با نگاهش حرف می زند

                       

با نگاهش حرف می زند. چشم ها همیشه می توانند حرف بزنند اما وقتی کلمات را داریم متوجه چشم ها نیستیم. می ماند برای بعضی لحظه ها و حس هایی که کلمات تاب رساندن شان را ندارد اما پارسا هنوز نمی تواند حرف بزند. هر چند عجله دارد و صداهایی می سازد و شکل های بامزه ای با لبهایش درست می کند اما هنوز کلمه ها را ندارد. به جایش چشم ها هستند و نگاهی که مثل چشمه زلال است. نگاهی که  گاهی دلم را می لرزاند آن قدر که حس های درونش شدید است. وقتی شادی در آن موج می زند و چه زود و بی بهانه هم شاد می شود. کافیست با خنده سلامش کنیم.  وقتی پسرک تازه وارد ما از هر چیز ساده ای بی نهایت تعجب می کند و چشم هایش گرد می شود و همه مان را به خنده می اندازد و من هم هوس می کنم چیزی متعجبم کند. وقتی نگاهش ملتمسانه است و چیزهای کوچکی هم می خواهد. اینکه بلندش کنیم تا سیاحتی بکند اطرافش را یا اینکه گرسنه شده و غذا می خواهد و از همه دوست داشتنی تر وقتی است که قیافه کاملا جدی به خودش می گیرد و تلاش می کند حرف هایی بزند که هیچ نمی دانم چیست و آن وقت نگاهش دیدنی است.

 

 

 

خدا می داند چقدر برایم عزیز است این انقلاب

 

پ. ن:  برای مان

 

  

خاتمی تصمیم گرفت بیاید

 

...

شما اصلاحات را تبدیل به یک مقوله‌ی امنیتی کردید.
حساسیت سیستم امنیتی را نسبت به هر اصلاحی بالا بردید.

منظورتان از اصلاحات، براندازی بود.
نمی‌گفتید.

 و اگر الآن -آقایان امنیت چی- به خودشان جرات می‌دهند که
هر بخت برگشته‌ای را بابت هر کار کرده و نکرده، بگیرند و
به‌ش بگویند برانداز نرم (!!)؛
حاصل اشتباهات شماست.

...

تحلیل خوبی است درباره عملکرد هشت ساله تیم خاتمی در زمینه اصلاحات و آسیبی که به این مقوله زد. از وبلاگ دغدغه هایم

*

حتی احتمال روی کار آمدن آن تیم هم نگرانم می کند. آن قدر این هشت سال برایم تلخ و آزار دهنده بود که پذیرش یا تحمل عیب های بزرگ و کوچک این دولت را ساده تر کرده.

 

امید

 

دوازده سال پیش بود. سال چهارم دبیرستان. از معلم فیزیک مان درباره رشته ها می پرسیدیم.  مهندسی هوا و فضا خیلی جذاب به نظر می رسید اما گفت: این رشته را بی خودی نزنید. در ایران کاربرد ندارد*. بچه هایش هم بعدا جذب سایر رشته ها می شوند...

 * اطمینان و بداهت و مختصر ریشخندی که در لحن او بود خوب یادم است. 

 

تاریخ شفاهی فلسطین از زبان شیخ احمد یاسین

 

 جذاب است و پر از اطلاعات ناب.

یک  دو  سه چهار پنج شش هفت هشت

 

 

*در جواب کامنت خصوصی پست قبلی:  هیجان و احساسات لزوما بد نیست. مانع تحلیل هم نیست. بی هیجان بودن هم نشانه تعقل نیست. کنترل و تسلط بر آن ارزش است و باید به دستش آورد.

 

بگذارید خودشان را رسوا کنند

 

بالاخره دیروز فرصت کردم فیلم کامل اجلاس حاشیه ای داووس را ببینم. برای اولین بار بود که صحبت های یک مقام اسرائیلی را می شنیدم و خوب شد که انگلیسی حرف می زد. اگر عبری بود و ترجمه می شد شاید متوجه نمی شدم که چقدر بی ادبانه صحبت می کند. چنان تکبر و تفرعنی در رفتار و لحن گفتارش بود و از موضع بالا حرف می زد که به نظرم آمد گفتگو با آنها به جز هنگامی که برگ برنده ای در دست داری، امکان ندارد.

با عتاب رو به اردوغان کرد گفت: مبارک بهتر از شما اوضاع منطقه را می داند! او می گوید حماس مقصر است آن وقت شما ما را مقصر می دانی؟! ابومازن هم اوضاع منطقه را خوب می شناسد. او هم حماس را مقصر می داند و شما ما را؟!

