<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سعی </title>
<link>http://7saay.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 08:53:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هوای تازه</title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-793.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی ها لیاقت زندگی در جاهای خوش آب و هوا را ندارند. برای اولین بار رفته بودیم خانه ی جدید یکی از دوستان دور خانوادگی. صبح جمعه. خیابان دربند. هوا به خاطر باد و باران دیشب اش از تمیزی برق می زد. صبح تا پیش از ظهر هم از این باران های بهاری که لابه لایش خورشید می آید و می رود، زده بود. ما که رسیدیم. وقت خورشیدش بود. بوی عطر پیچ امین دوله کوچه را پر کرده بود. درخت ها هنوز نمدار بودند و زیر نور خورشید می درخشیدند. پرنده ها هم مست و سرخوش می خواندند. واحد جلویی آپارتمانشان از این خانه های ویلایی بود و برای همین تا دورها هیچ مشرفی نداشت. حالا این وضعیت را در نظر بگیرید و ما که روی ابرها بودیم از این آب و هوا و زمین و آسمان. در را که باز کردند و رفتیم تو، بوی هوای شب مانده زد توی صورتمان. همینطوری در حالت عادی متنفرم از هوای کثیف مانده. چه برسد الان که می دانی پشت این پنجره ها چه هوایی آن بیرون هست. یعنی پرده که هیچ. آستری را هم کشیده بودند. کم مانده بود سکته کنم. فکر کن. هیچ مشرفی هم نداشتند. یعنی پنجره باز می شد رو به هوای کوهستانی دربند و بوی باران و یک باغ پر درخت که پرنده ها داشتند روی شاخه هایش می خواندند. وای فکرش هم وحشتناک است. اصلا یکی از بزرگترین شکنجه ها برای من این است که بگویند برو داخل فضای دربسته ای که شب تا صبح ملت تویش نفس کشیده اند. قدیم ترها که اتوبوس زیاد سوار می شدم یکی از زجرهایم این بود که زمستان مردم پنجره ها را کیپ تا کیپ می بستند و هوای توی اتوبوس فجیع می شد یعنی حتی شیشه ها بخار می کرد. ووووی. هنوز سوار نشده لای جمعیت در حال له شدن می رفتم سمت اولین پنجره و لایش را باز می کردم مو با اضطراب منتظر می ماندم یکی از مسافر ها بگوید. وای خانوم سرده ببند. یعنی استرسی داشتم ها. اگر یک روز یکی نمی گفت انگار فتح الفتوح کرده بودم. معمولا هم مجبور می شدم یک نطقی داشته باشم درباره مضرات هوای کثیف و اینکه میکروب دارد و ویروس سرماخوردگی بیشتر منتقل می شود و خلاصه سعی می کردم از این طریق راضی شان کنم. تا هم چشم بر می داشتم از پنجره یا با جمعیت عقب و جلو می شدم یکی بلند می شد و در مقابل چشم های ملتمس و شاکی من پنجره را می بست. توی تاکسی هم همینطور بود. هنوز ننشسته دستم به پنجره بود. توی خوابگاه هم مصیبتی داشتیم سر پنجره باز کردن زمستان ها. صبح می خواستم هوای اتاق عوض شود یکی مان خیلی سرمایی بود. به نظرم از مادربزرگم ارث برده باشم. زمستان از سرما سنگ می ترکید اما صبح که می شد همه درها را باز می کردند هوا عوض بشود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 May 2012 08:53:03 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-793.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شطرنج با ماشین قیامت</title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-792.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اینقدر دوست داشتنی بود؟ از وقتی کتاب را تمام کرده ام دنبال جواب این سوال می گردم. رفته بودم دنبال یک کتاب دیگر که اتفاقی یکی از این انتشارات های غیر معروف، &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%AC_%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86_%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AA&quot;&gt;شطرنج با ماشین قیامت&lt;/A&gt; را کنار کتاب هایی به کل از یک جنس دیگر، احتمالا به قیمت چندین سال پیش‌ می فروخت. شنیده بودم داستان قشنگی است اما اینقدرها در حال و هوای رمان جنگ نبودم که بخرمش. بیشتر وسوسه شدم هدیه بدهم به پسردایی ششم دبستانی ام که تازگی ها کرم کتاب شده شکر خدا. