برای این سفر هیجان داشتم. حالا تایلند هستم. دیروز رسیدیم. حس ها و فکر های جالبی می آید سراغ آدم که نوشتن اش نویسنده حرفه ای می خواهد. مخصوصا توی هوابیما (حرف ب سه نقطه را بیدا نکردم) که داری زمین خدا را طی می کنی و می روی یک گوشه دیگرش توی این دنیا که باز آسمان همین رنگ است. بعد هم سرزمینی که تا به حال ندیده بودی اما مردمش مثل تو زندگی می کنند. گفتم که خوب نمی توانم بنویسم این فکرهایی که برای خودم هیجان دارند. از اینها بگذریم یک کمی گزارش بدهم.
با فاطمه آمده ایم برای یک کارگاه که برای زن های مسلمان فعال در زمینه مسائل اجتماعی زنان برگزار می شود. فعالیت های مطبوعاتی هم جزء اش است. این کارگاه را یک ان جی او برگزار کرده و یکی از دوستان ما که از طریق استادش با آنها آشنا شده و دوره هایشان را رفته و خلاصه معرفی نامه دادیم و یک به قول خودشان ایسای essay و بعد هم بذیرفته شدیم و حالا هم در یک ویلای خیلی خوشگل بیرون بانکوک هستیم که کلی گل و گیاه هیجان انگیز دارد. همین گلها که گل فروشی سیکاس دانه ای خداتومن می فروشد اینجا ریخته. سگ هم به اندازه گربه های تهران ول است توی این منطقه.
از مهمان ها تا حالا دو تا دختر میانماری با زبان نه چندان خوب و یک دختر بنگلادشی که روزنامه نگار است و زبان اش بد نیست آمده اند.
از این به بعد را فاطمه می نویسد:
رکسانا بعداز ظهر یک چتی با همسر روزنامه نگارش داشت و سوالاتش بعد از آن سیاسی تر شد که لابد شما بمب اتمی دارید که رئیس جمهورتان اینطوری با دنیا حرف می زند یا اینکه چرا وضعیت کشورتان دراین چند ماه به هم ریخته و اینها. راجع به ایران تا حدی اطلاعات دارد چون در یک دوره روزنامه نگاری باید روی کشور ما کار می کرده. کمی راجع به خاتمی می داند و اقبال جوان ها به او. یا رفتگر شدن احمدی نژاد یا حجاب اجباری یا امام خمینی.
+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 3:42 
|
هنوز زنگ تفريح نخورده بود شال و كلاه كرده بودند دم دفتر دبيران كه برويم دبستان. این قدر اين سه تا بچه ي گروه خلاقيت ذوق کردند و بالا و پایین پریدند که هنوز یادم می آید خنده ام می گیرد. شادي شان را انگار ريختند درون من. هنوز هم اثرش هست! از اول هم همه ذوق شان این بود که می خواهند بروند از بچه های اول دبستان تست خلاقیت بگیرند. همان دبستانی که خودشان چند سال پیش پشت نیمکت هایش درس می خواندند. نوستالژيك شده بودند . من هم برای اولین بار بود می رفتم سر کلاس دبستان. آن هم اول. وای چقدر با نمک بودند این دختر بچه های فسقلی. آدم از کارهایشان و اصلا از خودشان به خنده می افتد. چقدر هم کلاسشان شاد بود. رنگ صورتی مانتوها، تزئينات روي ديوارها، معلمي كه سر به سرشان مي گذاشت.
حالا ۶۰ تا تست داريم كه نقاشي هاي جالب بچه هاست و بايد نمره گذاري شود.
+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 16:47 
|
حجاریان: نقش بازی کردم ،آزاد شدم!
لابد اسمش را هم می خواهند بگذارند تقیه! که توجیه مذهبی اش در بیاید. آدم نمی داند گریه کند که اینطور با تعالیم ائمه بازی می شود! یا بخندد که برای ماله کشی بر کاسب کاری و راحت طلبی چطور توجیه شرعی می تراشند.
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:0 
|
در جنگ شیمیایی شده بود. بلافاصله بعد از جنگ هم دچار بیماری قلبی شد و در قلبش باطری گذاشتند تا زنده بماند. می گفت خانواده را آماده می کردم تا بدون من بتوانند راحت زندگی کنند. فکر می کردم یکی دو سال بیشتر زنده نمی مانم. مثل زمان جنگ كه هيچ وقت نبودم آن موقع هم هیچ مسئولیتی در خانه نمی پذیرفتم. بار همه کارها بر دوش همسرم بود. یک زن فوق العاده توانمند و با نشاط که در دوران جنگ هم به تنهایی بچه ها را به دنیا آورده بود و بزرگ کرده بود و حالا باید برای مرگ من آماده می شد. دخترش یعنی بچه آخرشان یک سال و نیمه بود که فهمیدند مادر سرطان دارد و......... شش سال بعد یعنی وقتی دخترشان کلاس اول دبستان بود از دنیا رفت اما پدری که فکر می کرد امروز و فردا مي ميرد و به همين خاطر هيچ چيز از مسئوليت هاي يك خانواده نمي دانست، هنوز زنده است و از همسر دومش هم يك بچه دارد و البته ماجراهايي و درد سر هايي. جناب همسر دوم بعد از بچه دار شدن ديگر حاضر نشد بچه هاي مرد را نگه دارد. كار تا جدايي پيش رفت اما به خاطر بچه اي كه در راه بود مرد تصميم گرفت خانه اي جدا براي آنها تهيه كند. حالا دخترك و برادرهايش تنها هستند با يك پرستار و پدر كه هفته اي چند شب مي آيد. پدر با تدبيري بود. زحمت زيادي كشيده تا بتواند اين زندگي را به ساماني برساند و رابطه ي خوبي با بچه هايش داشته باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 19:36 
|
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 19:39 
|
به زور مجبورم کرد قرار بگذاریم برای این هفته. حوصله شنیدن حرف ها و نصیحت هایش را ندارم. از همین حالا دارد حالم به هم می خورد.
