حباب ها
کف کل خیابان سنگفرش بود فقط مخصوص پیاده روی. مردم با چهره های خندان کنار مغازه ها قدم می زدند و ویترین ها را نگاه می کردند. آهنگ های شاد ناصر عبداللهی از بلندگوهای خیابان پخش می شد. دست فروش ها جابه جا بساط اسباب بازی پهن کرده بودند. ابزارهای کوچک حباب ساز هم جزء بساط بود. قشنگ ترین قسمت ماجرا همین حباب ها بودند که دست فروش ها پخش می کردند توی فضا. رقص کنان با نسیم بهاری می دویدند لابه لای آدم ها. رنگ به رنگ شدن شان زیر نور ملایم خورشید دیدنی بود. آدم نمی توانست بی تفاوت رد شود. بچه ها با ذوق می دویدند دنبال حباب ها. بزرگ تر ها گاهی دست شان را آرام می آوردند زیر یکی تا بگیرندش. لبخند بزرگی هم پنهای صورت شان را گرفته بود. انگار که آدم را یک دفعه برده باشند تا سر خوشی کودکی. من ایستاده بودم یک کناری و تماشا می کردم. با همان لبخند. همان سر خوشی.