گفت(پراکنده و قریب به مضمون):می گویید حماس به صورت دموکراتیک بر سر کار آمده اما دموکراسی به تنهایی مهم نیست. متمدن بودن مهم است! {لعنتی}... حماس زشت ترین دیکتاتور است...جان بچه ها برای ما بسیار ارزشمند است... پنج هزار مادر و کودک فلسطینی را برده ایم در بیمارستان های خودمان درمان کرده ایم... مهندسان کشاورزی مان را فرستادیم برایشان مزرعه توت فرنگی درست کرده بودند اما اینها همه را خراب کردند{ِیادم هست عمو هم همه اش همین را می گفت که اسرائیل می رود کشاورزی یادشان می دهد و امکانات می دهد اما خودشان عرضه ندارند و می زنند خرابش می کنند.}...غزه یک روز هم محاصره نبوده!!!... هر حمله ای که به غزه کردیم قبلش با خانه ها تماس گرفتیم و گفتیم پناه بگیرید.... هیچ چیز جز حمله ما پرتاب موشک ها را متوقف نمی کند. امیدوارم درس گرفته باشند...

 هنوز یادم که می آید دلم پر از نفرت می شود. فلسطینی ها چطور این تحقیر را ۶۰ سال تحمل کرده اند. آن وقت عمر موسی حرف از گرسنگی و کمبود دارو می زند. اینقدر به حداقل ها راضی اند. می گفت از کسانی که گرسنه نگاهشان داشته اید و دارو و سوخت ندارند انتظار دارید هیچ عکس العملی نشان ندهند؟ انگار اگر مرزها باز شود و امکاناتشان تامین شود دیگر مشکلی نیست.

و رسانه ملی این سخنان را نشان نمی دهد. نمی دانم از چه می ترسد. می ترسد مردم در اثر شنیدن سخنان ضد حماس و طرفدار اسرائیل، برایشان شبهه ایجاد شود و بپرسند چرا موضع گیری های ما چنین است؟ حالا کم مردم شبهه دارند با این همه رسانه فارسی زبان رقیب؟  می ترسد نظام نتواند موضع گیری هایش را موجه کند؟ مثلا حالا موجه می شود با این کارها؟ می ترسد قبح به رسمیت شناختن اسرائیل برای مردم از بین برود وقتی ببینند باقی کشورها راحت می نشینند و با این رژیم گفتگو می کنند؟

کلا رسانه ملی به سانسور عادت کرده و به نظرم خیلی وقت ها بدون محاسبه سود و زیانش این کار را می کند. جنگ غزه بهترین فرصت بود تا حرف های وقیحانه اسرائیل و حامیانش پخش شود. حق آنقدر روشن بود که کسی به اشتباه نیفتد. به علاوه،  ساختن مستند هایی که از زبان خود اسرائیلی ها و غربی ها دروغ هایشان را افشا کند، کار سختی نیست. یا مثلا چه اشکالی دارد اخبار پیش روی تانک های اسرائیلی هم پخش شود به جای اینکه دائم بگوییم زمین گیر شده اند اما هر بار یک جا! گاهی یاد وزیر اطلاعات عراق می افتادم که آمریکایی ها پشت دروازه بغداد بودند می گفت همه اش دروغ است. سوگیری هم می خواهیم به نفع یک طرف داشته باشیم خوب است از بی بی سی و سایر غول های رسانه ای یاد بگیریم که چقدر حرفه ای دروغ می گویند. با این اخبار ضایعی که پخش می شود فقط اعتماد بسیاری از مردم را از دست می دهد. در مورد اخبار داخلی هم نمونه های زیادی از این سانسور کردن وجود دارد که یک موقع باید بنشینند و دوباره فکر کننند راستی ما چرا این کار را می کنیم؟ می دانم که  عدم شفافیت ها و ضعف های سیستم اداره کشور در رسانه مان بازتاب دارد و می دانم که مصلحت هایی باید در ارائه اخبار لحاظ شود که اگر نشود بی عقلی است اما  با این وجود رسانه ما می تواند و باید متفاوت از این باشد. این هنر نیست که با سفید و بی نقص نشان دادن یک طرف ماجرا و سیاه کردن آن طرف، مردم را به آن قضاوتی که می خواهیم برسانیم و ساده انگاری را یادشان بدهیم تا دیگر از عهده تحلیل یک ماجرای پیچیده و چند لایه بر نیایند و همین که فهمیدند مثلا حماس فلان جا اشتباه کرده به کلی موضعشان عوض شود*. هر چند طرف اسرائیلی آنقدر خبیث است که کارمان را راحت کرده اما باز هم این رویکرد جواب نمی دهد. با این کار شما همان تعدادی را همراه خودت می کنی که بدون این همه زحمت هم به موضع گیری های نظام اعتماد دارند. سطحی نگر هم بارشان می آوری و در عوض جمع کثیری از مردم و خواص را بی اعتماد می کنی.  

