بیچاره علوم انسانی
باید برای دبیرستان انتخاب رشته کنند و در امتحان ورودی مدارس خوب شرکت کنند. از بچه های باهوش و خیلی مذهبی است که شخصیتی نرمال دارد. خیلی کم درس می خواند اما معدلش حوالی ۱۹ و نیم. همیشه نفر اول نماز جماعت است با تعقیبات. می گوید: دلم می خواست بروم علوم انسانی اما بابایم می گوید تو مگر درس نمی خوانی که به مردم و جامعه خدمت کنی؟ این خدمت فقط در رشته تجربی و ریاضی ممکن است- یاد خاطره ای می افتم که شهید آوینی جایی نوشته بود. که کسی به او گفته به جای فلسفه خواندن بروید یادبگیرید چطور دوچرخه می سازند تا کمکی به این کشور کرده باشید- می گوید یکی از این رشته ها را برو و درس هایی که دوست داری در کنارش بخوان. من مثلا اقتصاد دوست دارم اما می گویند جزء دروس حفظی است(!) در خانواده خیلی سر مسائل کشور بحث می کنیم. من نقد هایی دارم و برایش راه حل ارائه می دهم. کلا خیلی با آدم ها بحث می کنم. دلم می خواهد بروم رشته علوم انسانی یا معارف تا دستم در بحث ها پر باشد. دوست دارم فلسفه و این چیزها بخوانم اما بابا می گوید برای این هدف ها که تو داری باید حقوق بخوانی و این هم همه اش حفظی است.(احتمالا بابای ایشان فقط حقوق را داخل آدم می داند در علوم انسانی) من ریاضی و کار با اعداد را خیلی دوست دارم اما مثل بعضی از بچه ها خیلی قوی نیستم. امروز سر کلاس حساب مسابقه بود. بعضی بچه ها خیلی سریع جواب را می گفتند اما من باید کلی راه حل بروم. اصلا گاهی لقمه را یک دور سرم می چرخانم خلاصه ریاضی ام خوب نیست. اما مامانم می گوید تو حتما باید ریاضی بخوانی. لااقل سال اول را. بعد تصمیم بگیر...
اینها را در جواب این سوال من می گوید که پرسیدم اولویت اول تان همین جاست یا جای دیگر.
بعد از نماز می گوید اینها را به کسی نگویید ها. چشم.
آن زهرا هم که قبلا راجع بهش نوشته بودم - رتبه دوم یا سوم پایه- دوست دارد برود رشته معارف. راستش می ترسم بچه ها بروند علوم انسانی. البته می گویند بعضی مدرسه های خیلی خوب در علوم انسانی داریم. شاید باید با چشم خودم ببینم تا باورم بشود که بچه های دسته گل مان را حیف نمی کنند.