فقدان

 

نبودن آیت الله بهجت، مي داني نفس نکشیدن آدم هایی چون او حتي براي ما كه هيچ ارتباطي با ايشان نداشتيم يك ضايعه بزرگ است چه رسد به ديگراني كه بهره علمي و معنوي مي بردند. من که درک نمی کنم انسان های بزرگ و خدا شناس چه نقشی در عالم هستی دارند اما این قدر می دانم که چیزی هست. چیزی بوده و حالا نيست. از دست داديم.

سميه، حالا بيشتر به نمازي كه به امامتشان خواندي غبطه مي خورم. حالا كه فرصت تمام شد.

 پ.ن :او  سرچشمه فيوضات معنوي بي پايان بود

      

 

دوباره تماس گرفته اند بیا برای گزینش در آموزش و پرورش. آیا چرا !

می گویم همین چند ماه پیش گزینش شدم. - می دانیم. برای یک مذاکره مجدد است. نگران نباشید.

 اعصاب حرف زدن با اینها را ندارم دوباره.

 

***

بعد از کلی این در و آن در زدن آخرش مهدیه این مقاله ای که می خواستم را پیدا کرد. آن هم نه در ایران. استادش که در آمریکا فرصت مطالعاتی بود دانلود کرد و فرستاد. خدا خیرش بدهد. کمی برای خودمان دل سوزاندیم که چرا این حداقل ها در دسترس مان نیست. نمی دانم مشکل از سیاست گذاری هاست که یک مرکز لااقل در این مملکت ۷۰ میلیونی نیست که همه منابع الکترونیک را عضو باشد یا این جا هم گرفتار تحریم هستیم. البته در رشته های ما نباید حساسیتی باشد. بیچاره آنهایی که می خواهند در بعضی رشته های خاص و استراتژیک تحقیق کنند. شنیده ام که چطور همه توانشان را به کار گرفته اند و هر کانالی را برای دستیابی به چنین اطلاعاتی قطع می کنند.

پ.ن: یکی از این در و آن در های دیگه هم جواب داد! داخلی بود البته. یعنی که سازمان هایی عضو هستند ولی دانشگاهها نه. کلا چرا شفاف نمی گویند که کجاها در کشور می شود به چه اطلاعاتی از این قبیل دسترسی داشت و راه هایش چیست. شاید هم گفته اند من خبر ندارم.

 

باز هم

 

از چند سال پیش که وارد فضای علوم انسانی شدم این موضوع گوشه ذهنم چشمک می زند. مخصوصا هر بار که با نظرات یک اندیشمند برجسته و تاثیر گذار آشنا می شوم و می روم زندگی نامه چند خطی اش را می خوانم و می بینم باز هم از یک خانواده یهودی است. باز هم و باز هم.

این بار هم میشل پولانی که من تازه ی تازه و چه دیر فهمیده ام یکی از شاخه های این روش تحقیق کاملا برگرفته از ایده ی دانش ضمنی و دانش شخصی اوست و حالا هم در یک یاداشت در روزنامه خوانده ام که

«او برخلاف معاصرانش در تفكر خود شناخت خدا و قدرت پرستش را نيز درنظر گرفته. اين امر به ويژه در نوشته هاي آخرش مشهود است.
    به نظر مي رسد كه پولاني، در آثار اوليه اش (به ويژه در «دانش شخصي») (Personal knowledge) بر ارائه راه هايي براي فكر كردن درباره مضامين ديني، به صورت سيستم يا چارچوبي كه براي ديگر سيستم ها، روشن باشد تمركز دارد. پولاني بعدها تلاش كرد تا مدلش را براي توضيح خصوصيات دانش انساني در هنر، اسطوره و دين نيز، گسترش دهد.» به شدت کنجکاو شده ام بیشتر درباره نظراتش بدانم مخصوصا وارد کردن شناخت خدا و قدرت پرستش آن هم در عصر غلبه پزیتیویسم.

چه نظراتی درمورد تراکم بالای آدم های مهم و تاثیر گذار در بین یهودی ها وجود دارد؟ آیا باید نتیجه گرفت که از لحاظ ژنتیکی برتری هایی دارند یا روش های تربیتی شان ویژه است یا جامعه های کوچکی که در دل جامعه های بزرگتر داشته اند دارای ویژگی های خاصی بوده یا دیگر چه؟

به سرخی شقایق

آدم باید شقایق را دیده باشد تا بفهمد به سرخی شقایق که می گویند یعنی چه. سرخی درخشان و نفس گیر.