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصه ی جذاب و پرکششی بود و بدون اینکه ذره ای اغراق کند یا به ظاهر تلاش کند خلوص و فداکاری بسیجی های مدافع آبادان را به رخ بکشد، عمیقا تو را تحت تاثیر قرار می داد. بحث های فلسفی اش هم بد نبود. یعنی لجت را خیلی در نمی آورد. موقعی هم که می خواست پیچیدگی آدم ها و خاکستری بودنشان را نشان بدهد و قضاوت بر اساس پیش فرض ها و کلیشه ها و ظاهر آدم ها را نقد کند،‌ چندان حس نمی کردی دارد از این بحث های مزخرف روشنفکری مطرح می کند. تکّه هایی که به اهالی صلح طلب کلیسا وسط گلوله باران شهر می انداخت هم نشانه ای بود از فاصله اش با نگاه های روشنفکرانه به جنگ. لااقل به چشم من. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که خیلی دوست داشتم کتاب را. نمی دانم پسر یازده ساله ای که رمان های کلاسیک می خواند با این ارتباط برقرار می کند؟ نمی خواهم آشنایی اش با رمان های جنگ سوخت برود. می خواهم اولین رمان از این دست، مشتاقش کند به خواندن از این ماجرا. وقت خوبی است الان؟ یا کتابی خوبی است برای شروع؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 May 2012 10:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-792.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این لقمه باید خفه شان کند</title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-790.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بحرین را رسما دارند الحاق می کنند به عربستان و جامعه ی جهانی هم خنّاق گرفته و نه نگران دموکراسی است نه نگران حقوق بشر و بین الملل و غیره. ما هم نمی دانم با این وضعیت سخت و حساسمان چه کار می توانیم بکنیم. اگر دست روی دست هم بگذاریم یعنی یک عقب نشینی و شکست بزرگ. بمیرم الهی برای این شیعیان مظلوم که حالا از چاله می افتند توی چاه وهابی های سعودی. حرف زدن البته راحت است و عمل اش یعنی شکنجه و درد و رنج و خون و شهادت اما کاش بحرینی ها می زدند به سیم آخر. این لقمه نباید از گلوی عربستان پایین برود. بس است هر چه مقاومت مدنی و مسالمت آمیز. شورشی های سوریه کرور کرور اسلحه می گیرند از قطر و عربستان و آمریکا و همه. این بندگان خدا فوق اش لاستیک آتش بزنند یا کتتل مولوتفی آن هم اگر. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 May 2012 09:27:58 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-790.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-781.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سهیل کریمی، مستند سازی که قبلا هم از منطقه &lt;A href=&quot;http://1000ghoghnoos.blogfa.com/post-196.aspx&quot;&gt;بحران زده ی پاراچنار پاکستان &lt;/A&gt; و وضعیت اسف بار شیعیان آن منطقه مستند تهیه کرده - و متاسفانه کارهای دیگرش را نمی شناسم- یکی دو ماه اخیر سوریه بوده و قرار هست نتایج تحقیقاتش با عنوان فتنه ی شام پخش بشود.  ظاهرا از معدود مستند سازهای ایرانی هست که جسارتش را دارند بروند در دل حوادث و مناطق بحرانی و خطراتش را به جان بخرند. حالا توی گوگل پلاس مطلبی به اشتراک گذاشته درباره انفجارهای تروریستی اخیر سوریه و این جماعتی که کلا مغز را تعطیل کرده اند و حقد و کینه را بارور و مشغول بلغور تحلیل های ضد اسدی بت های رسانه ای شان هستند آمده اند توی کامنت ها طبق معمول به آه و افغان درباره ظلم نظام اسد و حاکمان ایرانی حامی اش و یک جاهایی هم می خواهند سهیل کریمی را هدایت کنند که مثلا بیا من چقدر ویدئو برایت بگذارم از جنایت های نظام اسد. خیلی اعتماد به نفس می خواهد ها. طرف بیش از دو ماه در سوریه زندگی کرده و توی دل حوادث بوده و با مخالفان بارها جلسه و مصاحبه داشته و به واسطه شغل اش و دغدغه هایش از زیر و بم ماجرا ها و بافت فرهنگی اجتماعی سیاسی منطقه و مثلا رسوایی ویدئوسازی های الجزیره و العربیه در لوکیشن های قطری خبر دارد و به قول خودش هر چه فیلم و ویدئو در باره سوریه بوده دیده.  