تبليغاتX
سعی

سعی

تطهیر با ابزار فراموشی و تحریف

 

پیامبر آن قدر این جمله را تکرار کرده بودند یا آن قدر نقل قول شده بود که هیچ کس شکی در صحت آن نداشت. فاطمه پاره تن من است. هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است. این جمله بعد از رحلت پیامبر و ماجراهای سقیفه و فدک و پهلوی شکسته، دردسر بزرگي براي تيم خليفه بود. تلاش زيادي كردند كه حضرت زهرا سلام الله عليها با آن ها سخن بگويد. حتي حضرت امير را واسطه كردند و نشد. بعد از شهادت و دفن مخفيانه حضرت زهرا هم ضربه سياسي سختي خوردند و عمر قصد داشت تمام چهل قبري كه حضرت امير كنده و پر كرده بودند تا محل دفن مخفي بماند را نبش كند و از نو مراسم تدفين برگزار كنند كه با تهديد جدي حضرت مواجه و منصرف شدند. خلاصه آن كه جايگاه حضرت زهرا و خشم گرفتن شان بر خليفه و حاميان او يك رسوايي به تمام معنا بود و هيچ جوري هم نمي شد سرپوش بر آن گذاشت اما حاميان اهل سنت در قرن هاي بعدي توانستند اين مشكل را حل كنند. آن زمان ديگر كسي نبود كه زندگي حضرت زهرا و همسرشان را ديده باشد يا جايگاه حضرت را نزد پيامبر و در جامعه. در آوردند كه حضرت زهرا  كلا زود عصباني مي شدند. بارها از همسرشان علي نيز به خشم آمدند. حدیث هم  در آوردند که فلان و فلان جا گفته اند علی من را به خشم آورد. نتيجه آن كه خشم شان از خليفه و جريان حامي او هم چنين جنسي داشته و نباید خیلی جدی گرفته شود. نمي توانستند حديث اصلي را حذف كنند از بس متواتر بود. كنارش چنين قصه اي ساختند*.

تلاش ها برای تطهیر و احیای منتظری را که این ماه ها بعد از جنبش مبارک سبز می بینم یاد این ماجراهای تاریخی می افتم.  پیرو خط امام هم هستند سران جنبش.

جناب مهاجراني مي فرمايند:"آن روز ها تنها یک صدا از سراسر مسئولان کشور و نظام برخاست. صدای آیه الله منتظری، به جوان کشی اعتراض کرد، و از موقعیت سیاسی که داشت برکنار شد. در برابر اقدامی که او کرد آن موقعیت سیاسی که ارزش و اعتباری نداشت. به تعبیر امام علی علیه السلام حکومت برای احقاق حق است و گرنه بی بها تر از آب بینی بز است!"

دليل كنار گذاشته شدن از قائم مقامي ولايت فقيه را مي بينيد؟

"آیه الله منتظری برای نسل ما و نسل هایی که از راه می رسند، یک حجت است. حجتی که با صدای رسا می گوید، می توان در برابر ستم ایستاد و کلمه حق را بر زبان آورد. امروز دیگر صدای آیه الله منتظری- که به تعبیر دقیق و به هنگام دکتر بشیریه، رهبر معنوی جنبش سبز ملت ایران است- تنها نمانده است."

بله! اينطوري هاست كه چشم توي چشم و با وقاحت تمام تاريخ را تحريف مي كنند.

چند وقت پيش هم در آورده بودند كه آن نامه تند رسواكننده امام به منتظري اساسا جعلي است يا چه مي دانم اطلاعات غلط به امام داده بوده اند و اينها.

 دلم می خواهد ببینم موسوی خط امامی اظهار ارادت هایش به منتظری را چطور توجیه می کند. خیلی تناقض جالبی است. دوست دارم خلاقیت او را در توجیه کردن بدانم چقدر است. اگر جایی حرفی در این باره زده و من خبر ندارم لطفا بگویید.

