خجالت آور

دانشطلب که در دادگاه بدوی  تبرئه شده بود بالاخره به دلیل تلاش دادستان، مجرم شناخته شده و برای شش ماه به زندان اوین فرستاده شد. عدالت که کلا بخورد توی سرمان. ظاهرا رأفت و رحمت و جذب حداکثری و دفع حداقلی و این قبیل حرف ها هم فقط برای تعامل با آدم هایی به کار می رود که می خواهند سر به تن جمهوری اسلامی نباشد و برای این خواسته شان از هیچ گونه تلاشی- از کلام و قلم تا ...- هم فروگذار نمی کنند. بچه های حزب اللهی را باید به چهارمیخ کشید تا حساب کار دست شان بیاید.

به جای تمام کسانی که برای صدور این حکم تلاش کردند خجالت می کشم. به جای همه کسانی که می توانستند مانع شوند و نشدند و سکوت کردند. به جای همه کسانی که وقیحانه از رهبری هزینه می کنند برای خواسته های پست خودشان. از خودم هم خجالت می کشم که هیچ قدمی برای اصلاح این وضعیت برنداشته ام.

پ.ن: همانطور که انتظار می رفت سایت هایی مثل دیگربان نوشته اند دانشطلب به دلیل توهین به رهبری زندانی شده در حالیکه می دانند دلیلش این نیست و هر کس سیر ماجراها را پیگیری کرده باشد و حکم های مشابه را هم دیده باشد مثل روز برایش روشن است صدور این حکم ها دلایل دیگری دارد. حالا جا ندارد برویم از همه دست اندرکاران به دلیل توهین به رهبری و سپر قرار دادن ایشان شکایت کنیم؟ مدعی العموم اینجا رگ گردن محترمشان قرار نیست باد کند برای دفاع ار شأن رهبری؟ 

حیف و کاش می شد برای تمام آدم های ریاکار مدعی حمایت از رهبری که بدترین صدمه ها را می زنند، پرونده تشکیل داد.


پایین کولا

دم غروب بعد از اینکه آب را روی آتش جوش آورده ایم و چای مان را دور همان آتش خورده ایم، راه می افتیم برای قدم زدن در کوچه های دهی که روی شیب تپه های نه چندان بلند حاشیه ی کوه، گسترده شده. از بیشتر خانه های مردم دود سفیدی بلند است که بعد می فهمیم برای درست کردن ذغال بوده. می روند ساری می فروشند برای کمک خرج خانه. صدای اردک و بوقلمون و مرغ و خروس از خانه ها می آید و صدای سگی از همان نزدیکی ها. و صدای رودخانه ی باریکی که پایین تپه روان است. یک گله گوسفند پیش پای ما شیب جاده را می گیرند و می روند بالا. روستا به طرز دلنشینی زنده است. اصلا زندگی موج می زند توی هوا. هوا خنک است و بوی جنگل می دهد و بوی بهار و گاه گداری هم نسیم بوی بهارنارنج هایی را می آورد که تازه تازه غنچه هایشان می رود که باز بشود. هنوز یکی دو پیچ به امام زاده مانده که صدای اذان موذن زاده می پیچد توی فضا. بهشت هم بدون این صدا چیزی کم دارد. اذان تمام شده که می رسیم به امام زاده. یک طرفش یک مسجد قدیمی است با آن سقف شیروانی های سفالی قدیمی قهوه ای سوخته که رویش هم علف سبز شده. در واقع یک ساختمان مکعب مستطیل که ضلع رو به قبله دیوار دارد و تاقچه و تزئینات قدیمی روی آن و ضلع مقابلش دیوار کوتاه و ستون های چوبی. دور تا دور را مخطع چیده اند و مردها آنجا نماز می خوانند. کنارش یک مهمانسرای چهارطبقه است با بالکن هایی سرتاسر ساختمان که در اتاق ها در آن باز می شود. اتاق هایش را اجاره می دهند به مسافرها. شبی فقط 5 هزار تومان. تمیز است و مفروش. وسیله گرمایی اش علاالدین است. برای همین، محتاط های جمعمان مخالفت می کنند برای ماندن آنجا. روبرو هم ساختمان اصلی امام زاده است و مقبره. مقابلش مزار شهدای روستا و کمی آن سوتر دو درخت چنار کهنسال و غول پیکر. آن قدر که سه تا آدم بزرگ دستهایشان را با هم حلقه کنند به زور دور تنه ی درخت را می گیرد. آن وقت نه فکر کنی مثل این درخت های کهنسال از برگ و بارش کم شده باشد. نه. از سه متری زمین تا  آن دور دورها نوک درخت پر از شاخ و برگ های سرحال. شوخی شوخی دست هایم را باز می کنم و تنه اش را در آغوش می گیرم. جدی جدی عاشقش می شوم. اصلا همه روستا یک طرف این دو درخت هم یک طرف. توصیف شاعرانه بلد نیستم. کلمه فقط از ذهنم می گذرند. شکوه. اصالت. طمأنینه. قرن ها از عمرشان می گذرد. یک دنیا حرف دارند و یک دنیا سکوت. 

