عربی و میل شدید برای پیچیده سازی
در انتهای این صفحه لینک بقیه یادداشت ها هم هست که ظاهرا تا شماره 8 فعلا آن لاین منتشر شده
سه تایش را بدون ترتیب گذاشتم در ادامه مطلب
بچه هایمان را می خواستم آنجا با همه شیطنت و تحرک و پررویی و البته نشاطشان بگذارم روی سرم حلوا حلوا کنم اصلا. هر چند مدرسه و مامان و باباهایشان اگر کمی شل بگیرند این بچه ها هم همینطور می شوند. حالا اینها تازه نوجوان بودند. فاجعه ی بزرگتر دارد برای بچه های 6 ماه به بالا اتفاق می افتد که یکی یک گوشی موبایل می دهند دستشان تا بازی کنند و آرام بگیرند و همینطور می آید بالا و بچه ی هفت هشت ساله تبلت شخصی دارد. جنایت است در حق بچه ها به خدا. چطور آدم این را توی کله ی والدین مدرن شده ی تحصیل کرده ی محترم بکند که این محبت نیست در حق بچه تان. این افتخار ندارد و نشانه نبوغ و استعداد شازده ی شما نیست که هنوز حرف زدن یاد نگرفته با موبایل بازی می کند و از شما بهتر بلد است با تبلت کار کند و معتاد این وسیله ها شده و فرصت بسیاری فعالیت های فیزیکی و خلاقانه و نشاط آور را به خاطرش از دست داده.

عکس گل ها را که می بینم دنبال عطرش می گردم. گذاشته ام اش پس زمینه ی گوشی تلفن. دلم پر می کشد که دوباره سرم را بکنم توی کیسه و عطر گل های محمدی را نفس بکشم و سرمست شوم.

امسال اجازه دادند برویم باغ گل محمدی شان. چند زن و یک مرد افغان داشتند گل ها را می چیدند. خانم صامت یک بار تعریف کرده بود از زحمت گل چیدن و دست های پینه بسته. به دست های زن نگاه کردم. همان طور بود. کافی بود فقط ده بیست تا گل بچینم کمکشان تا شیره ی گیاه و خارهایش سر انگشتان من را هم زمخت کند. از قم آمده بودند برای فصل گل چینی. همانجا در مجتمع گلابگیری کنار باغ هم می خوابیدند. هر کیلو گل که می چیدند فقط و فقط 700 تومان مزدشان بود. از صبح سحر تا حدود 9 صبح داشتند گل می چیدند سه نفری و تازه شده بود حدود هفت هشت کیلو. از اهالی بامیان بودند. کس و کارشان را آنجا طالب ها کشته بودند. کسی را نداشتند که میلی هم برای بازگشت باشد. پرسیدم خاک و آب و هوایمان شبیه است. آنجا هم گل محمدی در می آید؟ گفت که هست اما بلد نیستند از آن گلاب بگیرند.
