ته روستا آنجا که دیگر جنگل شروع می شد، از داخل یکی از این حیاط های وسیع و پر درخت شمالی که با پرچین های قشنگ چوبی محصور شده بود، بر خلاف سکوت بقیه خانه ها، صدای یک دو جین بچه می آمد. صدای زندگی. به دقیقه نکشید که رسیدند پای پرچین و رفتند بالا و سرازیر شدند توی کوچه و دوان دوان رفتند به سمت مرکز ده. به دنبالشان هم یک زن جوان با لباس محلی و روسری که پشت سر گره کرده بود رسید پای پرچین و پسرک دو ساله را از آن بالا داد دو دختر بچه ی باقی مانده گرفتند و خودش هم آمد این طرف. به بهانه ایی سر صحبت را باز کردم. آنجا خانه ی پدری ای اش بود و آن دو جین بچه هم برای کل فامیلی که آخر هفته شان را می خواستند در ده کودکی بگذرانند. خودش نور زندگی می کرد.  یک دختر پنج ساله داشت و یک پسر دو ساله. می گفت ده، دبستان درست و حسابی ندارد و بچه ها باید کلی راه بروند تا به مدرسه برسند چون جمعیت کم شده و معلم نمی دهند. راهنمایی و دبیرستان هم گویا اصلا این حوالی نیست. اغلب خانواده ها تا بچه شان به سن پیش دبستانی برسد می مانند و بعد می روند در شهر ساکن می شوند. خودش هم دبیرستانی بوده که رفته نور. به نظرم ازدواج کرده بود همان 15 یا 16 سالگی از بس که جوان بود برای دو بچه داشتن. از شغل روستایی ها پرسیدم. می گفت قدیم ها دام داری و باغ داری رونقی داشت. حالا همه زمین هایشان را فروخته اند برای ویلا سازی و پول هایش را گذاشته اند توی بانک و از سودش می خورند و کار نمی کنند. فوقش در حد مایحتاج خودشان سبزی ای توی حیاط بکارند یا چهارتا گاو و گوسفند داشته باشند برای شیر و ماستش. زن ها هم دیگر مثل قدیم کار نمی کنند. مثلا مادر خودش تا زنده بوده هشتاد تا مرغ توی خانه نگه می داشته و کل روستاهای اطراف را تغذیه می کرده. حالا چهار پنج تا مرغ توی خانه دارند که زن بابایش حاضر نیست بهشان دست بزند و مسئولیت نگهداری اش با باباست. با یک حسرتی می گفت، همه چیز مصنوعی شده.

رسیده بودیم به کوچه های مرکزی ده که خداحافظی کردم. ترسیدم سوال ها را ادامه بدهم بچه ها که حالا دیگر صدایشان اصلا نمی آمد گم بشوند توی کوچه ها و به زحمت پیدایشان کند. اگر بچه ی خود روستا بودند که نگرانی نداشت. اما احتمالا اینها بچه ی شهر بودند. دختر خودش مثلا  پشگل گوسفند را نمی شناخت انگار. به هوای یک چیز خوشگل، چندتایی را از روی زمین برداشت و وقتی مامانش وای و ووی کنان می گفت بنداز اینها پی پی گوسفنده، دخترک مشتش را محکم تر کرد و حاضر نبود بیندازد و تازه به گریه هم افتاده بود از عکس العمل مامانش:)

اما واقعا ناراحت کننده است این وضعیت. فکر کن با این همه زمینه ی مساعد برای تولید، مردم به هوای پول توی بانک و اجاره دادن ویلا به مسافران، روزها را تقریبا به بطالت می گذرانند و احتمالا پای برنامه ی ماهواره هایی که آنتن اش جا به جا توی حیاط خانه ها دیده می شد. احتمالا دریافت یارانه هم مزید بر علت بشود به این ترتیب.