حالا این می خواهد با ویدئوهای یوتیوب ارشادش کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از این جماعت بگذریم. کلی شیفته ی شنیدن تجربه های این آدم هستم. مسلما حرف هایی دارد که در هیچ رسانه ای نخواهیم شنید. &lt;A href=&quot;https://plus.google.com/111629212662263220928#111629212662263220928/posts&quot;&gt;اینجا می توانید در گوگل پلاس&lt;/A&gt; دنبالش کنید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 19:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-781.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیره صحیح پیامبر اعظم</title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-779.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در غرفه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی کتاب خوش بر رویی چیده اند روی هم. سیره ی صحیح پیامبر اعظم. کاری از علامه سید جعفر مرتضی عاملی که جزء مورخان قابل اعتماد و از شیعیان لبنان است. کلی ذوق مند شدم به خصوص وقتی دیدم حدود ۱۱ جلد است. تصمیم گرفتم لااقل یکی دو جلدش را بخرم. کتاب را باز کردم. نوشته بود دوره: ۱۹۰۰۰۰. طبق معمول که صفرها را دقیق نمی خوانم از قرائن حدس می زنم کدام یکی باید باشد گفتم اووووه یعنی ۱۹ هزار تومن برای یک جلد؟ از آقای راهنمای داخل غرفه پرسیدم. گفت فقط دوره ی کاملش را می فروشم. یک لحظه قند توی دلم آب شد و متعجب که مگر می خواهند آتش بزنند به مالشان که کل دوره ۱۹ هزار. فکر نکردم احتمالا مشکل از صفرها باشد. بله. صد و نود هزار تومان بود کل دوره. خنده ام گرفته بود از خیال خام‌ام. راهنما بنده خدا بی اختیار گفت حالا اشکال نداره - با یک لحنی که انگار می خواست دلداری بدهد به نظرم:)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خلاصه گفتم برای مایه دارهای تاریخ اسلام دوست، اطلاع رسانی کرده باشم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 08:33:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-779.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کجای این حکم عادلانه است؟!</title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-777.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر مردی جنایتی در حق زنی انجام داده باشد و دیه اش بیش از ثلث دیه کامل یک انسان باشد و زن بخواهد قصاص کند،‌ باید تفاوت دیه زن و مرد را در آن جرم محاسبه کرده و به خانواده ی جنایتکار- قاتل، اسید پاش یا هر چه- بدهد تا بتواند قصاص کند. این حکم به نظرم اینقدر ناعادلانه است که تا به حال هر چه به گوشم خورده بود نمی توانستم یا نمی خواستم باور کنم واقعیت دارد. پدر یکی از دختران قربانی خفاش شب توی دادگاه می گفت چرا من باید این مقدار پول بدهم تا جنایتکاری مثل این قصاص شود؟ حالا این&lt;A href=&quot;http://mehrkhane.com/ShowContent.aspx?ContentID=2803&quot;&gt; زنی که قربانی اسید پاشی&lt;/A&gt; شده و نه تنها چشم هایش و زیبایی صورتش را از دست داده که بارها تحت عمل جراحی رفته و دائم در معرض عفونت است، باید تفاضل دیه را به پدر شوهر اسید پاش محترم پرداخت کند تا دادگاه حکم قصاصی که داده اجرا کند. او هم این پول را ندارد و قصاص معطل مانده. من قانون کشور و قانون اسلام را در این زمینه نمی دانم اما به نظرم این باید قاعدتا وظیفه حکومت باشد تا تفاضل دیه را بدهد. باورم نمی شود اسلام بتواند چنین حکم ناعادلانه ای داشته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در باره جرم