به خیالمان خیلی مشتاقیم به ظهور حضرت. انگار کارمان قرار است از آن وقت شروع شود. مرد میدان اگر بودیم همین الان نیاز داشتند به عمل ما. به آدم هایی که بشود رویشان حساب کرد. که بشود به پشتوانه شان آخرین بازمانده را فرستاد. عوضش امثال من خیلی خیلی که هنر کنیم کارهایمان ضربه نزند. خراب نکند. دریغ از اندک باری که از زمین برداریم. حواسمان نیست که ظهور بستگی به شرایط دارد و شرایط را ما تک تک همین آدم ها داریم رقم می زنیم. با همین کارهای کرده و نکرده مان. همه اش امیدوارم دیگرانی باشند هر چند نمی شناسم شان. دیگرانی که می شود رویشان حساب کرد.

شرمنده ام از این انتظار منفعلانه. از این بی حاصلی

خاطره ای از آیت الله بهجت به نقل از آقاتهرانی

"...ایشان از ما گلایه کرد، چون من به این بنده خدا قول داده بودم که تا در قید حیات هست، ظهور من اتفاق می‌افتد، اما چه کنم که باز هم به امر الهی در ظهورم تاخیر افتاد! یعنی ببینید بنا بود حدود بیست و چند سال قبل ظهور اتفاق بیافتد ولی باز هم تاخیر افتاد! این اتفاقات می‌تواند نشانه‌هایی از ظهور باشد ولی ممکن است به دلیل کمبود ظرفیت ما این امر الهی باز هم تاخیر بیفتد…"

 

 

وضعیت شیعیان بحرین خون به دلمان کرده و هیچ کاری هم از دستمان بر نمی آید. چقدر درد دارد که آل سعود وهابی لعنتی به این راحتی لشکر می کشند برای سرکوب و کشتار و بگو سلاخی مردم بی گناه و ما جز اندک تحرک سیاسی کاری نمی کنیم یا نمی توانیم بکنیم.

استغاثه مظلومانه شیعیان بحرین (که عمدتا مقلد رهبر یا آیت الله سیستانی هستند) از رهبر انقلاب

بحرین معادلات خلیج فارس را به هم خواهد ریخت

 

حباب ها

 

کف کل خیابان سنگفرش بود فقط مخصوص پیاده روی. مردم با چهره های خندان کنار مغازه ها قدم می زدند و ویترین ها را نگاه می کردند. آهنگ های شاد ناصر عبداللهی از بلندگوهای خیابان پخش می شد. دست فروش ها جابه جا بساط اسباب بازی پهن کرده بودند. ابزارهای کوچک حباب ساز هم جزء بساط بود. قشنگ ترین قسمت ماجرا همین حباب ها بودند که دست فروش ها پخش می کردند توی فضا. رقص کنان با نسیم بهاری می دویدند لابه لای آدم ها. رنگ به رنگ شدن شان زیر نور ملایم خورشید دیدنی بود. آدم نمی توانست بی تفاوت رد شود. بچه ها با ذوق می دویدند دنبال حباب ها. بزرگ تر ها گاهی دست شان را آرام می آوردند زیر یکی تا بگیرندش. لبخند بزرگی هم پنهای صورت شان را گرفته بود. انگار که آدم را یک دفعه برده باشند تا سر خوشی کودکی. من ایستاده بودم یک کناری و تماشا می کردم. با همان لبخند. همان سر خوشی.

