مراسم آیینی گیاه ما
کسی که سه سال پیش جای ما توی آن خانه زندگی می کرد موقع اسباب کشی انداخته بودش دور. وقتی مامان گلدان را بالا آوردند یک برگ پلاسیده و سه بند انگشت بیشتر از ساقه اش کف خاک خشک و ترک خورده گلدان نمانده بود. بعد از مدتی برگ پلاسیده افتاد و همزمان یک جوانه کوچک تازه سر بر آورد... حالا صاحبش ببیند باور نمی کند. یک گیاه آپارتمانی نیم متری با برگ های بزرگِ نسبتا قلبی شکل. یعنی اگر شکل قلب را کمی بی قواره دراز کنی و انحنای قشنگ دو طرفش را به حداقل برسانی شبیه برگ های این گیاه می شود اما اصلا زشت نیست و برای خودش خیلی هم خوش قیافه است. یک ماهی بود که جایی آن وسط چیزی شبیه غلاف یک گل داشت رشد می کرد. اوایل مطمئن نبودیم گل است یا برگی تازه. بعد تر واضح شد که قرار است چیزی شبیه گل از اینجا در بیاید. هیجان انگیز بود. هفته ها طول کشید. اواخر از درون غلاف چیزی متورم شده بود و انگار می خواست بیرون بجهد. بالاخره چند روز پیش انتظار به سر رسید و گیاه بی نام ما تصمیم گرفت آرام آرام از گل اش رونمایی کند. یک استوانه مانند لیمویی رنگ ده سانتی. همین! چند ساعتی گذشت مامان با ذوق صدا کردند که بیاییم ببینم استوانه چه شکلی شده. جا به جا روی سطح استوانه شیرابه ای سرخ رنگ خیلی ظریف و آرام می آمد بیرون و سطح اش را کرده بود پر از خال های قرمز. رد شیرابه ها همه اش یکی دو میلیمتر بیشتر نمی شد. در قسمت های بالای استوانه هم یک رشته های ظریف فر خورده مثل پرچم بعضی از گل ها زده بود بیرون. یک بوی عجیبی هم می داد. آدم را یاد این فیلم های علمی تخیلی می انداخت که یک گیاه قرار است از خواب بیدار شود و یک کارهایی علیه بشریت بکند. دو سه ساعت بعد مراسم آیینی گویا تمام شده بود. گیاه آرام آرام غلافش را بست و استوانه را دوباره مخفی کرد. هنوز قرار است انگار گلی آنجا بشکفد.