عربی و میل شدید برای پیچیده سازی

این چه دردی است که زبان عربی دارد در پیچیده کردن خودش؟ مثلا برداشته عدد ها را دو دسته کرده یکی با تای تانیث و آن یکی بدون تای تانیث. بعد تصمیم گرفته که عددهای مونث شده را برای معدود مذکر به کار ببرد و بر عکس. حالا همه جا مثلا صفت و غیره باید مطابق موصوف و غیره اش باشد.  بعد این هم راضی اش نکرده آمده عدد یک و دو را استثنا کرده و گفته برای معدود های مذکر، واحد و اثنان اش هم مذکر باشد بقیه اش مونث. و برعکس. برایم رسما سوال شده آن عرب هایی که این قوانین را برای اولین بار تعیین کرده اند، دقیقا چی فکر می کردند و کلا چرا آیا!!

بیچاره سوریه

کامران نجف زاده از سوریه ی روزهای اخیر یادداشت هایی برای جام جم نوشته که خواندنی است و پردرد. دشمنی دشمنان غربی مقاومت که تازگی ندارد. لعنت بر آن علمای اسلام تکفیری که آتش بیار این معرکه شدند.

در انتهای این صفحه لینک بقیه یادداشت ها هم هست که ظاهرا تا شماره 8 فعلا آن لاین منتشر شده

سه تایش را بدون ترتیب گذاشتم در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شازده ی شما نابغه نیست

آموزش و پرورش اجازه ی اردوی خارج استان با اتوبوس نمی دهد. مجبور شدیم برای سفر به کاشان، با قطار برویم. در مسیر رفت، یکی دو مدرسه ی دیگر هم اردو می بردند به یزد. یکی شان دبیرستان دخترانه بود. شاید هم راهنمایی. مطمئن نیستم. از این غیر انتفاعی های منطقه فرمانیه. با همان تیپ مرسوم مقنعه های تا فرق سر و قیافه های مغرور از دماغ فیل سقوط کرده. من را که بکشی حاضر نیستم بروم در این مدرسه ها کار کنم. همان یک ماه دو سال پیش کافی بود بفهم آدم این کار نیستم. بلیط های ما پراکنده بود. یک دسته این واگن. یک دسته دو واگن آن طرف تر. بین اش بچه های این مدرسه بودند که باید از بین شان رد می شدیم. بچه های ما هنوز نرسیده شروع کردند این طرف و آن طرف رفتن. سر جایشان بند نبودند. جمع می شدند دور هم و حرف و خنده و شلوغ کاری و شیطنت. طوری که صدای بعضی مسافرهای اطراف بدجوری در آمده بود و کار حتی به تذکر جدی به بعضی بچه ها کشید. در مقایسه با این بچه های پرانرژی، بچه های آن مدرسه مثل ماست نشسته بودند سر جایشان. حتی گروه دوستی هم نداشتند که مثلا ده دوازده نفر بریزند روی سر و کله هم و حرف بزنند و بخندند. تنها، دو نفره و فوقش سه یا چهار نفره بودند. بدون سر و صدا! یک ساعتی از حرکت نگذشته بود می خواستم از سالن شان رد بشوم بروم سمت بچه های خودمان دیدم یا خدا تمام بچه ها سرشان توی تبلت و آی پد و آی پادهایشان است. چند نفر دارند تنهایی بازی می کنند.  بعضی برای خودشان موسیقی گوش می کنند. یکی دو گروه دو سه نفری هم دارند فیلم های تبلت دوستشان را شخم می زنند یا دسته جمعی بازی می کنند. آن یکی دو نفری هم که خواب بودند هدفون در گوششان بود.

بچه هایمان را می خواستم آنجا با همه شیطنت و تحرک و پررویی و البته نشاطشان بگذارم روی سرم حلوا حلوا کنم اصلا. هر چند مدرسه و مامان و باباهایشان اگر کمی شل بگیرند این بچه ها هم همینطور می شوند. حالا اینها تازه نوجوان بودند. فاجعه ی بزرگتر دارد برای بچه های 6 ماه به بالا اتفاق می افتد که یکی یک گوشی موبایل می دهند دستشان تا بازی کنند و آرام بگیرند و همینطور می آید بالا و بچه ی هفت هشت ساله تبلت شخصی دارد. جنایت است در حق بچه ها به خدا. چطور آدم این را توی کله ی والدین مدرن شده ی تحصیل کرده ی محترم بکند که این محبت نیست در حق بچه تان. این افتخار ندارد و نشانه نبوغ و استعداد شازده ی شما نیست که هنوز حرف زدن یاد نگرفته با موبایل بازی می کند و از شما بهتر بلد است با تبلت کار کند و معتاد این وسیله ها شده و فرصت بسیاری فعالیت های فیزیکی و خلاقانه و نشاط آور را به خاطرش از دست داده.


دلم پر می کشد برای عطر گل ها


عکس گل ها را که می بینم دنبال عطرش می گردم. گذاشته ام اش پس زمینه ی گوشی تلفن. دلم  پر می کشد که دوباره سرم را بکنم توی کیسه و عطر گل های محمدی را نفس بکشم و سرمست شوم. 

امسال اجازه دادند برویم باغ گل محمدی شان. چند زن و یک مرد افغان داشتند گل ها را می چیدند. خانم صامت یک بار تعریف کرده بود از زحمت گل چیدن و دست های پینه بسته. به دست های زن نگاه کردم. همان طور بود. کافی بود فقط ده بیست تا گل بچینم کمکشان تا شیره ی گیاه و خارهایش سر انگشتان من را هم زمخت کند. از قم آمده بودند برای فصل گل چینی. همانجا در مجتمع گلابگیری کنار باغ هم می خوابیدند. هر کیلو گل که می چیدند فقط و فقط 700 تومان مزدشان بود. از صبح سحر تا حدود 9 صبح داشتند گل می چیدند سه نفری و تازه شده بود حدود هفت هشت کیلو. از اهالی بامیان بودند. کس و کارشان را آنجا طالب ها کشته بودند. کسی را نداشتند که میلی هم برای بازگشت باشد. پرسیدم خاک و آب و هوایمان شبیه است. آنجا هم گل محمدی در می آید؟ گفت که هست اما بلد نیستند از آن گلاب بگیرند.