ببخشید.. گفتید چند؟

 

یک دسته روسری با تم صورتی ریخته بود روی پیشخوان. زمینه گل بهی بسیار کم رنگ. حاشیه های صورتی ملایم خوش رنگ و باغچه های گل صورتی تیره تر و زرد و سبز. خلاصه برای دیدن تا حدی چشم نواز بود اما زیادی شاد بود. لمسش کردم و لبی از سر نارضایتی کج کردم که کلفت هم هست. به نظرم شبیه این روسری های حراجی می آمد که دست فروش های کنار خیابان روی هم کوه می کنند و دانه ای سه هزار و نیم و این قیمت ها می فروشند. مشتری قبلی هم یکی را پسندیده بود و می خواست بخرد. مامان گفتند قشنگه. خانوم اینها قیمتش چقدره؟ خانم فروشنده گفت:۱۹۰... من و مامان فکر کردیم عرض روسری را می گوید. چه ربطی داشت اصلا! دوباره پرسیدم خانم قیمتش گفتید چقدره؟ ۱۹۰ هزار تومان!!!! بدون اینکه به کلاس گذاشتن فکر کنم و شاخ در آوردنم را پنهان کنم با خنده و تعجب گفتم جدی می گین؟!! :))))) من تازه خوشمم هم نیامده بود خیلی. حالا مگه چی هست اینها! فروشنده هم خنده اش گرفته بود: حریر و ابریشم ایتالیا. سلیقه ها فرق می کنه دیگه.

فکر کن مشتری قبلی می خواست ۱۹۰ هزار تومن بدهد بالای این روسری!! ملت چه پول هایی می دهند. خدا شفا بدهد به حق شب جمعه :)

این دومین تعجب امروزم بود. نیم ساعت قبل ترش هم یک مانتو پرو کردم توی یکی از این مزون ها. اشتباه از ما بود. یادمان رفته بود فقط آدم هایی از این مزون ها خرید می کنند که می خواهند جنس پنجاه تومنی را صد و پنجاه تومن بخرند تا هم فشار خون جیب شان پایین بیاید و هم خاص بودگی شان را در مجلس بعدی به رخ اهل فن بکشند. مانتو یی که انتخاب کرده بودم همچین به نظر بد نمی آمد. در حال بستن دکمه ها بودم که مامان قیمت را پرسیدند. صد و هفتاد هزار تومن. خوب آنجا البته هیچ تعجبی نشان ندادم چون یاد داستان های این قوم و خویشمان افتادم از خرید های خواهرهای مولتی میلیاردرش. البته در بعضی از این مزون های خانگی طبق اقوال معتبر می شود خرید های خوبی با قیمت های مناسب هم داشت اما عمدتا جای همان مولتی میلیاردهاست ظاهرا.

 

حذف میلان و صعود شالکه

 

عنوانین اخبار صبحگاهی: سخنرانی رئیس مجلس درباره جایگاه امام موسی صدر- بمباران یکی از پالایشگاه های نفت لیبی توسط نیروهای قضافی و کاهش یک سومی صادرات نفت این کشور. حذف میلان و صعود شالکه!

به نظرم کم لطفی کردند به خبر به این مهمی. حذف میلان و صعود شالکه باید می آمد در صدر اخبار!

 

می دانم این یک بحث تکراری است. جماعتی مثل من حالشان از برجسته کردن این مدل اخبار ورزشی بد می شود. جماعت بسیار بزرگتری هم به شدت پیگیر میلان و شالکه و چرندیاتی شبیه آنند و رسانه ملی هم رسالت هایی بر دوش خودش احساس می کند که بعضی هایش گفتنی است مثل رضایت و جذب مخاطب و بعضی هایش هم نگفتنی است مثل...

 

 

استقلال کامل کشورهای نفت خیز اسلامی مساوی است با مرگ نظام سلطه کنونی. اگر تا به حال دست به حمله نظامی نزده اند اگر مثل گربه های وحشی پنجه نکشیده اند چون امید به کنترل اوضاع دارند. چون مهره های آماده ای مثل دولت موقت مصر در اختیار دارند. کمی که تحت فشار قرار بگیرند ناوهایشان را می بینی برای حفظ همان خزعبلاتی که خوب بلدند به هم ببافند مثل دموکراسی و امنیت جهانی و اینها کنار کشور مربوطه پیدایشان می شود. یعنی مردم بی پناه لیبی که حالا دارند به تنهایی با این دیکتاتور روانی می جنگند بعد چالش بزرگتری مثل ارتش آمریکا خواهند داشت مگر اینکه یک چهره معتدل یعنی دوست با آمریکایی ها در راس دولت شان قرار بگیرد. به طوری که اطمینان دهد سور و سات آنها به هم نمی خورد.