 

* متاسفانه نمي توانم منبع دقيق بدهم براي اين ماجرا. نقل از استاد تاريخ اسلام است كه تابستان برايمان صحبت مي كرد و البته به ايشان اعتماد زيادي دارم.

 

پ .ن: از کامنت یگانه زیر این پست:
لابد این هم قرائت جدید از امام خمینی ست! نامه ی آقای موسوی به آقای منتظری را و پاسخ ایشان را که خواندم دقیقن مرا متعجب ساخت که کدام امام؟! و همین به نظرم رسید "تحریف تاریخ"
این قسمتی از نامه است:
" ‏جناب آقاى مهندس ميرحسين موسوى دامت توفيقاته
‏ ‏پس از سلام و تحيت ; نامه مورخ ‏1388/6/21‏ جنابعالى همراه با ضميمه ‏ ‏آن واصل و ملاحظه گرديد. شخصيت جنابعالى و تعهدتان نسبت به‏ ‏ارزشهاى دينى و اخلاقى و اهداف انقلاب و خدمات ارزنده دولت شما در‏ ‏دوران جنگ تحميلى و حمايت هاى مكرر مرحوم امام خمينى (ره ) از شما براى‏ ‏همگان روشن است ....."

و این هم زیرنویسی که من آن وقت برایش نوشتم:
من اهل اين جور ادبيات نيستم كه از كسي نقل قول كنم و به خاطر شخصي نقلي را روا بدانم. اساسن هم منطق گفتار آدم ها -مستقل از اينكه كي هستند و چقدر محبوبيت يا منفوريت دارند-ست كه برايم مهم است. يعني اساسن اهل «قيل و قال» نيستم كه بگويم چون "فلاني" گفت اين سخن معتبر است يا نيست.
من چون فلسفه و منش امام خميني را قبول دارم است كه برايم عزيز است نه اينكه چون قدرت و محبوبيت داشته بخواهم حرفي بزنم و از ايشان نقل قولي بكنم.
اما استثنائن اين بار مجبورم از اين ادبيات حرف بزنم كه
..........
جناب آقاي موسوي!
‌اين آقاي منتظري محبوب شما كه به او نامه ي فدايت شوم مي نويسيد و او را «روحاني متعهد» مي ناميد همان منتظري منفور امام خمينيِ محبوب شماست؟!

جناب آقاي منتظري!
ممكن است بگوييد اين «امام خميني» كه از آن حرف مي زنيد و به آن استناد مي كنيد كيست؟
اين «مرحوم امام خميني(ره)» كه مي فرماييد همان است كه به شما گفتند حق هيچگونه اظهار نظر سياسي را نداريد و آن نامه ي بلندبالا را در وصف شما نوشتند كه هر چه هاشمي گريه كرد كه بلكه اجازه بدهد متن اش علني نشود و از رسانه خوانده نشود ايشان اجازه ندادند و بي توجه به گريه هاي هاشمي گفتند نامه حتمن بايد علنن از راديو و تلويزيون خوانده شود؟!
يا اينكه امام جديدي است كه ما نمي شناسيم و تاريخ قرار است از اول نوشته شود؟!
من نمي¬فهمم اين آدم ها خودشان را دست انداخته¬اند يا مثلن همين ديشب تاريخ تغيير كرده است و من خبر ندارم!
-بدجور بوي تكرار تاريخ مي¬آيد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 18:53     | 

شمال در فصل بی مسافر

 

