نمی دانم آن خوش بینی ساده دلانه نصفه شبی از کجا آمد که دعوت راننده اتوبوس را پذیرفتیم و سوار شدیم. یک لحظه یادمان رفت اینجا مشهد است. حوالی حرم و ما هم مشخصا منبع درآمد طیباً طاهرای بعضی حضرات مجاور. با شرمندگی اعتراف می کنم که فکر کردم می خواهد در راه رضای خدا سر راهش چهار قدم زائران را ببرد تا فلکه ی آب. شاید هم حال و هوای زیارت گاهی از درجه ی واقع بینی کم می کند برای لحظاتی. البته کمی هم مشکوک بودم به این حرکت اما انصافا در مخیله ام نمی گنجید کسی اینطوری مسافر بزند. ملت داشتند تند تند می رفتند تا به نماز صبح برسند. جلوی پایمان ترمز زد که بیایید بالا دور می زنم تا فلکه ی آب می روم. لحن آمرانه ی دلسوزانه اش اصلا به مسافرکش ها نمی خورد. نصف مسیر را پیاده آمده بودیم و چهار پنج دقیقه پیاده روی بیشتر نمانده بود. مامان گفتند سوار بشویم زودتر می رسیم. کمی عقب تر از ما جلوی یک گروه خانم دیگر هم ترمز زد و گفت بیایید بالا حرم می روم. آنها هم خوشحال سوار شدند. راهی که آمده بودیم برگشتیم عقب تا سر چهارراه دور بزند. دور زد و ایستاد و تازه پیاده شد به داد زدن که حرم می رویم بیایید بالا. چند تا مسافر هم از آن طرف سوار کرد. آنها هم دقیقا حس اولیه ی ما را داشتند که الهی خدا خیرش بدهد داشته رد می شده گفته این چند زائر را هم سر راه برسانم. اگر قبلی ها غر نمی زدند که حالا نماز می شود و نمی رسیم، احتمالا می خواست همه صندلی ها را پر کند اسراف نشود. راه که افتادیم و امکان پشیمان شدن و پیاده شدن مسافرهای جدید که منتفی شد، صدای یکی از مردها از جلوی اتوبوس در آمد. با تعجب رو به خانمش گفت می گه کرایه باید بدیم!! نفری 500 تومن! 

تقصیر خودمان بود خوب! می خواست یادمان نرود اینجا بعضی چشم توی چشم امام رضا درست روبروی گنبد و گلدسته ی طلایی اینطور پول در می آورند.