پسرک عشق حزب الله شده
پارسا چنان عشق حزب الله شده که خودم هم خنده ام می گیرد. یک بار با تفنگش آمده بود خانه ی ما و بازی می کرد. گفتم مثل رزمنده های حزب الله شده ای. پرسید چی؟ و برایش قصه ی حزب الله را گفتم و اسرائیل و جو دادم- البته بی اغراق و بی ذره ای خروج از مرز حقیقت- که چقدر زرنگ هستند و توی جنگ چطور اسرائل را شکست داده اند و چقدر شهید داده اند و چقدر تمرین می کنند و اسرائیل چقدر قوی است و چه ظلم هایی کرده و خانه هایشان را خراب کرده و بچه هایشان را کشته و با تانک هایش حمله کرده و چقدر باید زحمت کشید تا از پسش بر آمد و بعد کمی فیلم هایشان را توی یو تیوب نشانش دادم و عکس سید حسن و رزمنده ها و با چه ذوق و هیجانی نگاه می کرد. خلاصه این پسرک نازنازی ما که اصلا بهش نمی آمد روحیه حماسی داشته باشد، حالا شده شیفته ی حزب الله و می خواهد مثل آنها قوی بشود و به گفته مامانش توی اخبار هم کافیست یک کلمه ی اسرائیل یا حزب الله بشنود، می دود ببیند چه خبر است و دوباره اسرائیل حمله کرده یا نکرده یا چه. اینقدر که من هم دیگر غیرتی شده بودم و هی تلاش کرده ام قصه ی رزمنده های خودمان را هم برایش بگویم و صدام و این بساطها.
این بار آمده بود می گفت عمه اون کی بود که مثل اسرائیل خیلی بد بود؟ کلی فکر کردم و ازش پرس و جو کرده ام تا یادم آمده که آهاااان صدام را می گویی؟ احتمالا بابایش از دست من عصبانی باشد که حرف های سیاسی توی سر پسرش کرده ام. یکی دوبار هم تلاش کرده آنطور که خودش می پسندد ذهنیت بچه را اصلاح کند اما انگار اولی بدجوری تثبیت شده بوده توی ذهنش. کلی سر به سر هم گذاشتیم و کل کل کردیم سر این موفقیت من مثلا. راستش خودم خیر سرم فکر می کردم روی اسرائیل و حزب الله دیگر توافق همگانی هست و فاصله هم داریم از مرزهای ایران و اختلاف نظرهای شدیدمان.
حالا البته به این فضای کودکی اصلا نمی شود دل بست. کاش به یاری خدا حق طلب و محقق- به جای محق- بزرگ بشود و مسیر حق- هر چه که هست- انتخاب نوجوانی و جوانی و کل زندگی اش باشد.