شمال را باید در فصل بی مسافر رفت. آن وقت انگار خود خودش است. بکر و دوست داشتنی. تازه این موقع می شود زندگی واقعی مردمش را دید. طبیعت  هم حال و هوای دیگری دارد وقتی مسافرها نیستند. آرام است و ژرف و با شکوه. جای همه شما خالی پای آن رودخانه ییلاقی زیر شاخه های در هم فرو رفته درختان و برگ هایی که گاه به گاه آرام روی آب می افتاد به نشانه پاییزی که در راه است. نمی توانم توصیف کنم. همین قدر بگویم که ثبت شد در عمق جانم. رودخانه کم ندیده ام توی جنگل های شمال. این یکی ماندگار شد. فقط کاش این ترس لعنتی نبود که نمی دانم کی و آیا اصلا از دلم می رود یا نه. مارگزیده شده ام و هر لحظه نگرانم حیوانی حمله کند. دیگر مثل گذشته رها و بی فکر نمی زنم به دل جنگل. فکر می کردم فراموش می شود اما نشد.

یک منظره فوق العاده دیگر هم در این سفر دیدم برای اولین بار. نزدیک بود تله کابین رامسر را نرویم. تصور نمی کردیم این همه دیدنی باشد. من زیاد سوار هواپیما نشده ام و دریا را از بالا ندیده ام اما از بالای این کوه فوق العاده بود. انعکاس آبی کم رنگ و درخشان آسمان با ابرهای سفید پشته ای توی دریا محشر بود. آن طرف هم کوه ها در آن ارتفاع دیدنی بودند. تله کابین را ظاهرا یک شرکت خصوصی زده و امکانات خوبی بالای کوه فراهم کرده. روی سقف ایستگاه تله کابین یک پشت بام ساخته که شاخه درخت های جنگل دیگر مزاحم دید نباشد. از آن بالا واقعا فوق العاده است. گذرتان به رامسر افتاد از دستش ندهید. بگویید پورسانت ما راهم حساب کند. تبلیغ پرواز با هواپیمای دو نفره ( ملخی یا نمی دانم چی بود اسمش) هم داشت. البته یکی از دو نفر خلبان است.

راستش در این عکس اثری از زیبایی ها نیست. فقط به درد آن می خورد که ارتفاع را تصور کنید.

بقیه اش در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 19:15     | 

مرا بر شما سلطه ای نبود

 

اولش به نظرم رسید عجب آخرتی دارد برای خودش درست می کند جناب سروش. همین یک ماه اخیر درباره دو نمونه از آدم های متدین شده به دین ایشان شنیده بودم. یکی می گفت چرا نماز بخوانیم. من اینطوری با یوگا و تمرکز بیشتر به خدا نزدیک می شوم. با یک واسطه بحث می کردیم با ایشان. دفعه بعد پیغام آورد که مگر دکتر سروش چنین نگفته و چنان.

آن دیگری زمانی نه چندان دور چادر و مقنعه ای بود. قبل تر اش حتی انقلابی هم بود. حالا یکی است مثل بقیه با پوشش معمول روز.  دختر ۱۱ ساله اش هنوز طفلکی است و حجاب برش واجب نیست و به زور پوشیدن دامن کوتاه را کنار گذاشته و اصرار دارد با برادرم و بابا دست بدهند و این بندگان خدا هی خودشان را می زنند به این راه و آن راه و پدر و مادر این طفلکی هم یک کلمه یادش نداده اند بچه جان همه شاید مقلد آیت الله صانعی نباشند که خدایش حفظ کناد که مشکل حجاب را لااقل تا ۱۳ سالگی حل کرد و باقی اش را خدا بزرگ است. بله... داشتم آن دیگری را می گفتم. باز واسطه ای نقل قول کرد که بحث اعتقادی بین شان در گرفته چون می خواهد دخترکش را با حجاب بار بیاورد اما این فضای فامیلی مدرن شده - بعد از ۱۳ هم همانطور که گفته بودم حل شده - مانع است. بنده خدا گفته بوده فلان حکم که درقرآن هست شما چطور می گویید چنین و چنان. جواب فرموده بودند که از کجا معلوم قرآن تحریف نشده باشد*!!