اسید پاشی به طور خاص هم وضعیت به نظرم فاجعه است. یعنی اگر چشم ها کور نشود که اصلا قصاص ندارد چون می گویند ممکن نیست همان صورتی که مجرم اسید پاشیده را بازسازی کرد. دیه ی جزئی حساب می کنند و زندانی هم می بُرند و خلاص و این دیه معمولا ذره ای از پول جراحی های متعدد قربانی را تامین نمی کند. رنج زشت شدن و درد و زخمش بماند. اینطوری یک ذره هم بازدارندگی ندارد. &lt;A href=&quot;http://mehrkhane.com/ShowContent.aspx?ContentId=2901&quot;&gt;اینجا &lt;/A&gt;مفصل درباره اش نوشته و با افزایش چشمگیر اسید پاشی در دو سال گذشته واقعا باید برایش فکری بشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ. ن: من در مورد نصف بودن دیه زن اصلا مشکلی ندارم و آن را نشانه نصف بودن ارزش زن نمی دانم و فقط بحث اقتصادی است. در مورد تفاضل دیه هم اگر مطمئن بشوم این حکم اسلام است و صلاح هم نیست حکومت یا هر نهاد دیگری وارد شود لابد حکمتی دارد که نمی دانیم. اما دلم می خواهد بدانم واقعا چنین قاطعیتی وجود دارد؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 15:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-777.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرانه- دخترانه</title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-774.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از همکارها نشریه ی مدرسه ی پسرش را آورده بود که من ببینم. از مدرسه های خیلی معروف مذهبی و پاستوریزه ی تهران است. مقطع راهنمایی. کلی پیش از این هم ذوقش را می کرد. خوب اعتراف می کنم دلم می خواست به این نتیجه برسم که مال ما بهتر است و انصافا به نظرم همینطور بود. به جز در زمینه اخبار و طنز و عکس آن هم به خاطر اینکه مبسوط الید کامل بودند، جذاب تر بود. این همکار عزیز هم نکرده بود لااقل یک شماره از این نشریه های امسال ما را بخواند. حالا این ها حاشیه است. نکته ی جالبی که دیدم همین فضای طنزهایشان بود. یعنی اگر &lt;A href=&quot;http://7saay.blogfa.com/post-678.aspx&quot;&gt;مدیر ما&lt;/A&gt; چنین چیزی را در مجله بخواند باید برایش آب قند و گلاب بیاوریم. می دانستم پسرها کلا خیلی راحت ترند توی شوخی و سر به سر گذاشتن اما به نظرم در قیاس با فضای مدرسه ی ما یک جور نجومی متفاوت بود. بمیرم بعضی از این بچه های ما هم کلی حس طنز فوق العاده دارند اما اینقدر برایشان چارچوب می گذاریم که شاهکار است همینی که در می آورند و ما را می خندانند. یعنی همچین با معلم هایشان شوخی می کردند توی مجله که انگار یکی از خودشان است آن هم در فضای کاملا غیر رسمی دوستانه. خطاب با فعل مفرد. تو . باحالی... خلاصه جمیع قباحت ها- به زعم مدرسه ی ما- جمع بود. البته پسرها کلا در این زمینه با جنبه تر از دخترها هستند و من هم از بس طنز ما در فضای عمومی به هجو و بی تربیتی نزدیک یا بعضا تبدیل شده و بچه ها هم این پتانسیل را دارند، دلم نمی خواهد چنین فضایی بدهم اما نوع رابطه معلم ها و بچه ها یک بحث دیگر است. بعضی معلم ها رابطه ی دوستی شان با بچه ها از جنس دوستی بچه ها با هم است. یعنی در عرض هم قرار دارند انگار. بیشتر هم معلم های جوان اینطورند. بعضی قدیمی ها هم رابطه شان خشک و رسمی است اما بسیاری هم هستند که در عین شوخی کردن و صمیمیت و اعتماد متقابل،‌یک حریمی و فاصله ای نگه می دارند و اجازه نمی دهند طرف شان دخترخاله بشود. هر کدام هم برای خودشان دلایلی دارند که کارشان درست تر است. بعضی هم البته ویژگی های شخصیتی سوق شان می دهد به یک سمت نه لزوما ترجیح های تربیتی. حالا این طنز مجله ی پسرانه، نظرم را جلب کرده به تفاوت رابطه معلم و شاگری در مدارس پسرانه و دخترانه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مناسبت های دیگر هم درباره اش شنیده بودم اما این یکی واضح تر تفاوت را نشان می داد. شاید بررسی اش جالب باشد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2012 19:42:06 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-774.