زن بودن
بعد از ظهر است. نه خیابان خلوت است و نه تاریک شده. می شود احساس امنیت کرد. صدای قدم های کسی را پشت سرم می شنوم. بی اختیار کمی سرم را می گردانم و از گوشه ی چشم نگاهی می اندازم. نامطئن بودن از پشت سر، حسی است که زن ها به خاطر تجربه های تلخ به آن خو گرفته اند. از کفش ها و شلوارش می فهمم مرد است و حدود ده یازده قدم عقب تر. صورتش را نمی بینم که قضاوتم دقیق تر باشد. آدم های دیگری هم از روبرو می آیند. این یعنی بعید است اتفاق خاصی بیفتد. دارم فارغ از اطراف غرق می شوم در افکارم که ناگهان حس می کنم مرد پشت سری با یک جهش و نفس تند به من نزدیک می شود. یک لحظه قلبم فرو می ریزد. می ایستم و بر می گردم و با وحشت پشت سرم را نگاه می کنم. یک پسر نوجوان است که تازه قد کشیده و احتمالا از چهره ی نگران و مضطرب من تعجب کرده. به نظر نمی رسد قصدی داشته. شاید روی شیطنت جوانی اش یکی دو قدمی جهیده و صدایش من را ترسانده. قلبم تا مدتها بعدش تند تند می زند.
دلم برای خودم و همه زن ها، می سوزد. مردهای سالم هیچ وقت نمی فهمند این حس ناامنی مدام یعنی چه. مردهای مریض هم لابد لذت می برند از ترسی که به دل قربانیانشان می اندازند.