پایین کولا
دم غروب بعد از اینکه آب را روی آتش جوش آورده ایم و چای مان را دور همان
آتش خورده ایم، راه می افتیم برای قدم زدن در کوچه های دهی که روی شیب تپه
های نه چندان بلند حاشیه ی کوه، گسترده شده. از بیشتر خانه های مردم دود
سفیدی بلند است که بعد می فهمیم برای درست کردن ذغال بوده. می روند ساری می
فروشند برای کمک خرج خانه. صدای اردک و بوقلمون و مرغ و خروس از خانه ها
می آید و صدای سگی از همان نزدیکی ها. و صدای رودخانه ی باریکی که پایین
تپه روان است. یک گله گوسفند پیش پای ما شیب جاده را می گیرند و می روند
بالا. روستا به طرز دلنشینی زنده است. اصلا زندگی موج می زند توی هوا. هوا
خنک است و بوی جنگل می دهد و بوی بهار و گاه گداری هم نسیم بوی بهارنارنج
هایی را می آورد که تازه تازه غنچه هایشان می رود که باز بشود. هنوز یکی دو
پیچ به امام زاده مانده که صدای اذان موذن زاده می پیچد توی فضا. بهشت هم
بدون این صدا چیزی کم دارد. اذان تمام شده که می رسیم به امام زاده. یک
طرفش یک مسجد قدیمی است با آن سقف شیروانی های سفالی قدیمی قهوه ای سوخته
که رویش هم علف سبز شده. در واقع یک ساختمان مکعب مستطیل که ضلع رو به قبله
دیوار دارد و تاقچه و تزئینات قدیمی روی آن و ضلع مقابلش دیوار کوتاه و
ستون های چوبی. دور تا دور را مخطع چیده اند و مردها آنجا نماز می خوانند.
کنارش یک مهمانسرای چهارطبقه است با بالکن هایی سرتاسر ساختمان که در اتاق
ها در آن باز می شود. اتاق هایش را اجاره می دهند به مسافرها. شبی فقط 5
هزار تومان. تمیز است و مفروش. وسیله گرمایی اش علاالدین است. برای همین،
محتاط های جمعمان مخالفت می کنند برای ماندن آنجا. روبرو هم ساختمان اصلی
امام زاده است و مقبره. مقابلش مزار شهدای روستا و کمی آن سوتر دو درخت
چنار کهنسال و غول پیکر. آن قدر که سه تا آدم بزرگ دستهایشان را با هم حلقه
کنند به زور دور تنه ی درخت را می گیرد. آن وقت نه فکر کنی مثل این درخت
های کهنسال از برگ و بارش کم شده باشد. نه. از سه متری زمین تا آن دور
دورها نوک درخت پر از شاخ و برگ های سرحال. شوخی شوخی دست هایم را باز می
کنم و تنه اش را در آغوش می گیرم. جدی جدی عاشقش می شوم. اصلا همه روستا یک
طرف این دو درخت هم یک طرف. توصیف شاعرانه بلد نیستم. کلمه فقط از ذهنم می
گذرند. شکوه. اصالت. طمأنینه. قرن ها از عمرشان می گذرد. یک دنیا حرف
دارند و یک دنیا سکوت. 
شب آنجا نمی مانیم. ساعت ها از بالکن ساختمان مهمانسرا به چنارها زیر نور ماه خیره نمی شویم. از صدای هوهوی باد در دل سکوت شب سرشار نمی شویم. صبح، صدای بیدار شدن روستا را نمی شنویم. همان شب پشت می کنیم به چنارها و می رویم جایی که برای ماندن مناسب تر باشد.
پ.ن: عکس را در اینترنت پیدا کردم. فقط محض دیدن قد چنارها.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 9:35 توسط
|