 

این بار دیگر شک نکردم برای پیاده شدن. جای تان خالی...

 

شقايق هاي وحشي

 

اگر مسيرتان از بزرگراه شهید چمران می گذرد و از جنوب به شمال می رويد، منظره شقايق ها را از دست ندهيد. محشر شده اند با اين باران هاي بهاري. لابه لاي علف هاي سبز و تر و تازه، جا به جا غرق شقايق هاي سرخ شده.

به نظرم در گل هاي وحشي، حتي ساده ترين شان، چيزي هست كه مجلل ترين گل هاي زيباي هلندي هم به پاي اش نمي رسند.

 

مسجد های دوست داشتنی

 

دلم مي خواست به دلايل بهتري چنان كه حق خانه خداست و حرمت چنين مكاني مي طلبد، مسجدهايم را دوست داشتم اما اينطور نيست.

مسجد سيد اصفهان را به خاطر خاطرات كودكي ام دوست دارم. به خاطر معماري دلنشين اش. حياط بسيار بزرگ. حوض آب ميان حياط. كاسه هاي سنگي بزرگي كه قديم ترها توي آن آب يخ مي ريخته اند ولي زمان ما خالي بود و وسوسه انگيز براي بازي هاي كودكانه. حجره هاي طلاب در طبقه دومي كه آرزو داشتم بروم. برادرم يك بار رفته و اين براي خودش فتحي بود كه هنوز هم در خاطرمان هست. شبستاني كه برايم مثل رمز و راز بود چون هميشه بسته بود.

صداي زنگ ساعت بزرگ مسجد. كبوتر هايي كه دم غروب وقتي هواي تابستان رو به خنكي مي رفت در صحن مسجد پر مي زدند. خوراكي هايي كه مادربزرگم براي ما توي كيفشان مي گذاشتند. صداي اذان. همهمه ي جمعيتي كه حياط را پر مي كرد...

و چيزي در اين مسجد آزارم مي داد. دو نماز جماعت هم زمان برگزار مي شد. ايوان و شبستان طرف راست مال يك امام جماعت و طرفدارهايش بود و سمت چپ مال آن يكي. هميشه به آدم هايي كه مي رفتند پشت سر آن آقا يك طوري نگاه مي كردم. انگار كه مال يك دنياي ديگر باشند. اينقدر غريبه. هنوز هم در مسجد سيد دو نماز مي خوانند اما ديگر آن رونق قديم را ندارد. هيچ. نه كبوترها هستند نه طلاب نه صداي زنگ نه مردم به جز اندكي ....

مسجد هاي فعال و زنده را هم هميشه دوست دارم. مخصوصا اگر مسجد محله باشد با همان حال و هوایی که محله ها دارند - و در تهران دیگر اثری از آن نیست-  و زن ها را نفرستند طبقه دوم اش و حياط داشته باشد و حوضي ميانش باشد و فواره ای و بچه ها و جوان ها در آن رفت و آمد كنند.  چيزي شبيه غروب هاي امروز مسجد حكيم اصفهان(مسجد بازار) كه آيت الله مظاهري نماز مي خوانند و اگر چه محله نیست اما گويا پايگاهي است براي خودش. هيچ وقت توفيق نداشته ام مداوم به مسجد بروم. گاه گداري تا اصفهان بوديم مي رفتم اما آن قدر نزديك نبود كه دوست مسجدي پيدا كنم و جذب فعاليت هايشان بشوم. براي همين حسودي ام مي شد وقتي برادرم از اين سر شهر مي رفت آن سر تا در برنامه هاي مسجد الاقصي شركت كند. همان كه يك حوض سنگي قشنگ داشت و آبش به طرز عجیبی خنک بود.  از صبح وقت بچه ها به كلاس و تفريح مي گذشت تا نماز ظهر.  همان موقع ها كه مسجد ها سنگر بود و نوجوان ها را جذب مي كرد و جوان هاي خوش فكر و دانش جوها براي برنامه هاي مسجد وقت مي گذاشتند. همان موقع که هنوز فرهنگ سرا ها نیامده بود تا اوقات فراغت بچه ها را پر كند.

و آخر سر مسجد گوهرشاد را طور خاصي دوست دارم و نفس كشيدن در آنجا را... و هميشه دنبال كسي مي گردم كه قرآن را در يكي از ايوان ها با صداي بلند و محزون بخواند. مثل آن بار كه خاطره اش براي هميشه مانده.  

 

 عطش شكن عزيز پيشنهاد خوبي بود. ممنونم.