مثل همه بچه های دیگر که عاشق لوازم آرایش مامان ها هستند رفته همه را به قول اصفهانی ها به خیش* کشیده یعنی تا توانسته به هم ریخته و خراب کرده و سایه های صورتی را برداشته مالیده به پاهایش و گفته می خواهم پلنگ صورتی بشوم. بعد که مامانش عصبانی شده اند گفته "مامان اصلا مهم نیست. خودتو ناراحت نکن! " همه اش دو سال نیم عمر کرده نیم وجبی! یک بار داشته سر یک چیز بی خود ظاهرا گریه و زاری می کرده مامانش گفته بودند برای یک مسئله ای که مهم نیست نباید خودت رو اینطور ناراحت کنی.
این قدر بلبل زبان شده و به جا و قشنگ حرف می زند که گاهی آدم دلش می خواهد بغلش کند و فشار بدهد در حد له کردن. یک عادت بامزه ای هم دارد. نمی دانم شاید هم مال همه بچه هاست. اینکه جواب کوتاه نمی دهد. مثلا می گوییم دوست داری از این غذا بخوری؟ جوابش هیچ وقت بله یا خیر نیست. دوست دارم از این غذا بخورم. کل جمله را تکرار می کند با فعل مناسبش. میای خونه ی ما؟ میام خونه شما! اسباب بازی هات رو جمع کردی؟ اسباب بازی هام رو جمع کردم! خلاصه به قول عمو جان باباش، بد نبود اگر بچه ها را این سن فریز می کردند. از بس که شیرین اند و بزرگ تر که می شوند عمدتا دردسرهایشان می ماند.
* فکر کنم منظور قدما این بوده مثل مزرعه که می بندند به خیش و شخم می زنند یک چیزی را زیر و رو کنیم