دلم می خواهد ببینم خدا چند نمونه آدم دیگر شبیه من دارد که عرضه نداشته اند از نعمت هایی که بهشان داده استفاده کنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 21:46 
|
پروژه شان درباره تشویق است. می گویم تجربه های خودتان را بگویید. آن تشویق هایی که هیچ وقت یادتان نمی رود. می گوید دبستان بودم در مسابقات قرآن برنده شدم و یک قرآن جایزه گرفتم. چشم هایش یک برقی می زند. می گویم باید ببینیم چرا یک موقعیت تشویقی اینقدر در ذهن آدم می ماند و تاثیر می گذارد. می گوید «راستش یک دلیل دیگر داشت. در آن مسابقات من و خواهرم (دو سال از او بزرگتر است)رسیده بودیم به مرحله نهایی. او یکی از سوره هایی که بلد بود را عمدا نخواند تا من برنده شوم. برای همین یادم مانده». کم مانده بود چشم هایش خیس شوند که دوست شیطانش به دادش رسید و پخی زد زیر خنده که... واییییییییی چه خواهر فداکاری... یادش رفت بگوید مثل توی فیلم ها... و فضا دوباره طنز شد.
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 16:44 
|
امروز مامان و باباي يكي از بچه ها آمده بودند مدرسه براي معارفه. وضعيت و جايگاه پدر در اين خانواده خيلي تاثر برانگيز بود. معلم ديني بازنشسته. از آن مردهايي كه به طور سنتي و قديمي مذهبي است و حالا حرف هايش حتي بين مذهبي هاي فاميل خريدار ندارد و در مقابلش همه موضع مي گيرند. مثلا مي آيد از چادر دفاع كند حتي چادري ها مقابلش مي ايستند. دخترش هم به اعتراف خود دختر خيلي بد با پدرش حرف مي زند. در جلسه معارفه هم هر چه مي گفت همسرش خيلي محترمانه و البته نه به صورت تابلو با آن مخالفت مي كرد. گفت دخترش آن دعاي عهد معروف را خيلي دوست دارد و از صداي خوش غافل نشويد. همسرش گفت خود مسئولين مدرسه مي دانند اين چيزها را. دخترش وضعيت مذهبي خوبي ندارد و مادر يكي از دوستانش مي گفت فيلم هاي سه نقطه در مدرسه تعريف مي كند. پدر مي گفت با وجود مضيقه مالي بچه اش را در اين مدرسه ثبت نام كرده به اين اميد كه وقتي بيرون مي آيد معتقد به چادر باشد. بنده خدا. تصور می کند مدرسه چنین قدرتی دارد. مي گفت خيلي دعايتان مي كنم. دلم بي نهايت سوخت. براي اين مرد كه تنهاست در خانه و تحقير مي شود و دور است از بچه هايش و از همسرش و باورهايي دارد كه نمي داند در اين دوره و زمانه و با اين خانواده چه كند باهاشان. دخترش هم لابد عذاب مي كشد از داشتن چنين پدري بين بچه هايي كه معمولا خانواده هاي خيلي سطح بالا دارند.
ملاقات با پدر و مادر بچه ها برايم تجربه ارزشمندي است. در مدرسه تعداد زيادي دانش آموز لباس فرم يكسان پوشيده اند و معمولا با نمره هايشان و برخوردهاي كوتاه شان در مدرسه تعريف مي شوند. در حالی که هر کدام دنیایی هستند از علايق و استعدادها يا دغدغه هايي دارند كه هيچ كدام در مدرسه ديده نمي شود. يكي را مي بيني كه نمراتش افتضاح است. مادرش از مهرباني او در خانه مي گويد و خانه داری و بچه داری اش. آن يكي افسرده و ژوليده به نظر مي آيد در حدي كه فكر مي كنيم بايد به روان شناس ارجاع شود اما خانواده اش از يك دختر فوق العاده مي گويند. كسي كه در مدرسه به زور ورزش مي كند توي خانه روزي نيم ساعت فوتبال مي كند با برادرهايش وحافظ قرآن و عاقل در حد دخترهاي دبيرستاني و همه اين بچه ها را خانواده هايشان با يك دنيا اميد مي فرستند به مدرسه.
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 13:10 
|