با خودشان موجی از شادی آوردند
یک گروه از دختردایی های مامان یا به عبارت دقیق تر دخترهای یکی از دایی های مامان آمده بودند دیدن عمه شان. تهران عروسی دعوت داشتند و جمع شان اینجا جمع شده بود. وارد که شدند موجی از شادی و نشاط پیچید توی خانه. لهجه های شیرین اصفهانی با لحن گرم و دلنشین و طنازی مخصوص اصفهانی ها که راه به راه آدم را به خنده می اندازد. مهم نیست سن شان بالا رفته باشد، عروس و داماد دار شده باشند یا کم کم دردهای پیری هم سراغشان آمده باشد. باز سرحالند و سرزنده و می توانند با کمترین بهانه ایی از ته دل بخندند و بخندانند.
جزء تیپ زن های سنتی خانه دار هستند. از آنها که تدبیرهای زنانه را خوب می دانند و بلندند شوهرهای سنتی بازاری را داری کنند و مثل موم توی دستهایشان بگیرند حتی اگر دستپختشان اصلا چنگی به دل نزند.
از این قشنگ تر روابط خواهرهاست با هم. چیزی شبیه سر خوشی خواهرها توی یک حبه قند که من را به شدت یاد اینها می انداخت با این تفاوت که دخترهای دایی حسن خیلی به هم نزدیک ترند و پیوندهایشان عمیق تر. انگار نه انگار که هر کدام ازدواج کرده اند و زندگی شان جداگانه شاخ و برگ داده. همان خواهرهایی هستند که پیش از ازدواج توی یک خانه کنار هم بزرگ شده اند. از آن خانه هایی که توی فیلم های قدیمی اصفهان نشان می دهد. با یک حوض بزرگ سنگی و دو مجموعه اتاق روبه روی هم دو سر حیاط و دو باغچه ی قرینه در دو طرف و صفای غروب های تابستان و اسباب سماور کنار حیاط و سفره ی شامی که یک خانواده ی پرجمعیت دورش می نشسته اند. هنوز دور هم که جمع می شوند صدای شوخی و خنده شان به هوا بلند است و الهی که همیشه باشد.
مادر داری شان زبانزد فامیل بود. مادرشان سالها زمین گیر شده بود. خواهرها و برادرها قرار گذاشته بودند هر روز و شب یکی پیش مادر بود و مثل تاج سرشان مراقبت کردند تا از دنیا رفت. معمولا با رفتن بزرگتر ها پیوند خواهر و برادرها هم سست می شود اما اینها همانقدر نزدیکند که بودند. می گویند احترام خواهر و برادر بزرگتر را به شدت نگه می دارند. یعنی حرف شان حجت است برای بقیه. کسی ساز خودش را نمی زند. دنبال حق و حقوق خودش نیست. بزرگتر، "وجود" دارد. این "وجود" داشتن را اصفهانی ها یک طوری تلفظ می کنند که با "وجود داشتن" فیلسوف ها فرق می کند. فلانی وجود دارد یعنی بودنش زمین تا آسمان با نبودنش فرق دارد. یعنی وقتی هست همه ی اطرافیانش را تحت تاثیر قرار می دهد. همه می توانند روی او حساب کنند. حرفش خوانده می شود. بزرگ است و بزرگی می کند. اختلاف ها پیش او حل می شود. جمع را او هدایت می کند.
حالا بین این خواهر و برادرها یکی دو تایشان همینطور "وجود" دارند و کل جمع را اینقدر قشنگ و حسرت برانگیز دور هم نگاه داشته اند.
بعد از دیدن این دختر برادرها روحیه ی مادر به وضوح بهتر شده. سرزندگی شان را ریختند توی وجود عمه و رفتند. خدا حفظ شان کند.