نفس های امام خامنه ای را در وجود شما احساس می کنیم

 

دبيركل حزب‌الله لبنان در مراسم استقبال از احمدی نژاد: ...من از شما كه برادر و حامي عظيم مبارزان و مظلومان هستيد استقبال مي‌كنم. ما رايحه خوش امام خميني (ره) را در وجود شما استشمام مي‌كنيم و نفس‌هاي امام خامنه‌اي را در وجود شما احساس مي‌كنيم و در شما چهره ملت عظيم ايران را مشاهده مي‌كنيم...

فکر کن این سالهای بعد از جنگ اگر آقای خامنه ای پای حزب الله لبنان نایستاده بود با آن روسای جمهور طنش زدا آیا می توانستیم این روزها را ببینیم؟ روزهای عزت ایران و  حزب الله. روزهای ریشه دواندن حماس.

شیعیان لبنان و رهبرشان خوب می فهمند ولی فقیه ما چه جایگاهی دارد و اگر این بنده خدا ذره ای جلو فشارهای کمر شکن داخلی و خارجی عقب بنشیند چه بلایی بر سر تمام دستاوردهای این سالها و ثمره خون شهیدان در دو کشور خواهد آمد. رهبر حزب الله خوب می فهمد که در این شرایط باید آشکارا از ولایت فقیه در ایران حمایت کند و پای عواقب این حمایت های علنی هم بایستد. آن وقت تاسف برانگیز است کسانی را ببینی که سید حسن نصرالله را برای آرمان هایش و تدبیر و مقاومت اش و  مولتی کالچرال دیدگی اش تحسین می کنند اما راحت با جریان تضعیف رهبری ایران همراه می شوند. چه توجیه دهان پر کن توخالی و سستی هم می آورند. با نقد می خواهیم جایگاه و شخص رهبری را تقویت کنیم. انگار کسی تا به حال نمی دانسته بیان اشتباهات آدم ها به پیشرفتشان کمک می کند و تازه این روش موثر رونمایی شده است. آن هم در این وضعیت جنگ روانی و رسانه ای. آن هم نقد در گودر و وبلاگ همراه با طعن و تمسخر و تخریب و توهین و گاهی هم نشر اکاذیب و تحلیل های سست و از سر حقد کینه که هر چه بیشتر بشود لابد جایگاه ایشان تقویت تر شده است.

 

محصول دیگری از فارسی وان

 

دخترک می گوید «من فقط به تناسخ اعتقاد دارم. قبول ندارم که بهشت و جهنمی باشه. از کجا معلوم. شما سریال سفری دیگر را دیدین؟... چقدر قشنگه...».

به دلش چسبیده این مدل اعتقاد به جهان پس از مرگ. نه بهشتی. نه جهنمی. نه امر و نهی ای. هیجان انگیز هم هست. اینکه آدم در زندگی بعدی اش که باشد و چه موقعیت هایی داشته باشد.  

گویا مصریان باستان هم به تناسخ اعتقاد داشته اند. بسیاری از ادیان غیر الهی نیز. عرفان های مدرن هم. چه آتشی می سوزاند این شیطان و حواسمان نیست.

حراج اطلاعات

 

من مانده ام با این درجه از سفاهت و بی سوادی توامان در ساماندهی غلط اطلاعات و در نتیجه حراج آن، اصلا جاسوس برای چی می فرستند ایران و خرج اضافه برای سرویس هایشان می تراشند. همین بنشینند پای اینترنت یک جستجویی در گوگل بفرمایند تا برایشان اطلاعات قاعدتا محرمانه فلان وزارت خانه (...) را که به مرحمت  مسئولان امر، ایندکس شده، بازیابی کند. چشم هایم شد چهارتا وقتی اطلاعات را دیدم. برادرم  در حالی که داشت از عصبانیت منفجر می شد قصه یکی دیگر از این بانک های اطلاعاتی محرمانه را گفت که تر و تمیز رفته روی شبکه و همه اطلاعات لو رفته.

