عکس گل ها را که می بینم دنبال عطرش می گردم. گذاشته ام اش پس زمینه ی گوشی تلفن. دلم  پر می کشد که دوباره سرم را بکنم توی کیسه و عطر گل های محمدی را نفس بکشم و سرمست شوم. 

امسال اجازه دادند برویم باغ گل محمدی شان. چند زن و یک مرد افغان داشتند گل ها را می چیدند. خانم صامت یک بار تعریف کرده بود از زحمت گل چیدن و دست های پینه بسته. به دست های زن نگاه کردم. همان طور بود. کافی بود فقط ده بیست تا گل بچینم کمکشان تا شیره ی گیاه و خارهایش سر انگشتان من را هم زمخت کند. از قم آمده بودند برای فصل گل چینی. همانجا در مجتمع گلابگیری کنار باغ هم می خوابیدند. هر کیلو گل که می چیدند فقط و فقط 700 تومان مزدشان بود. از صبح سحر تا حدود 9 صبح داشتند گل می چیدند سه نفری و تازه شده بود حدود هفت هشت کیلو. از اهالی بامیان بودند. کس و کارشان را آنجا طالب ها کشته بودند. کسی را نداشتند که میلی هم برای بازگشت باشد. پرسیدم خاک و آب و هوایمان شبیه است. آنجا هم گل محمدی در می آید؟ گفت که هست اما بلد نیستند از آن گلاب بگیرند.