خرده ریزه های نشریه ایی
بیچاره این هم وطن هایی که نمی توانند لذت اش را ببرند. اول پوزخند زدند که هه! اگر راست می گویند عکس اش کو. بعد هم گفتند هه! انگار حالا چی چی شکار کرده اند. حالا هم که صاحبش دارد اعتراف می کند لابد یک چیزی پیدا می کنند برای هه! گفتن. بیچاره ها محروم کرده اند خودشان را.
بچه که بودیم به رسم قدیم یادمان می دادند وقتی آب خوردی بگو یا حسین. آن روزها گاه گداری فقط یادم می ماند. بعد هم تمام شد. حالا فکر می کنم عجب ذکر مدامی بود اگر همیشگی می شد. حتی عادت لفظی اش هم ارزش داشت چه برسد به یادش با حضور قلب.
شیعیان لبنان در میدان شهدای ضاحیه یک صدا فریاد می زنند "لبّیک یا حسین" و چه کسانی شایسته تر از آنها برای این لبیک. عملا نشان داده اند که در معرکه حاضرند. جنگیده اند. شهید داده اند و هر لحظه آماده اند برای جنگی دیگر. در مقابل خطرناک ترین دشمنان. در میان انبوه توطئه ها و فشارها در حالیکه شمارشان اندک است.
جماعتی از مردم من هم زمانی پای لبیک شان ایستادند و شجره طیبه مقاومت را در زمین شیعه کاشتند. در اوج
مظلومیت وقتی همه دنیا علیه آنها بود به عشق حسین نیرو گرفتند و جنگیدند و شهید شدند.
مادرها به عشق زینب جوان هایشان را راهی کردند. نشان دادند عزاداری هایشان
حرف نبوده. رساندند خودشان را به سپاه امام و چه افتخاری بالاتر از این.
اما من امروز می ترسم. بیش از همه برای خودم بس که با "لبیک یا حسین" فاصله دارم. بس که از معرکه دورم. بس که ناتوانم برای این جنگ و تازه هنوز پای جان دادن در میان نیست که اگر آن روز برسد نمی دانم چقدر اهل عمل خواهم بود. غبطه می خورم به آنها که با چه قوّت و ایمانی لبیک می گویند و به آنها که رفتند و رسیدند. چه خسرانی بالاتر از این که آدم بلغزد، جا بماند و بدتر از آن به کلی گم بشود.
خدا حفظ اش کند. این آدم فکر می کند. جوشش دارد و هنوز هم حرف تازه و عمیق برای گفتن دارد. اگر چه گاهی هم کیفیت بحث ها و استدلال ها ضعیف می شود اما هنوز در مجموع مایه تحسین و امیدواری است.
نشریه اول که درآمد البته منتقد زیاد داشت. اول خودم که به نظرم زیادی راحت گرفتم و اجازه دادم مطالب با کیفیت خیلی پایین هم چاپ بشود چون می خواستم ترس بچه ها از نوشتن بریزد و امیدوار بشوند. غلط تایپی هم کم نداشت. بعد هم اینکه نتوانستم نگاه صرفا منتقد بچه ها را تعدیل کنم. آدم های طبقه مرفه که اغلب همیشه طلبکارند. فکر کن بچه های معمولا لوس کرده شان. آن هم سن نوجوانی که اوج اعتراض است به زمین و زمان. خلاصه خانم مدیر حسابی جا خورده بود از این همه گلایه بچه ها توی نشریه - که البته به چشم من اینقدرها هم نبود- و چند تا هم لغت بسیار زشت - در قاموس پاستوریزه ی مدرسه ما یعنی مثلا کوفتمان شد و چرت و پرت و به گور می برند و با حال- از زیر دست من در رفته بود و یکی دو معلم شاید هم بیشتر معترض بودند که مجله سطحی شده. یک توضیحاتی دادم درباره هدف اصلی که دنبال می کنم و کمی هم برنامه آینده برای یاد دادن فرهنگ نقد به بچه ها. فضا تعدیل شد. یکی از معلم های نویسنده هم با بازخورد مثبت اش حتی درباره گلایه ها و نقد های بچه ها به داد رسید. حالا وقتی موضوعاتی که بچه ها پیشنهاد می کنند به مدیر می گویم ذوق زده می شود. خودم هم لذت می برم. مخصوصا وقتی بچه های غیر از گروه نشریه می آیند برای همکاری و بعضی بچه های نشریه با اصرار می خواهند که ترم بعد هم ادامه بدهند.
خیلی کارهای دیگر دلم می خواست همراه گروه نشریه بکنم اما وقت نمی شود.