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهارنارنج</title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-772.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عطر بهارنارنج خانه را برداشته. آدم را مست می کند. فکر کن &lt;A href=&quot;http://baharnarenj89.persianblog.ir&quot;&gt;شیرازی ها&lt;/A&gt; چه عشقی می کنند اردیبهشت ماه که هوا پر است از این عطر و لابد چه دلشان تنگ می شود اگر خانه نباشند. رفته بودیم بازار تجریش که هدیه ای برای مادربزرگ بخریم. با چند کیسه سبزیجات کوهی و نشاء فلفل و کمی شکوفه ی بهارنارنج برگشتیم. این قسمت تکیه ی بازار تجریش که رسما من را می برد روی ابرها. میان تکیه را میز زده اند و انواع سبزی و میوه تمیز و دست چین شده زیر نور چراغ ها برق می زند. مغازه ترشی فروشی هم که بهشتی است برای خودش. بوی سبزی خرد شده ی تازه هم از مغازه های سبزی خرد کنی اطراف می آید. فصل بهار که می شود سبزی کوهی هم می آورند. وحشی و کاملا ارگانیک و پرخاصیت. ریواس. دالک. تره کوهی و چیزهای دیگری که اسمش را یادم رفته. می گویند با دالک یک پلوی خیلی خوشمزه می شود درست کرد. تازه امسال اسمش را شنید ایم و خریدیم ببینیم چه می شود. گل های بهارنارج را هم یکی از دوستان شیرازی گفت خشک می کرده و آرد می کرده و همراه چند ادویه دیگر برای پختن مرغ به کار می برده و طعم فوق العاده ای داشته. فروشنده می گفت بهارنارنج های شیراز را امسال آفت زده و اینها شمالی است. پهن کرده ایم روی سینی تا خشک شود. حالا خانه بوی بهارنارنج می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2012 21:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-772.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-770.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم دیگر دارد از ادعای اخلاق به هم می خورد. یعنی کهیر می زنم کسی حرف از اخلاق می زند. روزهای انتخابات ۸۸ می سوختم از این دروغ وقیحانه ی سبز. امروز سرایت کرده به همه و دیگر تهوع آور شده. سایت ها و رسانه های مثلا اصول گرا و سیاستمدارهایشان هم پیوسته اند به این ژست. این به آن می گوید بی اخلاق. آن به این. همه هم جمیعا چشم توی چشم بی اخلاقی می کنند. تک تک آدم های عادی هم گرفتارش شده اند. خودش سرتا پای یک عالم و آیت الله جا افتاده ی حوزه را مسخره می کند. آن یکی آیت الله هم رده ی اولی را می برد به عرش و یکی نقد کند فریاد واخلاقا سر می دهد. همه به هم می گویند بی اخلاق هستی. بغض داری. دچار غرور شده ای. سطحی نگاه می کنی. منحرف شده ای و هم زمان خودشان دقیقا همین ها هستند. با انگشت می توانی بشماری کسانی که چشم شان عیب های خودشان را هم ببیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 12:30:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-770.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://7saay.blogfa.com/post-768.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سلسله مقاله های محمد مطهری سال ۸۷ منتشر شده اما من با اینکه تعریفش را شنیده بودم تا به حال همت نکرده بودم بخوانم. اگر شما هم تا به حال نخوانده اید، از دستش ندهید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لینک همه مقاله ها ذیل &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/news/22343/ايرانيان-و-خلوت-اينترنتي-بخش-سيزدهم&quot;&gt;این آخری&lt;/A&gt; هست. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 19:35:34 GMT</pubDate>
<dc:creator>7saay</dc:creator>
<guid>http://7saay.blogfa.com/post-768.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

