مدرس ه های خاص منظورم آن دسته از مدرسه های غیرانتفاعی است که اهداف خاص تربیتی دارند- تربیت علمی هم جزء آن است- و هدفشان فقط قبولی در کنکور نیست. نقد های مختلفی درباره این مدارس مطرح است.
دسته اول نقد ها مربوط به وجود این مدارس است. آیا در یک نگاه کلان خوب است چنین مدارسی گسترش یابند که نخبگان جامعه را از بقیه جدا کنند و روی آنها سرمایه گذاری شود؟ تاثیر جامعه شناختی این کار چیست؟ نسبتش با عدالت اجتماعی چیست و سوالاتی از این دست.
گفته می شود که این مدارس به اختلاف طبقاتی دامن می زنند به ویژه امروز که لازمه پذیرفته شدن در چنین مدرسه هایی علاوه بر توانایی علمی و ویژگی های فرهنگی خاص، توانایی بالای مالی هم هست. یعنی بچه های فقیر حتی اگر گزینه های بسیار ارزشمندی باشند راهی به این مدرسه های خاص ندارند. دیگر آنکه بچه های توانمند را از سطح مدارس معمولی جمع می کنند و این مدارس را از حضور آنها محروم می شوند. مدیران و معلم های توانمند هم به همین ترتیب جذب چنین مدارسی می شوند و دیگر نه فرصتی برای مدارس معمولی دارندنه رغبتی.
حامیان مدرس ه های خ اص هم البته جواب هایی دارند. مهمترین اش اینکه ظلم بالسویه عدل نیست. اگر نمی توانیم برای همه بچه های کشور این امکانات را فراهم کنیم دلیل نمی شود آن حدی که در توانمان هست را هم نگذاریم. به هر حال این نخبه ها بعد برای کل جامعه بسیار مفید خواهند بود- البته اگر مهاجرت نکنند و ناغافل، جهان وطنی نشوند
دیگر آنکه این مدرسه ها می توانند الگوی مدارس معمولی باشند و عملا هم هستند. ساختارهای مدیریتی و برنامه های تربیتی این مدارس معمولا از سوی بقیه تقلید می شود.
دسته دوم نقد ها مربوط به فلسفه تربیتی، اهداف و روش های انتخاب شده برای رسیدن به آنهاست. آیا فلان مدرسه هدف های درستی انتخاب کرده. مثلا مذهبی بار آوردن یعنی همین تعریفی که آن مدرسه دارد؟ روش کار چطور؟ چقدر این سیاست ها و روش ها موفق است؟
یکی دو نقد پراکنده دیگر هم هست.
آیا شما واقعا دارید در مدرسه هایتان کار تربیتی می کنید یا همه بار را تربیت های خانوادگی خوب، به دوش می کشند. وقتی گزینش های سفت و سخت انجام می شود و در پی آن فضای تقریبا یک دستی از بچه های شبیه به هم شکل می گیرد، شما کادر مدرسه چه کاری انجام داده اید.
من شخصا فکر می کنم ایجاد زمینه برای گروه های دوستی خوب و سالم و هدایت و تقویت و رشد این گروه ها یک کار تربیتی مهم است و کادر مدرسه اگر خودش درک تربیتی بالا نداشته باشد و برنامه ریزی نکند همین فضای آماده را هم می تواند منهدم کند پس نادیده گرفتن نقش مدرسه در اینجا اشتباه است. شاید بشود گفت کار راحتی است. اما این را هم باید محتاطانه گفت چون اگر بچه های خروجی این مدارس که تربیت گلخانه ای داشته اند نتوانند در جامعه دوام بیاورند پس آن فضا هیچ کارآیی نداشته.
بچه های این مدارس دچار نوعی خودبزرگ بینی و غرور می شوند و خود را تافته جدا بافته می دانند.
بچه ها باید خیلی خیلی انسان بار آمده باشند که دچار چنین آفت هایی نشوند. به هر حال نخبه های علمی و فرهنگی و ... هستند و اگر مدرسه موفق شده باشد هویت خاصی مثل همان مفیدی بودن مثلا به آنها بدهد- چیزی شبیه حس ناسیونالیستی- باز هم زمینه مساعد تر است. خود مسئولان مفید هم به این آفت آگاه بودند.
شما مدعی تربیت علمی و نه فقط موفقیت در کنکور هستید اما نمی توانید بچه ها را به سمت رشته های علوم پایه سوق دهید.
فعلا ذهنم بیش از این یاری نمی کند. اما یک کار خیلی خوب می شود کرد. کسانی که فارغ التحصیل چنین مدارسی بوده اند خیلی عالی می شود اگر تجربه شخصی شان را بنویسند.
بگویند که مدرسه به آنها چه داده. برنامه هایش. ساختارها. آدم ها -البته تعیین اش سخت است. آدم مطمئن نیست چه عوامل رویش تاثیر گذاشته اند و تازه اگر حواسمان باشد که نهایتا انسان است که انتخاب می کند و هیچ عاملی بر او مسلط نیست، موضوع سخت تر هم می شود
بگویند کدام جنبه های مدرسه مثبت بوده و کدام جنبه ها آثار منفی داشته. این تجربه های شخصی خیلی می تواند روشن گر باشد.
نرگس.س. / مریم .وفا. / سمیه / نرگس مامان سارا / آقای حاجی کریمی
و هر کس دیگری که در این مدرسه ها درس خوانده و من نمی دانم.
پ.ن: این نقد خیلی خوب را یگانه نوشته در نظرها. اتفاقا در آن جلسه هم استادمان این را مطرح کرد اما من فراموش کردم بنویسم. برای مدرسه های خاص می گفت که از بس بچه ها به هم نزدیک و همه خوبند رقابت نفس گیر است و بچه هایی که در مدرسه های معمولی شاید بهترین بودند و کلی بازخورد خوب می گرفتند و اعتماد به نفس پیدا می کردند اینجا له می شوند
چندروز پیش بحث نخبه ها و شریف و این ها بود..
این ها به ذهنم رسید(امیدوارم بدردت بخورد):
من دانشجویان خیلی خوبی از شریف دیدم که
ادامه ندادند
اعتماد به نفس اولیه را از دست دادند
در بودن کنار کسانی که همه کماکان در همان سطح اند جو رقابتی خشن و بی رحمی شکل می گیرد، هیچ کس حس مفید بودن ندارد، تفاوت ها تا حد زیادی از بین می رود و توانایی ها فراموش می شود. انگار آدمها توابع موج یکسانی دارند که دائمن با هم تداخل ویرانگر می کند! بیشتر ها سقوط می کنند. تشویق چندان معنایی ندارد حتی در چشم یکدیگر. المپیادی هایی را دیدم که ترک تحصیل کردند. و دانشجویان خوبی که..چند ترم مشروط شدند..
در حالیکه هریک از این ها می توانست به شکل شخصیت مفید و با اتکا به نفسی شکل بگیرد که در محیطی که همه مثل هم نباشند بتواند نقش پیشرو را بازی کند و بقیه را به حرکت در آورد
در عوض در دوره های بعد از کارشناسی دانشجویانی را دیدم که از دانشگاه های غیر مطرح و حتی پیام نور آمدند و در عوض بسیار موفق تر عمل کردند..شاید به دلیل شخصیت خودساخته ای که مجال رشد و شدن یافته بود..