داستان ما و کدخدایی که نمی‌خواست فرفره بسازیم

این داستان کوتاه را بخوانید تا برایتان بگویم. 

خیلی رو است و شاید هنوز کشش لازم را هم برای بچه ها نداشته باشد اما با کمی اصلاحات و آب و تاب دادن به نظرم خیلی خوب می شود. به امثال این قصه ها برای بچه ها به شدت نیاز داریم. می خواندمش یادم افتاد به دو تا کتاب قصه ی ایدئولوژیکی که بچه گی ام خوانده بودم. یکی داستان حسنک بود که می رفت به جنگ زمستان تا بهار را آزاد کند و بیاورد و مردم روستا را از تاریکی و بدبختی نجات بدهد. حسنک را طوفان ها و سرما و برف آخر از بین می برند اما تلاش هایش به ثمر می رسد و بهار می آید در حالیکه جای او خالی است. این هم قصه ی به شدت رویی است الان که به آن فکر کنیم ولی برای کودکی من بسیار تاثیر گذار بود. هنوز آن حس مبارزه و مقاومت و شجاعت حسنک و غصه ایی که از کشته شدنش داشتم توی دلم هست. خیلی زنده. قصه ی گل های آواز خوان هم که هر چه خر قصه بیشتر می خورد و لگدشان می کرد تعدادشان بیشتر می شد. قبلا فکر کنم درباره هر دو این کتاب ها نوشته بودم. تلاش مبارزان قبل از انقلاب است. ماهی سیاه کوچولو هم از همین جنس است اگر چه من نخوانده ام اش ولی همینقدر رو و همینقدر تاثیر گذار.

این قصه ها را دست کم نگیریم. آنها که می توانند و دغدغه دارند، بنویسند و بدانند کار بزرگی می کنند.