دلم مي خواست به دلايل بهتري چنان كه حق خانه خداست و حرمت چنين مكاني مي طلبد، مسجدهايم را دوست داشتم اما اينطور نيست.

مسجد سيد اصفهان را به خاطر خاطرات كودكي ام دوست دارم. به خاطر معماري دلنشين اش. حياط بسيار بزرگ. حوض آب ميان حياط. كاسه هاي سنگي بزرگي كه قديم ترها توي آن آب يخ مي ريخته اند ولي زمان ما خالي بود و وسوسه انگيز براي بازي هاي كودكانه. حجره هاي طلاب در طبقه دومي كه آرزو داشتم بروم. برادرم يك بار رفته و اين براي خودش فتحي بود كه هنوز هم در خاطرمان هست. شبستاني كه برايم مثل رمز و راز بود چون هميشه بسته بود.

صداي زنگ ساعت بزرگ مسجد. كبوتر هايي كه دم غروب وقتي هواي تابستان رو به خنكي مي رفت در صحن مسجد پر مي زدند. خوراكي هايي كه مادربزرگم براي ما توي كيفشان مي گذاشتند. صداي اذان. همهمه ي جمعيتي كه حياط را پر مي كرد...
و چيزي در اين مسجد آزارم مي داد. دو نماز جماعت هم زمان برگزار مي شد. ايوان و شبستان طرف راست مال يك امام جماعت و طرفدارهايش بود و سمت چپ مال آن يكي. هميشه به آدم هايي كه مي رفتند پشت سر آن آقا يك طوري نگاه مي كردم. انگار كه مال يك دنياي ديگر باشند. اينقدر غريبه. هنوز هم در مسجد سيد دو نماز مي خوانند اما ديگر آن رونق قديم را ندارد. هيچ. نه كبوترها هستند نه طلاب نه صداي زنگ نه مردم به جز اندكي ....
مسجد هاي فعال و زنده را هم هميشه دوست دارم. مخصوصا اگر مسجد محله باشد با همان حال و هوایی که محله ها دارند - و در تهران دیگر اثری از آن نیست- و زن ها را نفرستند طبقه دوم اش و حياط داشته باشد و حوضي ميانش باشد و فواره ای و بچه ها و جوان ها در آن رفت و آمد كنند. چيزي شبيه غروب هاي امروز مسجد حكيم اصفهان(مسجد بازار) كه آيت الله مظاهري نماز مي خوانند و اگر چه محله نیست اما گويا پايگاهي است براي خودش. هيچ وقت توفيق نداشته ام مداوم به مسجد بروم. گاه گداري تا اصفهان بوديم مي رفتم اما آن قدر نزديك نبود كه دوست مسجدي پيدا كنم و جذب فعاليت هايشان بشوم. براي همين حسودي ام مي شد وقتي برادرم از اين سر شهر مي رفت آن سر تا در برنامه هاي مسجد الاقصي شركت كند. همان كه يك حوض سنگي قشنگ داشت و آبش به طرز عجیبی خنک بود. از صبح وقت بچه ها به كلاس و تفريح مي گذشت تا نماز ظهر. همان موقع ها كه مسجد ها سنگر بود و نوجوان ها را جذب مي كرد و جوان هاي خوش فكر و دانش جوها براي برنامه هاي مسجد وقت مي گذاشتند. همان موقع که هنوز فرهنگ سرا ها نیامده بود تا اوقات فراغت بچه ها را پر كند.
و آخر سر مسجد گوهرشاد را طور خاصي دوست دارم و نفس كشيدن در آنجا را... و هميشه دنبال كسي مي گردم كه قرآن را در يكي از ايوان ها با صداي بلند و محزون بخواند. مثل آن بار كه خاطره اش براي هميشه مانده.
عطش شكن عزيز پيشنهاد خوبي بود. ممنونم.