ماندند غریبانه*
شیار 143 را دیدم. مثل همه ی آدم های دیگر پای فیلم به پهنای صورتم اشک ریختم و همزمان دلم غنج رفت برای اینکه خدا چطور با همه مهربانی اش صبوری می کند تا بنده هایی که انتخاب کرده در کوره درد و رنج صیقل بخورند و بزرگ بشوند.
بعد، از راه نرسیده، اولین صفحه ای که به هوای ترانه ی دلنشین اش باز کردم، قصه کودکی یک فرزند شهید بود و دل ریش ریش شده مادری که پسرک بهانه گیرش را دیده که ساعت ِ بابا را شبها بغل می گیرد و می خوابد...اگر قبلش اینقدر گریه نکرده بودم جا داشت پای این قصه هم آدم زار بزند... مثل قصه ی شهادت بابا ...
«ها..الان یادم آمد اولین کتک زندگیم را برای خاطر ساعت خورده ام.. در سه -چهار سالگیم.. از همین ساعت های قدیمی زنگ دار.. صبح پاشدم و دیدم جا تره و بچه نیست!، باز رفته بود جبهه لاکردار،بی خبر.. فرداش پاشدم ساعت را از روی طاقچه برداشتم که به چه اجازه ای به ساعت بابام دست زدی؟ روز دوم پاشدم که چرا زنگش رو خاموش نکردی، نمیدونی خراب میشه؟ روز سوم پاشدم گفتم چرا به ساعت بابام نگاه میکنی؟ روزچهارم پاشدم گفتم این جای دست کیه رو شیشه اش؟ روزپنجم پاشدم گفتم کی گفته بود تمیزش کنی، جای انگشتای بابام رفت! روز شیشم پاشدم گفتم چرا زنگ ساعتش مثل قبل نیست، یواش شده! روزهفتم پاشدم گفتم فکرکردی نفهمیدم زیرش رو تمیز کردی؟ کج گذاشتیش رو طاقچه! روز هشتم پاشدم زینب را کتک بزنم که توی خواب دیدم به ساعت دست زده!! روز نهم پاشدم تا خواستم بهانه بگیرم، کتک خوردم، بعدش مثل بچه آدم صورتم را شستم نشستم سر سفره صبحانه.. تمام شد. از فرداشب ساعت را بغل میکردم پتو را میکشیدم روی سرم و میخوابیدم... لالوی نامه ها این را نوشته که کوچولو ساعتت را بغل میکند و میخوابد..»
پی نوشت: کامنت های تربیتی ایشان را پای نوشته ی مسیر بخوانید اگر به این بحث ها علاقه دارید. دست گذاشته اند روی یکی از مسئله های تربیتی امروز ما و بچه هایی که بدجور دارند لوس بار می آیند. بدجور! کلا بحثی خواندنی در کامنت ها مطرح شده برای کسانی که علاقه مند به بحث های تربیتی هستند.
* عنوان را از کامنت دل آباد گرفتم
پی نوشت 2: نقد هایی به فیلم داشتم. حس نوشتن اش نبود. بخشی را به خوبی آبگینه اشاره کرده است. فقدان حماسه را هم در کامنت ها آورده که خیلی خیلی قبول دارم.