فکر می کنم عجب ذکر مدامی بود اگر همیشگی می شد. حتی عادت لفظی اش هم ارزش داشت چه برسد به یادش با حضور قلب.




شیعیان لبنان در میدان شهدای ضاحیه یک صدا فریاد می زنند "لبّیک یا حسین" و چه کسانی شایسته تر از آنها برای این لبیک. عملا نشان داده اند که در معرکه حاضرند. جنگیده اند. شهید داده اند و هر لحظه آماده اند برای جنگی دیگر. در مقابل خطرناک ترین دشمنان. در میان انبوه توطئه ها و فشارها در حالیکه شمارشان اندک است.

جماعتی از مردم من هم زمانی پای لبیک شان ایستادند و شجره طیبه مقاومت را در زمین شیعه کاشتند. در اوج مظلومیت وقتی همه دنیا علیه آنها بود به عشق حسین نیرو گرفتند و جنگیدند و شهید شدند. مادرها به عشق زینب جوان هایشان را راهی کردند. نشان دادند عزاداری هایشان حرف نبوده. رساندند خودشان را به سپاه امام و چه افتخاری بالاتر از این.

اما من امروز می ترسم. بیش از همه برای خودم بس که با "لبیک یا حسین" فاصله دارم. بس که از معرکه دورم. بس که ناتوانم برای این جنگ و تازه هنوز پای جان دادن در میان نیست که اگر آن روز برسد نمی دانم چقدر اهل عمل خواهم بود. غبطه می خورم به آنها که با چه قوّت و ایمانی لبیک می گویند و به آنها که رفتند و رسیدند. چه خسرانی بالاتر از این که آدم بلغزد، جا بماند و بدتر از آن به کلی گم بشود.


آقای پناهیان شبها دانشگاه امام صادق برنامه دارد و راجع به مفهوم تقوا صحبت می کند در مقابل خوبی های سکولاری که امروز توی جامعه به اسم اخلاق ترویج می شود. صبح ها هم شبکه سه برنامه اش را پخش می کند. اینجا هم خلاصه اش را می نویسد.

خدا حفظ اش کند. این آدم فکر می کند. جوشش دارد و هنوز هم حرف تازه و عمیق برای گفتن دارد. اگر چه گاهی هم کیفیت بحث ها و استدلال ها ضعیف می شود اما هنوز در مجموع مایه تحسین و امیدواری است.


نشریه در آوردن با دخترهای نوجوان

امسال دقیقه نود طی یک تصمیم نسبتا غیر منطقی و تقریبا احساسی قبول کردم مسئول نشریه ی بچه ها باشم. غیر منطقی از جهت مشکلاتی که دارد و وقت زیادی که می گیرد و هزار سودایی که بیرون مدرسه دارم و نمی رسم. احساسی هم از آن جهت که خیلی دوست داشتم یک بار این کار را با بچه ها تجربه کنم. حالا حس می کنم ارزش اش را داشت. وقتی از ذوق بالا و پایین می پرند و با هیجان درباره کارکنان آشپزخانه و درد دل هایشان می گویند که قرار است درباره اش گزارش بنویسند، وقتی می روند توی فضای خود انتقادی و می خواهند رفتارهای بچه گانه شان را نقد کنند، وقتی سر و دست می شکنند برای مصاحبه با بچه های مهد، وقتی شعرهایشان را می خوانند و من نگاهم پر از تحسین می شود و آنها چشم هایشان برق می زند یا وقتی ابعاد مختلف یک موضوع را سر کلاس بررسی می کنند و خلاصه خیلی وقت های دیگر. تمرکزم از اول روی این بود که بچه ها کار زنده تولید کنند از وقایع اطرافشان و حساس بشوند. بعد هم بتوانند تجزیه تحلیل کنند و ابعاد مختلفش را ببینند و آخر هم ترسشان از نوشتن بریزد و قلم شان بهتر شود. از نتیجه اش تا به حال نسبتا راضی ام. مخصوصا با توجه به این که لزوما بچه های خوش قلم و خوش فکر نمی آیند نشریه و بعضی ها را باید هل داد و هی کند و کاو کرد تا ایده ها در بیاید و قلم ها قوام پیدا کند. 

نشریه اول که درآمد البته منتقد زیاد داشت. اول خودم که به نظرم زیادی راحت گرفتم و اجازه دادم مطالب با کیفیت خیلی پایین هم چاپ بشود چون می خواستم ترس بچه ها از نوشتن بریزد و امیدوار بشوند. غلط تایپی هم کم نداشت.  بعد هم اینکه نتوانستم نگاه صرفا منتقد بچه ها را تعدیل کنم. آدم های طبقه مرفه که اغلب همیشه طلبکارند. فکر کن بچه های معمولا لوس کرده شان. آن هم سن نوجوانی که اوج اعتراض است به زمین و زمان. خلاصه خانم مدیر حسابی جا خورده بود از این همه گلایه بچه ها توی نشریه - که البته به چشم من اینقدرها هم نبود- و چند تا هم لغت بسیار زشت - در قاموس پاستوریزه ی مدرسه ما یعنی مثلا کوفتمان شد و چرت و پرت و به گور می برند و با حال- از زیر دست من در رفته بود و یکی دو معلم شاید هم بیشتر معترض بودند که مجله سطحی شده. یک توضیحاتی دادم درباره هدف اصلی که دنبال می کنم و کمی هم برنامه آینده برای یاد دادن فرهنگ نقد به بچه ها. فضا تعدیل شد. یکی از معلم های نویسنده هم با بازخورد مثبت اش حتی درباره گلایه ها و نقد های بچه ها به داد رسید. حالا وقتی موضوعاتی که بچه ها پیشنهاد می کنند به مدیر می گویم ذوق زده می شود. خودم هم لذت می برم. مخصوصا وقتی بچه های غیر از گروه نشریه می آیند برای همکاری و بعضی بچه های نشریه با اصرار می خواهند که ترم بعد هم ادامه بدهند.

خیلی کارهای دیگر دلم می خواست همراه گروه نشریه بکنم اما وقت نمی شود.