در لذت خواندن جانستان کابلستان
جانستان کابلستان را یک نفس خواندم. یعنی ۶ ساعت بی وقفه. اصلا نمی توانستم بگذارمش زمین. باز خدا را شکر کردم که امیرخانی هست و می نویسد. از آن نویسنده هاست که واقعا حق دعا به گردن ما دارد که برایش از خدا بخواهیم یک لحظه فکرش و قلمش را به خودش وانگذارد و به قول پیچک، نو به نو بجوشد و آخر و عاقبتش به خیر شود. تولد انقلاب اسلامی در ترکیه یا جنرال پترائوس یا تقریرات اقتصادی یا زن خواننده در لنگر پا سید و امثال اینها البته جای بحث دارد اما در مقابلش لذتی است که از خواندن آثارش می بریم و دریافت های بسیاری است که داریم.
سالهاست دلم می خواهد یک سفر طولانی بروم افغانستان. کلا که ولع دیدن همه جا را دارم اما نه به شکل توریستی. ایده الم همین مدلی است که نویسنده رفته- به جز قسمت های به شدت ترسناکش مثلا در کتل سنگی و اینها. که با آدم ها از هر قشر از استاد دانشگاه و دانشجو تا راننده و نانوا و غیره همکلام بشوی. نه فقط آثار تاریخی مشهور که بازار سنتی شهر و محله ها و کوچه ها را ببینی. غذاهای محلی شان را بخوری. داخل خانه ها بروی. سوار وسایل نقلیه عمومی بشوی. در مراسم ها حضور داشته باشی. حال من موقع خواندن این سفرنامه معلوم است دیگر. حسرت! حالا همراه پایه نداشتن به کنار. اساسا زن بودن یک محدودیت خیلی جدی است برای این مدل سفر کردن و البته از حق نگذریم بعضی از محدودیت ها هم بیشتر ذهنی است تا واقعی و من هم جسارتم به اندازه آرزوهایم نیست که دل بزنم به دریا.