با نگاهش حرف می زند
با نگاهش حرف می زند. چشم ها همیشه می توانند حرف بزنند اما وقتی کلمات را داریم متوجه چشم ها نیستیم. می ماند برای بعضی لحظه ها و حس هایی که کلمات تاب رساندن شان را ندارد اما پارسا هنوز نمی تواند حرف بزند. هر چند عجله دارد و صداهایی می سازد و شکل های بامزه ای با لبهایش درست می کند اما هنوز کلمه ها را ندارد. به جایش چشم ها هستند و نگاهی که مثل چشمه زلال است. نگاهی که گاهی دلم را می لرزاند آن قدر که حس های درونش شدید است. وقتی شادی در آن موج می زند و چه زود و بی بهانه هم شاد می شود. کافیست با خنده سلامش کنیم. وقتی پسرک تازه وارد ما از هر چیز ساده ای بی نهایت تعجب می کند و چشم هایش گرد می شود و همه مان را به خنده می اندازد و من هم هوس می کنم چیزی متعجبم کند. وقتی نگاهش ملتمسانه است و چیزهای کوچکی هم می خواهد. اینکه بلندش کنیم تا سیاحتی بکند اطرافش را یا اینکه گرسنه شده و غذا می خواهد و از همه دوست داشتنی تر وقتی است که قیافه کاملا جدی به خودش می گیرد و تلاش می کند حرف هایی بزند که هیچ نمی دانم چیست و آن وقت نگاهش دیدنی است.