خوشا به حالت ای روستایی
من در چنین تهرانی دارم نفس می کشم

بعد مهدیه از روستاهای ییلاقی گیلان در دامنه کوه، آنلاین می شود و تعریف می کندکه هوا محشر است. آفتابی با کوه هایی که نوکش برف نشسته و جنگلی که بعد از باران زیر نور خورشید می درخشد و رودخانه ایی که پشت خانه شان جاری است و پیش از ظهرها می رود کنارش قدم می زند یا کتاب می خواند.
بعد من یاد سنگی می افتم که انگار روی سینه ام افتاده و نمی گذارد نفس بکشم و غر می زنم برایش. بعد مهدیه دلش می سوزد و پیشنهاد می دهد اصلا بروم یک ماه یکی از سوئیت های ده را اجاره کنم و این در حالی است که بارها بنده ی خدا دعوت کرده خانه ی خودشان و دل من هم پر می کشد اما هی جور نمی شود.
رفیق ما و همسرش دلشان را زده اند به دریا و کاری کرده اند که خیلی ها آرزویش را دارند اما گذاشته اند برای دوران بازنشستگی. باشد که دیگران هم بشنوند و یادبگیرند و خودشان را اگر شدنی است، نجات بدهند از تهران.