شب آنجا نمی مانیم. ساعت ها از بالکن ساختمان مهمانسرا به چنارها زیر نور ماه خیره نمی شویم. از صدای هوهوی باد در دل سکوت شب سرشار نمی شویم. صبح، صدای بیدار شدن روستا را نمی شنویم. همان شب پشت می کنیم به چنارها و می رویم جایی که برای ماندن مناسب تر باشد.


پ.ن: عکس را در اینترنت پیدا کردم. فقط محض دیدن قد چنارها.

سریال پایتخت را بگذارید جزء منابع آموزشی

کاش هر دو سریال پایتخت را بگذارند جزء منابع آموزشی اجباری برای همه کارگردان هایی که می خواهند با تلویزیون کار کنند. یادشان بدهند چطور می شود به جای کلید کردن روی آسیب های اجتماعی مختص تهران و زهر کردن کام بیننده ها یا به هم بافتن داستان های چرندی در آن آدم های گمشده و عوض شده قرار است همدیگر را پیدا کنند یا طنزهای سخیفی که مهمترین ابزار خندانش به گند کشیدن روابط انسانی و خانوادگی است و توهین آدم ها به هم یا له کردن شخصیت مرد و پدر خانواده، می توان با ماجراهای نه چندان پیچیده ی یک خانواده کاملا معمولی از یک شهرستان کوچک، اینقدر جذابیت ایجاد کرد و مردم را خنداند و همزمان این همه پیام اخلاقی و دینی را بی آنکه توی ذوق بزند، منتقل کرد.

من شیفته ی روحیه ی این خانواده ای هستم که تنابنده و مقدم ساخته اند. سادگی و صفایشان بی آنکه ذره ای نزدیک بشود به بلاهت یا حقارت. ایمان شان و حلال و حرام کردنشان بی آنکه اغراق آمیز بشود. رابطه نقی و پدرش. هما با پدر شوهرش. همای لیسانسه با نقی دیپلم ردی. محبتشان به هم. دعواهایشان. رابطه نقی و ارسطو. رابطه نقی و هما با بچه هایشان. حتی نماز خواندن شان که آن هم به شدت معمولی است. هیچ چیز ایده آل نیست. همه چیز ظاهرا معمولی است و برای همین هم خوبی هایشان این همه باور پذیر است و به دل می نشیند و تلنگر می زند و دعوت می کند برای الگو گرفتن.

و همه این ها یک طرف این انواع موسیقی سنتی که جا به جای فیلم و تیتراژ آغاز و پایانش کار می شود هم یک طرف. نمی دانم همه اش کار گروه آریا عظیم نژاد است یا بخشی را انتخاب کرده اند. خلاصه که مشتاقم موسیقی هایش منتشر بشود.