 

 * البته شک دارم که رسانه چندان توانایی برای چنین آموزش های پیچیده ای مثل تحلیل و قضاوت را داشته باشد. لااقل به تنهایی.

 

ترکیه تا کجا ادامه می دهد؟

 

عجب ماجرای فوق العاده ای!    

(فیلم کامل اجلاس را اینجا می توانید ببینید.)

اخبار را لابد شنیده اید که رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه که یکی از متحدان نزدیک اسرائیل در منطقه است در اجلاس حاشیه ای داووس که با موضوع غزه برگزار شده  به پرز بد و بیراه گفته. شبکه خبر قسمتی از گفتگو را پخش کرد و قسمتی دیگر را هم کارشناس برنامه گفت. متاسفانه شبکه خبر فقط قسمتی از انتهای ماجرا را نشان می دهد احتمالا چون در باقی گفتگو اردوغان مودبانه با پرز صحبت می کند و آنها را به عنوان یک کشور به رسمیت می شناسد- اصلا متحد نزدیک هم بوده اند خوب.

اردوغان اجلاس را نیمه تمام رها کرده و به ترکیه برگشته و همان نیمه شب با جمعیت هزاران نفری استقبال کننده ها روبرو شده که می گفتند راست قامت باش. مردم پشتیبان تو هستند. قابل توجه کسانی که درک شکست خوردن اسرائیل در جنگ غزه برایشان سخت است. کم کم فهمانیده خواهند شد.

روزنامه یعیدوت آهارونوت اسرائیل هم فورا بحث مجازات ترکیه را پیش کشیده و گفته که باید بدهی های ترکیه به صندوق بین المللی پول را مطرح کنیم و این کشور را تحت فشار بگذاریم.

نمی دانم این موضع ترکیه را چطور باید ارزیابی کرد. آیا می شود باور کنیم که این یک موضع ایدئولوژیک است و حاضرند برایش فشارهای اقتصادی و سیاسی شدیدی را که از این پس شروع خواهد شد تحمل کنند؟ یا اینکه انگیزه دیگری برای این رفتار سیاسی وجود دارد. این موضوع خیلی مهم است. در دنیا به جز خودمان کشور دیگری را نمی شناسم که موضع ایدئولوژیک داشته باشد- منظورم این نیست که همه مواضعمان ایدئولوژیک است. همه در معادلات سیاسی  به دنبال سود و زیان و یارکشی هستند. اگر آن طور باشد که دوست داریم و اگر این خصومت با اسرائیل از سوی ترکیه ای که متحد نزدیک اسرائیل در منطقه بوده ادامه پیدا کند، جدا اتفاق مهمی در بین کشورهای اسلامی و در دنیا افتاده. خیلی مهم.

راستی. عمر موسی تو احساس نمی کنی که احیانا دلت بخواهد خودت را از جایی حلق آویز کنی؟ مثلا از خجالت اینکه مثل گیاه نشستی تا آخر جلسه. یا از احساس ذلت و حقارت مفرط؟   اگر نه که برو دلت خوش باشد قواعد دیپلماتیک می دانی. بدبخت!

 پ.ن: این + این که البته کامل نیستند

 

اپیدمی بچه های لوس و طلبکار

 

