غروب یک روز پر مشغله
5 دقیقه است ایستاده ام برای یک اسکن گرفتن و دارم فکر می کنم کاش چند سال پیش آن دستگاه ترکیبی اسکنر پرینتر را خریده بودیم. همه اش 200 تومان بود. حالا نه آن جنس خوب دیگر پیدا می شود نه قیمت ها معقول است برای خریدن. بالاخره دخترک کار کپی پیرمردها را با تأنی تمام کرده و می آید سراغ من. برگه ها را می گیرد. کامپیوتر را روشن می کند و می رود پی کارش. یک بار ویندوز بالا می آید و بعد صفحه تاریک می شود. تلفن زنگ می زند. با مرد جوان و بداخلاق صاحب مغازه کار دارند که معمولا لم می دهد روی صندلی و گاه گاهی به دخترک مشغول به کار، دستوراتی می دهد. خیلی تقسیم کار زشتی است که مرد جوان می نشیند و دخترک کار کند. معمولا کارگر می گیرند که از پس فشار کار بر بیایند. نه اینکه مثل ارباب ها بنشینند نگاهش کنند و او کار کند. مرد را صدا می کند. می آید می نشنید روبروی کامپیوتر. دخترک می گوید تا روشن شد خبرم کن. کمی حرف می زند. چند بار اینتر می زند. یک بار خاموش و روشن. خبری نیست. دخترک مشغول کارهای دیگرش است. می گویم انگار مشکل دارد ویندوز بالا نمی آید. دوباره یک نگاهی می اندازد و از مرد می پرسد آیا مشکلی هست. همانطور مشغول گفتگو دوباره سَرِ دل سیری، دکمه ی روشن و خاموش را می زند. خبری نیست. کلافه شده ام. می گویم اگر درست نمی شود من بروم. فورا برگه هایم را می دهد دستم. مرد هنوز مشغول تلفن است. می روم آن یکی مغازه صد متر پایین تر. قبلا اسکن نمی گرفت. این بار می گیرد اما باید منتظر بمانم. حدود هفت هشت دقیقه می شود. برگه هایم را با فلش می گیرد. کار سریع تمام می شود. برگه ها را می گیرم می روم برای پول دادن سر میز همان خانم متکبر صندوق دار که نمی دانم با من پدرکشتگی دارد همیشه یا مدلش این است و نمی شود با یک مَن عسل و روغن خوردش. هزاری می خواهد. پول خُرد ندارم. می گوید بعدا بیاورم. می گویم شاید زود گزارم نیفتد. با همان چهره ی سرد و متکبر می گوید مهم نیست نیاوردی هم و سرش را می کند توی کشوی پولها. حوصله اش را ندارم. باقی پولم را می گیرم و می روم. حوصله ی پیاده رفتن را هم ندارم. آخرین تاکسی خطی ایستاده برای داخل محله. می نشینم تا پر بشود. یکی دو دقیقه نشده یادم به فلش می افتد. گرفتم یا نه؟ کیفم را زیر و رو می کنم. نیست. ای بابا. می پرم پایین بدو تا مغازه. پسر تا می بیندم می گوید کجا رفتی بی فلش. می گیرم و سریع برمی گردم به تاکسی برسم. هنوز نرفته. سوار می شوم. مسافر جلویی می گوید بقیه را من حساب می کنم. راه می افتد. می خواهم پول بدهم می بینم کیف پولم نیست. وای خدایا. چقدر گیج بازی در می آورم امشب. پیاده می شوم و بر می گردم مغازه. توی راه فکر می کنم این زن صندوق دار دید آمدم فلشم را گرفتم. یعنی یادش نبود کیف من است جا مانده یک ندا بدهد؟ ترجیح می دهم خوشبین باشم. می رسم و می گویم کیف پولم جا نمانده؟ از کنار دفترچه یادداشت ها می دهدش. کماکان با همان چهره ی سرد و کمی هم سرزنشگر و طلبکار. انگار خیلی زحمت برایش درست کرده باشم مثلا. عوض اینکه لبخندی بزند یا بگوید آخی دوبار رفتی آمدی یا لااقل دلسوزانه بگوید حواست کجاست. صاحب مغازه ی به این خوش اخلاقی چطور صندوق دارش این است. یک بار حرف می زدند حدس زدم فک و فامیل باشند. شاید هم صمیمی شده اند در عالم همکاری. می روم داروخانه ی بغلی با جدیت و کمی تحکم به صندوق دارش می گویم لطفا پول من را خُرد کنید. طرف همانطور که دارد می گوید نداریم، کمی از لحن و قیافه ام جا می خورد و فورا پول را خرد می کند. به نظرم تصور کرده بود در یک موقعیت اورژانسی هستم. بر می گردم هزاری باقی مانده از قبل را می گذارم روی میز زن متکبر. مقادیری هم چشم غره می روم که یعنی چه مرگت هست تو اصلا! و می زنم بیرون.
دیگر تاکسی هم نیست. همین که خورشید غروب کند دزد های سرگردنه فقط دربست می برند. یک مسیر ده دقیقه ایی را چه می دانم چهار هزار.. چقدر. سه چهار سال پیش دوهزار بود. با تورم و وقاحت اینها حساب کنیم که یک مسیر خیلی کوتاه را 700 می گیرند، شاید از چهار هزار هم بیشتر. خلاصه که پیاده راه می افتم خانه.