آن صحنه هیچ وقت از یادم نمی رود. انتهای راه رو کنار در ورودی هال، پشت به درخت توت نشسته بودند روی زمین. سرشان خم بود روی گل های لباس من. ساعت ها طول کشید تا گل های ارگانزای مشکی با دانه های الماس مانند میانه اش آماده شد. مثل همیشه با چنان ظرافتی دوخته بودند که چشم آدم خیره می ماند. بغل کردم و بوسیدمشان اما دلم آرام نگرفت. هنوز هم آرام نگرفته. حس می کردم انگار تمام محبت های مادرانه دنیا را توی آن گل ها ریخته اند و من عاشقانه ترین لباس دنیا را می پوشم. تا یادم می آمد مامان لباس هایم را می دوختند. همیشه با همین محبت. با همین برق نگاه وقتی لباس را روی تنم برانداز می کردند اما آن گل ها چیز دیگری بودند انگار. گل های عزیز ترین لباسی که دارم.