شاید اینها هزینه ای است که مسلمانان باید بپردازند تا به لزوم آن نبرد نهایی برسند.

دل نگران با هزار بیم و امید هر روز چشم می دوزیم به اخباری که می رسد. از لیبی. بحرین. یمن. عربستان. مصر. اردن.

 

آمدند به عنوان خانم دکتر-  تا من باشم دیگر اه و پوف نکنم برای دکترا و این عنوان سحر انگیز اعتبار بخش را به سایر مدارک در کوزه بیافزایم - توضیح دادند که چه پروژه مهمی در دست تحقیق و بررسی دارند و تازه ایشان یکی از اعضای تیم تحقیق هستند و این تیم می خواهد ببیند دانشجوی مطلوب ما هنگام خروج از سیستم دانشگاه چه باید باشد. بعد طی جلسات متعدد کشف کرده اند که باید در  چند حوزه این ویژگی ها شاخص بندی شود. دانشجو در ارتباط با خودش- خدا- محیط زیست- مردم و...- کهیر می زنم از این تقسیم بندی رسما- بعد هر کدام از عالی جنابان دکتر رفته اند روی یکی از اینها کار کنند و شاخص های رفتاری در بیاورند. ایشان مسئول ارتباط با خدا بوده. پس از تحقیقات فراوان در آیات و احادیث مثلا شاخص ها در آمده که یک دانشجوی بنده ی خوب خدا باید ۱- به فرایض با فلان کیفیت عمل کند ۲- ال کند ۲- بل کند.... بعد من داشتم فی المجلس به بودجه ای که صرف این کار تکراری مزخرف شده فکر می کردم و دلم آتش می گرفت. ناگفته نماند که رئیس این طرح مهم تحقیقاتی هم یک آدم خیلی خوش فکری بوده اند که در کمال تاسف الان قرار است به دلیل خط و ربط های سیاسی جا به جا شوند. بعد حضار جلسه هم ذوق مند گفتند همین عالی است برای دانش آموزان مدرسه هم استفاده کنیم و ایشان فرمودند کاش آموزش و پرورش می رفت سراغ این چنین کارهای زیر بنایی- محض حفظ شآن مجلس این صورتک سبز را نمی گذارم- و البته ایشان خبر ندارد آموزش و پرورش فوق تخصص نوشتن اهداف کلی و جزئی دارد اصلا.*

و یک نکته مهم دیگر که ممکن است ناشی از نارسیسیسم باشد. به طرز غم باری فکر می کنم جز بعضی آدم های نادر بقیه اصلا فلسفه نمی فهمند حتی اگر فلسفه خوانده باشند که در این حالت تازه جهل مرکب هم پیش می آید گاهی. نمودار کشیده بودند و اخلاق حلقه واسط افکار و اعمال بود. معلوم می شود مفهوم هیچ کدام از این سه را به درستی فهم نکرده اند. در حین این معرفی ۱۰ دقیقه ای من ماتم گرفته بودم که چطور برای بقیه مدرسه توضیح بدهم این رویکرد چه مرگش هست و آیا اصلا فایده دارد یا بچسبم به همان کارکرد مهندسی گونه اش که بعضی هدف هایمان را تامین می کند.

 

 

 

الهی  لاتکلنی الا نفسی طرفه عینا ابدا

 

امروز سر میز ناهار حرف لیبی و بمباران و کشتار مردم پیش آمد. یکی گفت "آره. باید آمریکا بره کمک این مردم..." و در چشم هایش سادگی و دلسوزی موج می زد! و من حیرت زده که چطور می شود کسی هنوز این آمریکا را نشناخته باشد. آدم درد این سادگی سیاسی جوان تحصیل کرده مملکت را کجا ببرد.