"یک جوان بیست و سه ساله اگر توقع یک دستگاه کامپیوتر از پدر و مادرش داشته باشد، توقع بی جا و زیادی نیست..."
صحبت آقایی که مجری برنامه ی "به خانه بر می گردیم" او را دکتر معتمدی صدا می زد، فقط بهانه است برای موضوعی که مدت هاست دغدغه اش را دارم. آقا جان ما از لحاظ تربیتی یک اشتباه بزرگی کرده ایم شما هنوز نفهمیده ای و تاییدش هم می کنی؟!  به نظر من مایه خجالت و آبروریزی است که جوان بیست و سه ساله هنوز دستش را جلو پدر و مادرش دراز کند آن هم برای یک کامپیوتر. بچه های عهد دقیانوس نیستند آنها که تابستان ها کار می کردند تا برای خودشان مثلا دوچرخه بخرند. یعنی یک جوان بیست و سه ساله عرضه ندارد این قدر هم پول دربیاورد؟ این تن پروری را پدر و مادرش یادش داده اند و شما هم در رسانه ملی تشویق می کنی؟ من نمی فهمم توی این سازمان عریض و طویل کسی دو دقیقه وقت نمی گذارد به این چیزها فکر کند؟ این چه تربیتی است که جوان هایمان تا این سن و سال هنوز بچه اند و نمی توانند مسئولیت بپذیرند و این همه هم متوقع اند. کسی را می شناسم که خانه ویلایی اش را در بهترین نقطه تهران فروخت تا برای شازده های بی کاره اش آپارتمان بخرد و دامادشان کند. چه کسی گفته تو زندگی خودت را به هم بزن تا پسرت دردسر اجاره نشینی نداشته باشد و آپارتمانش هم بهترین نقطه شهر باشد؟ آن یکی به هزار در می زند تا خرج دانشگاه آزاد شازده را جور کند. این را وظیفه خودش می داند. اولا که وظیفه نیست و مرحمت پدر است بعد هم اگر درست تربیت کرده بود، کسی که دانشگاه می خواهد خودش هم باید زحمتش را بکشد تا قدرش را بداند. بعضی از آدم های ثروتمند خوشبختانه می دانند چطور با بچه هایشان رفتار کنند که این ثروت روی آنها اثر بد نگذارد و بی کاره بار نیایند اما بدبخت آن خانواده های متوسط و فقیری که توقع بچه هایشان را بی جا بالا می برند و آن وقت برای برآورده کردنش به آن همه سختی می افتند؛ کلی از وقتی را که باید برای نشاط روحی خود و خانواده شان بگذارند را صرف کسب درآمد می کنند و آخر سر هم طفلک بیست و چند ساله شان می گوید عقده ای شده چون فلان امکانات را نداشته. یک استاد مشاوره می گفت یکی از کارمندهای جزء که به بدبختی یک خانه کوچک دوطبقه دارد، پسرش را فرستاده دانشگاه آزاد. شازده درآمده به بابای بیچاره اش می گوید طبقه دوم را بفروشید برای من ماشین بخرید. دوستانم همه ماشین دارند من خجالت می کشم! چه بلایی سر ما آمده! این فرزند سالای بیمارگونه را نباید دست کم گرفت. در مرفه ترین کشورهای دنیا هم چنین کاری برای بچه هایشان نمی کنند. پسرها که هیچ دخترهایشان هم باید بروند کار کنند. اصلا برای بچه ها هم افت دارد که دستشان جلو پدر و مادر دراز باشد. البته پیوند های عاطفی و به تبعش خانوادگی آنجا اغلب ضعیف و شکننده است. ما چنین وضعیتی را نمی خواهیم  اما آنچه الان خانواه ها وظیفه خودشان می دانند و هستی شان را به پای بچه ها می ریزند، برای همان بچه ها و برای جامعه نتیجه عکس دارد و از عقل به دور است. حمایت از بچه ها نه فقط در بعد مالی که در همه ابعاد وظیفه خانواده است و این را دین ما هم تاکید می کند اما نه به شیوه ای که مانعی سر راه رشد بچه ها باشد. 
پیدا کردن ریشه های این رویکرد اشتباه تربیتی شاید کار سختی نباشد اما تاثیر گذاری بر آن مثل درمان بقیه دردهای فرهنگی و اجتماعی مان بسیار مشکل است. ریشه ها مثل حریص شدن مردم برای کسب منزلت اجتماعی و رفتن به یک طبقه اجتماعی بالاتر از طریق موفقیت بچه ها که یکی از دلایل این برخورد پدر و مادر است؛ تربیت بر اساس توصیه های روان شناسان که به خصوص بعد از انقلاب در رسانه ها به شدت رواج پیدا کرد-بدون اینکه عواقبش در نظر گرفته شود. کمبود های شخصیتی و عاطفی پدر و مادر و آرزوهای دست نیافته که می خواهند به طرق مختلف از طریق فرزندانشان جبران کنند. بالا رفتن نامعقول سطح توقع مردم به طور کلی، در این عرصه هم تاثیر خودش را گذاشته که این خودش مصیبتی شده در کشور ما و موارد دیگری که من هنوز نمی دانم.

گاهی فکر می کنم این بچه های لوس بار آمده آنقدر خود محور هستند که دیگر این رویه را با بچه های خودشان تکرار نکنند. در این صورت مشکل لوس و پر توقع بودن شاید تمام شود اما قطعا باید منتظر مشکلات دیگری باشیم.

 

 

بهارِ یاس ها

 

 

         

 

فعلا شاد ترین موجودات خانه این گل های یاس هستند که به خیال شان بهار شده. چنان سرمست و دلخوش از هر بند و گوشه ای جوانه می زنند و قد می کشند و در هوا پیچ و تاب می خورند که آدم از دیدن شان به وجد می آید و یادش می رود همه جا زمستان است. به زودی آشپزخانه مان غرق در بوی یاس خواهد شد. غنچه ها برای شکفتن بی تابی می کنند.