 

طعم های فراموش نشدنی

 

بعضی طعم ها برای ابد خاطره می شوند. انارهای ریز مزرعه ی دوست بابا . آبدار و خوشمزه اما نه بازاری. انگشت ها را فشار می دادی روی گونه های استخوانی اش. صدای خرد شدن دانه ها می آمد. خوب که آب لمبوی اش می کردی آن لحظه ی طلایی می رسید. آن لحظه که دندان را فرو کنی توی پوست و آب انار شرّه کند توی دهانت و ببردت روی ابرها.

 

مردمی که انار در سرزمین هایشان نمی روید یکی از شاهکارهای طراحی خدا را در میان میوه ها از دست داده اند.

 

 

به جرأت می توانم بگویم هیچ وقت در زندگی اینقدر دچار ضیق وقت نشده بودم. بعید هم هست که بتوانم ادامه بدهم اما تجربه خوبی بود چون آدم دیگر نمی تواند وقت تلف کند. یعنی هیچ وقت اضافه ای برای تلف کردن ندارد و باید برای همه لحظه هایش یک کار مفید تعریف کند اما از حد که بگذرد شیره ی جان این آدم هم ایضا در می آید.

کلمه ها را می بلعد

 

 برادر زاده من که رسما از دیوار راست بالا می رود و حتی موقع شیر خوردن هم آرام ندارد و کم مانده کله معلق بزند را فقط در یک حالت می توانی ساکت و آرام ببینی. وقت قصه شنیدن! چشم های سیاهش را می دوزد به چشم های تو و کلمه ها را نه که بشنود، انگار می بلعد. آن وقت آدم ترسش می گیرد که این قصه چطور در ذهن و دل عزیزش خواهد نشست. به گزارش مامانش کافی است از یک جایی این جمله را بشنود که یکی بود... یکی نبود. میخکوب شده ببیند بعدش چه خبر است. با این قصه ها زندگی می کند. شنگول و منگول را هم بلد شده تعریف کند با آن صدای ظریف مریف دخترانه که اصلا به شیطنت هایش نمی خورد.

عمویش برای قصه گویی یک ورق کاغذ می گذارد و همینطور که داستان پیش می رود نقاشی هایش را می کشد. خیلی دوست دارد و با یک هیجانی این قصه های مصور را نگاه می کند که نگو. چند ماه قبل که تازه کلمه گفتن را شروع کرده بود مامانش تماس گرفت و گفت از وقتی از خانه شما آمده هی می گوید عُگاااااابِ... خردوشه...کوه...و من نمی دانم منظورش چیست و چه می خواهد بگوید. داستانی بود که عمو گفته بود و نقاشی هایش را همانطور کودکانه و ابتدایی کشیده بود. هنوز بگویی عقاب، می رود سراغ همان داستان. اما حالا مثل بلبل جمله می گوید. سرعت پیشرفت اش در مدت دو سه ماه به چشم ما خیلی سریع بوده. برای خودش می رود روی صندلی و دکلمه می کند با حرکات دست.

 

 

گفتگوهای این چند روزه در کلاس زبان یادم آورد چه دوست های خوبی دارم. دوستانی که هیچ وقت نگران نیستم حتی پشت سرم کلمه ای بد بگویند چه رسد به نارو زدن. دوستانی که همیشه می توانم روی کمک هایشان حساب کنم. دوستانی که کمتر حاضرند به واسطه دوستی باری بر دوش آدم بگذارند. بیشتر می خواهند بی منت ببخشند تا بگیرند. می خواهند گوش شنوا باشند و امید بدهند تا درد دل کنند.  نمی دانستم دوستان این چنینی چقدر کمیابند. می گفت این دوره و زمانه از این دوست ها کجا پیدا می شود! و من این همه یک جا داشته ام. چنان که باید خدا را شاکر نبوده ام.