كامران نجف زاده، خبرنگار واحد مركزي خبر كه براي پوشش اخبار بحران سوريه به دمشق رفته است از امروز در اين ستون يادداشت هايي از متن و حاشيه جنگ در اين كشور مي نويسد.

    
    ***
    
    مثل «آقوي همساده» لبريز از حس بلاهايي كه مي خواهد سرش بيايد، مثل آدم هاي مات، مثل بدوي هاي سرگردان... با بليتي در دست خودم را به اطلاعات پرواز مي رسانم. طرف چنان جوي مي دهد كه ياد خاطره اي مي افتم. شبي كه مي خواستم بروم ليبي ساعت 2 صبح همكارم به من كه چمدان به دست خداحافظي مي كردم گفت خودت را بيمه عمر كردي؟ حالاو يك سال بعد اطلاعات پرواز مي گويد: «جدي مي خواهي برويد دمشق؟» ... مي گويم: بله... باز يك نچ مي زند و مي پرسد: «جدي مي رويد سوريه؟» ... يواش به علوي، تصويربردارم مي گويم پ ن پ... و او هم بلند مي گويد: «پ ن پ داريم مي ريم آنتاليا.» طرف يك جوري نگاهمان مي كند انگار داريم مي رويم قاطي باقالي ها.
    اصلانفهميدم پرواز چقدر طول كشيد. انگار روي هوا بودم... با خودم قرار گذاشته ام از هر آنچه در ليبي و افغانستان و عراق يادم هست اينجا خرج كنم... وقتي خلبان چند بار پيچ و خم و عشوه و كرشمه آمد روي هوا قبل از نشستن يادم افتاد شورشي ها هواپيما ها را روي هوا مي زنند و يك جور پرواز ممنوع نانوشته و كمرنگ برقرار كرده اند. در فرودگاه دمشق انگار خاك مرده پاشيده باشند. صداي توپ مي آيد. بعد دقيق مي شويم... نه بابا... كارگرهاي فرودگاهند كه بالامب و بولومب بارهاي ما را روي نقاله پرت مي كنند. اين «توهم» شروع توهمات بامزه بعدي بود كه حالافردا برايتان حسابي تعريف مي كنم. تنها مسافران امروز ماييم و البته يك تاجر اصفهاني با سابقه 30 سال سكونت در سوريه هم مثل ما منتظر بارهايش نشسته و چقدر صبورانه نشسته است. در عرض ده دقيقه تمام آمارهايي كه مي خواهم را با جزئيات مي دهد. تقريبا يك اقتصاددان سوريه به شكل «ام پي تري» است. چمدانم مي آيد. دستگيره اش را پاره كرده اند. حسن شمشادي ، خبرنگار واحد مركزي خبر در سوريه آمده دنبالمان. مامورهاي فرودگاه بداخلاق هستند. جاده فرودگاه هر روز بي استثنا كشته مي دهد و حسن با سرعت 220 تا گازش را گرفته. يك آهنگ محسن چاوشي هم گذاشته و بلند كرده كه «غلط كردم... غلط...» مي خواند. خدايا از اين همه هارموني ممنونم!
    شمشادي اگر تند مي رود براي اين است كه شكار تك تيراندازها نشود. براي آنها كه خوراكشان ماشين هاي اين جاده فرودگاهند؛ زدن ماشيني كه با 220 تا مي رود سخت است، فكر مي كنم هنوز روي هوا هستم.
    