داشتم تقصیر ها را می انداختم گردن دکتر سروش اما به نظرم اشتباه می کردم. او فقط دعوت می کند. حتی بنده خدا جار هم نمی زند. تریبون آن چنانی هم که ندارد. کتاب می نویسد. سخنرانی می کند که باید نوارهایش را پیدا کنی. خلاصه که هیچ رقمه کسی را مجبور نکرده حرف هایش را بپذیرد. بعضی خودشان مشتاقند.

وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ

 وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ

وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلاَّ أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي

فَلاَ تَلُومُونِي وَلُومُواْ أَنفُسَكُم ...

 چون كار از كار گذشت [و داورى صورت گرفت] شيطان مى‏گويد در حقيقت‏خدا به شما وعده داد وعده راست و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم و مرا بر شما هيچ تسلطى نبود جز اينكه شما را دعوت كردم و اجابتم نموديد پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد ...

مصحف شریف: ابراهیم:۲۲

 

 *البته فکر نکنم تحریف را سروش گفته باشد. بدتر از آن را گفته. این که کلام خدا نیست اساسا

پ. ن از قاصدك بارون: همین حرف شیطان برای لج درآوردن مان کافیست. هرچه میکشیم از دست همین اجابت دعوت اوست...

همه مان در حال اجابت دعوت او هستيم. هر يك به نوعي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 13:15     | 

 

یکی دو نفر از دوستان خواستند درباره موضوع پایان نامه ام بنویسم. نمی دانم کدام قسمتش بیشتر برایتان جالب باشد. پایان نامه درباره مبانی فلسفی یک روش تحقیق نسبتا جدید در حوزه علوم انسانی است. البته آن دسته از علوم انسانی که بعد عملی هم دارند. من به جاي بيان مباني فلسفي خود روش را كمي معرفي مي كنم.

Ac-tio-n Res-earch  اسم این روش تحقیق است که به فارسی اقد-ام پژ-وهی یا پژو-هش در عمل ترجمه شده اما استاد ما عمل پژو-هی را پیشنهاد می کند.

اين در واقع كاري است كه اغلب آدم هاي دقيق و موفق در عمل انجام مي دهند. يعني دائم در حال ارزيابي عمل خودشان و نتايج آن هستند و مي خواهند شرايط را بهبود ببخشند. يك طرحي را پياده مي كنند. نتايجش را در عمل بررسي مي كنند و اصلاحش مي كنند و طرح جديد تر را دوباره به كار مي گيرند. همان آزمون و خطاي خودمان است البته حساب شده و دقيق. خوب حالا اكشن ريسرچ پس چه صيغه اي است؟  براي شمايي كه دائم در كار بهبود عمل خودتان هستيد، اين روش قرار است سر و ساماني به كارتان بدهد و نتايج كار را هم مستند كند و در اختيار ديگران بگذارد. يعني شما كه از پس حل يك مسئله در موقعيت شغلي تان بر آمده ايد تجاربتان را مي نويسيد و در اختيار بقيه  مي گذاريد. اين نحوه نوشتن هم مهم است. شما فقط راه حل را نمي گوييد. بلكه آن نكته هاي باريك تر از مو را هم مي گوييد. نحوه فكر كردن تان. نحوه استدلال كردن تان را هم مي گوييد. چيزهايي كه در مسير عمل يادگرفتيد و نگرش تان را تغيير داده را هم مي گوييد. شايد بشود اسمش را گذاشت ياد دادن ماهيگيري به جاي دادن ماهي. اين كار را بكن تا مشكل حل شود. اين مي شود ماهي دادن.

اما  براي كساني كه مثل شما دائم در كار اصلاح موقعيت و عمل نيستند اگر اكشن ريسرچ آموزش داده شود كمك شان مي كند به طور سازمان يافته درباره وضعيت كاري شان فكر كنند و قدم به قدم در مسير اصلاح آن حركت كنند.

