برادر زاده من که رسما از دیوار راست بالا می رود و حتی موقع شیر خوردن هم آرام ندارد و کم مانده کله معلق بزند را فقط در یک حالت می توانی ساکت و آرام ببینی. وقت قصه شنیدن! چشم های سیاهش را می دوزد به چشم های تو و کلمه ها را نه که بشنود، انگار می بلعد. آن وقت آدم ترسش می گیرد که این قصه چطور در ذهن و دل عزیزش خواهد نشست. به گزارش مامانش کافی است از یک جایی این جمله را بشنود که یکی بود... یکی نبود. میخکوب شده ببیند بعدش چه خبر است. با این قصه ها زندگی می کند. شنگول و منگول را هم بلد شده تعریف کند با آن صدای ظریف مریف دخترانه که اصلا به شیطنت هایش نمی خورد.

عمویش برای قصه گویی یک ورق کاغذ می گذارد و همینطور که داستان پیش می رود نقاشی هایش را می کشد. خیلی دوست دارد و با یک هیجانی این قصه های مصور را نگاه می کند که نگو. چند ماه قبل که تازه کلمه گفتن را شروع کرده بود مامانش تماس گرفت و گفت از وقتی از خانه شما آمده هی می گوید عُگاااااابِ... خردوشه...کوه...و من نمی دانم منظورش چیست و چه می خواهد بگوید. داستانی بود که عمو گفته بود و نقاشی هایش را همانطور کودکانه و ابتدایی کشیده بود. هنوز بگویی عقاب، می رود سراغ همان داستان. اما حالا مثل بلبل جمله می گوید. سرعت پیشرفت اش در مدت دو سه ماه به چشم ما خیلی سریع بوده. برای خودش می رود روی صندلی و دکلمه می کند با حرکات دست.