    *************

اينجا در حومه دمشق انگار خواب مي بينم. شورشي ها خانه به خانه تونل زده اند. دوچرخه هاي بچه ها رها شده. ارتشي ها مدت هاست مي خواهند اينجا را پاكسازي كنند، اما در جنگ چريكي يك تك تيرانداز مي تواند غوغا كند.
    براي رفتن به حرم حضرت سكينه از مگسك آنها مي گذريم. از تونلي كه به سرداب مي رسد و خيلي خيلي تنگ و تاريك است. سر تصويربردارم مي خورد به سقف تونل. ناله اي مي كند و بعدا مي بينيم شكسته. تا از تونل بيرون مي آييم صداي ويز ويز گلوله ها يك كاري مي كند سر شكسته اش يادش برود.
    با مصيبت مي رسيم به سرداب حرم حضرت سكينه. حس غريبي دارد اين غربت.
    اجازه نمي دهند به حرم برويم. ارتشي ها مي گويند همين جا. بالاتر نمي شود رفت. صداي گلوله ها در محيط بسته سرداب مي پيچد و هر بار مي خواهم پلاتو بدهم، روي ويبره مي روم. چند بار پلاتو را تكرار مي كنم... مرتضي در سياهي سرداب مثل آدم هاي مسخ جلو مي رود و گم مي شود.
    يكهو دود عجيبي سرداب را پر مي كند. انگار شورشي ها كه فقط چند متر با ما فاصله دارند يك غلطي كرده باشند. مرتضي دوربين به دست مي آيد و سرفه مي كند. راهنماي ما مي گويد سريع برگرديم. نمي فهميم با چه سرعتي از تونل ها گذشتيم. مرتضي مي گويد شيميايي شده ايم... هي مي گويم توهم زدي و هي با هم تا صبح مي نشينيم پاي گوگل. هي سرچ مي كنيم عوارض اوليه شيميايي شدن چه شكلي است. در تمام عمرم هيچ چيزي را مثل اين با دقت سرچ نكرده بودم، ما واقعا شيميايي شديم؟

********

صبح الكي الكي از دنده چپ بيدار شدم. بدبختي وقتي حوصله ندارم سريع همه اطرافيانم مي فهمند. صبحانه مي خورديم كه صداي انفجار آمد. در مركز بازرگاني دمشق، كنار يك مسجد و يك مهدكودك بمب گذاشته بودند.
    يك تاكسي گرفتيم. فهميد ما ايراني هستيم، هي گفت علي دايي علي راسي. احمدي نژاد علي راسي و از اين حرف ها و هي از ايران تعريف كرد.
    رسيديم جايي كه پليس راه را بسته بود. آمديم پياده شويم سه برابر ازمان كرايه گرفت. حرفي نزديم، فقط چند ثانيه نگاهش كردم.
    به صحنه رسيديم، پدر و مادرهايي كه بچه هايشان در مهد بودند، از پليس مي خواستند بگذارد به داخل مهد بروند و پليس نمي گذاشت. گريه مي كردند.
    رفتيم سر صحنه. از بمبگذاري هاي عراق هم بدتر. جنازه ها و زخمي ها را بيرون مي آوردند. صحنه رقت آميزي بود.
    يك چيزي فهميدم و آن اين كه شايد خيلي ها از بشار اسد يا بيشتر از فساد حزب بعث ناراضي باشند، اما از اين كارها و تندروي ها و القاعده بازي درآوردن ها بيزارترند. همين است كه همراهي نمي كنند و مردمي كه به دولت معترض بودند ديگر در خيابان ها نيستند.
    گزارش را مي گيرم و برمي گرديم دفتر و آن را تدوين مي كنم و مي فرستم. چقدر اين مترجم دفتر و راهنماي ما آدم كار درستي است.
    غروب با شمشادي مي رويم حرم حضرت رقيه (س). شمشادي مي خواهد برگردد تهران مرخصي. سفير هم آمده حرم. خودش راننده خودش است.
    برايم جالب بود. همانجا مي گويم مي خواهم با «اسما» همسر بشار اسد مصاحبه كنم. از همانجا شروع مي كند پيگيري.
    شب كمي خريد مي كنيم. اينجا خيلي ارزاني بوده، اما در چند ماه گذشته 50 درصد تورم داشته اند و افسار اقتصاد هنوز دستشان است.
    مي رسيم به خوابگاه، همسايه اي كه خيلي مشكوك است و از روز اول در حال آمار گرفتن ماست، هم با ما داخل آسانسور مي شود.
    همين طور كه كليد مي اندازيم وارد خانه شويم، به مرتضي تصويربردارم مي گويم «اوه! آدم ربايي هم زياد شده. فكر كنم نشونمون كرده جون مرتضي!»... حرفي نمي زند. فكر كنم دارد فكر مي كند.
    شب از يوتيوب تصوير گروگانگيري ها را مي گذاريم مي بينيم... بعد... تا دير وقت درباره سوريه مي خوانم. چند تا مقاله و يادداشت از «جرمي بوءن» سردبير خاورميانه بي بي سي. پلك هايم را به زور باز نگه داشته ام. هر دقيقه كه مي گذرد يعني يك دقيقه خواب كمتر...