در حال حاضر چند شاخه اكشن ريسرچ وجود دارد. يكي شان تحت تاثير نظريه انتقادي در علوم اجتماعي است و نقد عوامل سلطه مي كند. تحقيق در اين شاخه به صورت گروهي انجام مي شود اما كسي هم بايد در جمع باشد كه سايرين را نسبت به اين عوامل پنهان سلطه آگاه كند و جمع طي گفتگوهاي طولاني و تقسيم كار، تغييري كه مي خواهند در موقعيت ايجاد مي كنند

يكي ديگر از شاخه ها هم كارش به صورت فردي است و خيلي روي فرد محقق تاكيد دارد و اينكه او دانش شخصي خودش را ارتقا بدهد. دانش شخصي همان دانشي است كه هر كس از تجارب خودش به دست مي آورد و دروني شده است. در اين جا هم  در كنار محقق بايد يك دوست يا همكار نقد كننده باشد و ديگر همكاران را هم در تحقيق اش كه به صورت عملي است دخيل كند و باعث رشد آنها هم بشود.

اكشن ريسرچ علاوه بر بهبود موقعيت عمل، مي تواند منجر به ارائه نظريه هم بشود. يعني از دل عمل، همان توصيف و تبيين موقعيت هم حاصل بشود كه تحقيق هاي كمّي و كيفي ديگر دنبال آن بودند.

 

نمي دانم اين اطلاعات مفيد بود يا نه. مخصوصا يگانه و عطش شكن كه خواسته بوديد بنويسم. خودم حس مي كنم نبايد خيلي حرف تازه اي برايتان داشته باشد. بازخورد شما كمكم مي كند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 12:59     | 

 

والعصر

ان الانسان لفي خُســـــــــــــــــــــــــــــر...

الّا

الذين امنوا

و عملوا الصالحات

و تواصوا به الحق

و تواصوا به الصبر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 6:13     | 

 

دفاع کردم. خستگی اش به تنم ماند. دانشکده جدیدا تصمیم گرفته اند یک نمره از پایان نامه را به مقاله اختصاص بدهند و چون من مقاله نداشتم ضمن تمجيد و تقدير و با لبخند هاي خيلي شيك، از نوزده حساب شد. اين دانشكده محترم البته خيلي نيازي احساس نمي كند كه به دانشجوها خبر بدهد كه چنين تصميم علمي و با كلاسي اتخاذ فرموده. چه كاري است اصلا. خود دانشجو سر جلسه دفاع مي فهمد. 

از كارم كه راضي نبودم دلم خوش باشد. نمره هم اينطوري.

خدا نکند آدم وقتی زندگی اش تمام شد و بساطش را جمع کرد که بمیرد این احساس را داشته باشد. احساس کند که عمرش به هیچ دردی نخورده. آن دیگر پایان نامه نیست که آدم بگوید "به جهنّم"  و هر چه غيظ دارد بريزد توي تشديد حرف نون. كاش عبرت مي گرفتم. نمي گيرم كه. نمي گيرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 16:5     | 

 

چقدر خوب! دو نفر آدم  به درد بخور ديگر هم  می خواهند رشته من را برای ارشد بخوانند. خوشحالم. امیدوارم اقبال آدم های این چنینی باعث اتفاقات مبارکی در این رشته های نظری تربیتی بشود. بدوم  دكترا بگيرم تا شلوغ نشده. نمي خواستم ها اما آدم را هول مي كنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 23:8     | 

 

استاد جامعه شناسی است. دارد درباره رسانه و جنسيت می گوید و قباحت هايي كه از بين مي رود. می گوید نمایش عیان روابط در غرب، راز آلودي آن را از بين مي برد. اينجا هم از فوكو مثال مي زند كه گفته علم پزشكي راز آلودي مرگ را از بين برده است.

تمام آسيب اين موضوع را خلاصه مي كند در مفهوم راز آلودي كه از بين رفته. حالا شما بگو حيا. كاري به اين مفاهيم غير علمي ندارد. اگر بخواهيم معمولي و خودماني حرف بزنيم شايد سراغ حيا هم برود اما حرف علمي نه. حيا كه علمي نيست. شأن علمي اش را با كاربرد اين مفاهيم پايين نمي آورد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 7:52     | 

 

وای کلی ذوق مندم الان. بالاخره این عکس های تاریخی عموی گرامی ما از ته توی انباری بیرون آمد و امروز صبح به دست ما رسید. به شدت هیجان انگیزند این عکس های قدیمی. لباس های آن روزها. قیافه های خنده دار. گذشته ی مکان هایی که امروز می بینیم. مثلا یک عکس بابا دارند توی پارک ملت که تازه تازه درختهایش را کاشته اند. فقط یک سری تپه خشک و خالی است. عکسی از باغ آقاجون که دیگر نیست. خانه هایی که خراب شده اند. کلی آدم های بسیار عزیز که هیچکدام نیستند. دلم برای آقاجون تنگ شده.

 غروب ها توی ایوان اذان می گفتند. اذان آقاتی من را یاد آقاجون می اندازد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 9:31     | 

تا قبل از به دنیا آمدن این وروجک من یاد ندارم قربان صدقه بچه ای رفته باشم. این عبارت ها اصلا به کلامم نمی آمد چون راست نبود. حالا با دیدن عکسش هم دلم ضعف می رود برایش.  گفته بودم آن ماه های اول از همه چیز تعجب می کند. هنوز همینطور است. همچین راه به راه با غلظت و تعجب می گوید اِه !!! و چشم هايش گرد مي شود كه آدم فكر مي كند غير منتظره ترين اتفاق عالم افتاده . حالا چي ديده؟ عشق اش را. هواكش آشپزخانه را آن هم براي هزارمین بار يا مثلا ساعت ديواري را. يا حتي ما را در بدو ورود به خانه یا سفره غذا را یا سینی چایی را. خلاصه سوژه خنده است این کمدی کوچولو

عشقش را به کتاب نگفتم. برای دیدن یک صحنه  جذاب باید یک کتاب شعر ترجیحا شعرهای مرحوم منوچهر احترامی و ترجیحا تر کتاب حسنی نگو یه دسته گل را یک گوشه ای دور از چشم او بلند بلند بخوانید. چند ثانیه بعد این وروجک مشغول هر کاری که باشد رها می کند و چهاردست و پا و با چنان جدیتی راه می افتد سمت صدا و می رسد به شما. آن وقت باید یک جوری کتاب را بگیرید که عکس هایش را نبیند. یک حرکاتی می کند و سرک می کشد از لای دست های شما تا عکس های کتاب را ببیند یا اینکه کتاب را می کشد یا از سر و کول شما بالا می رود تا بیاید توی دلتان روبروی صفحه های کتاب. در تمام این مراحل هم قیافه اش کاملا جدی است و تعجب می کند که چرا همه صدای غش غش خنده شان بلند است.  

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 19:40     | 

 

دوست دارم درباره علم بنویسم. به خصوص علوم انسانی و اینکه چقدر هوا های نفس آدم یا همان علایق یا سخت هسته ی باورهای جزمی که اسم غربی اش می شود، بر علمي كه آدم ها ادعاي توليدش را دارند تاثير مي گذارد و اين نقطه ضعف، غير از طبيعت علم است كه به تدريج رو به سوي حقيقت و كشف آن دارد  و اينكه خود غربي هاي خيلي دانشمند الان اين تاثيرها را تئوريزه كرده اند و ما همچين كاسه داغ تر از آش شده ايم براي علم و گزاره هاي علمي.

براي همين است كه اسلام اينقدر حرف هاي عجيب درباره علم دارد. اينكه العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء ...

و چه بسيار علمي كه حجاب مي شود براي داننده اش.

دوست دارم بنويسم هر چند بضاعتم بسيار اندك است. به زودي انشاالله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 6:56     |