خوب بعضی ها هم مثل ما می روند سفر که صدای طبیعت را بشنوند. برای این بعضی ها پیدا کردن جایی که بشود واقعا صدای طبیعت را شنید گاهی مشکل می شود. مثلا کلی تلاش می کنید و ناهارتان عقب می افتد که یک جای دنج در حاشیه جنگل پیدا کنید و آنقدر هم از جاده دور نشوید که مثل دفعه قبل یک خانواده پرجمعیت گراز از یک متری سفره غذایتان رد شوند و از ترس نفس تان بند بیاید یا مثل یک دفعه دیگرش که هنوز درس عبرت نگرفته اید آن قدر جوگیر طبیعت بکر نشوید که تپه ها را بگیرید بروید بالا جایی که هیچ کس جز خدا نیست به دادتان برسد و آن وقت چند گاو زبان نفهم وحشی دنبالتان کنند - خدا برای هیچ کس نخواهد مادرتان را یکی شان بزند زمین و شما هر چه سعی کنید نتوانید آن هیکل گنده را کمی جابه جا کنید تا پوزه اش را بکشد کنار... و برای همیشه با دیدن هر گاو تنبل بی آزاری هم ته دلتان بلرزد.
برای پیدا کردن چنین جای امن و دنج کلی می گردید و آن وقت که تازه بساط غذا را آماده کرده اید یک خانواده شاد که اصلا هیچ ایده ای درباره صدای طبیعت ندارند از راه می رسند و اتراق می کنند. درهای ماشین را باز می گذارند. یک موسیقی تکنوی دلنشین می گذارند و صدای پخش را هم تا ته می برند بالا که عیش کامل شود.
نمونه از این دست زیاد است. یک بار دوستی می گفت از تله کابین نمک آبرود رفته اند بالا. توی مسیر به قدری زیبا بوده که هوش از سر می برده. رسیده اند ایستگاه آخری که همه برای مدتی در دل جنگل پیاده می شوند. آنجا کافه ای بوده که صاحبان خوش سلیقه اش همه مسافران را مهمان کرده اند به برنامه "صبح جمعه با شما" با صدای بلند. آن قدر که صدای بلبل را زیر گوش شان را هم نمی شنیده اند چه رسد به صدای وهم آلود و بی نظیر جنگل در دامنه کوه. خوب بندگان خدا تقصیری هم ندارند. آنجا زندگی می کنند و طبیعتا سکوتش خسته کننده می شود برایشان.
نمونه دیگرش دو سال پیش در غار علیصدر اتفاق افتاد. اگر رفته باشید و آن قدر خوش شانس باشید که کاروان قایق های شما مسافران اکیپی نداشته باشد که بخواهند دست بزنند و شعر بخوانند و به چرندیات بی مزه شان بلند بلند بخندند، می دانید که سکوت غار بی نظیر است و در این سکوت، صدای فروافتادن قطره آبی روی سنگ ها یا داخل آب فوق العاده می شود.
در طول مسیر پسرک یکی از اقوام کنار دست ما نشست و تمام مدت داشت یکی از جنگ های استار وار را تعریف می کرد. من تعارف را گذاشته بودم کنار و می گفتم عزیزم خواهش می کنم یک دقیقه. فقط یک دقیقه هیچ چی نگو. نزدیک سی چهل ثانیه دوام آورد به گمانم. رسیدیم به آنجا که از قایق پیاده می شوند و از صخره ی سنگی بزرگی میان یک تالار طبیعی زیبا بالا می روند. آن بالا روی صخره یک کافه درست کرده بودند تا ملت چیزی بخورند و برای اینکه خیلی خوش بگذرد بهشان متصدی کافه یک موسیقی روحوضی گذاشته بود و صدایش را هم بلند کرده بود! می دانستم بحث کردن بی فایده است اما گفتم. اگر احیانا امکان دارد خاموشش کنید یا لااقل یک موسیقی ملایم بگذارید به این فضا بخورد. فرمودند ملت انتخاب ایشان را بسی دوست هم می دارند و مشعوف می شوند.
خلاصه که شنیدن صدای طبیعت گاهی به این سادگی ها هم در سفر میسر نمی شود.
+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 21:58 
|
لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ
رسولي از خود شما به سويتان آمد
كه رنجهاي شما بر او سخت است،
و اصرار به هدايت شما دارد
و نسبت به مؤ منان رئوف و مهربان است.

یا رحمه للعالمین برایتان از مصحف شریف می خوانم
...وَ اَمّا السّائِل فلا تنهَر
توبه:۱۲۸ . ضحی
+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 16:26 
|
تازه به این خانه آمده ایم. همسایه مان جلسه ماهانه مثنوی خوانی دارد به علاوه روضه دهه اول محرم که همان خانم مثنوی خوان می آید و دیگرانی. مامان به خاطر همسایگی چند جلسه رفتند. از توصیفات شان باید در دسته روضه شبه روشنفکری جای اش داد.
خانم مثنوی خوان- که برادرش خیلی مشهور است- گفته:
"پیامبر دو چیز در بین ما گذاشتند و رفتند. یکی ناطق است و دیگری ساکت. یکی قرآن و دیگری... "
اشتباه نکنید. حدیث ثقلین نمی خواند. منظورش عترت نیست. حتی سنت هم نیست. مرگ!
مشکلی هست؟ استنباط شخصی شان بوده خوب.
موضوع مال دو ماه پیش است.
دیروز جلسه شان در خانه ما برگزار شد. خانه خودشان در دست تعمیر بود. حدود سی نفری می شدند. اول ده آیه از قرآن خواندند. خانم مثنوی خوان ترجمه کرد. کاملا تحت اللفظی. بعد مثنوی را از آنجا که جلسه قبل تمام شده بود ادامه دادند. در کتاب هایشان زیر هر بیت، معنا نوشته بود و حدیثی و آیه ای اگر متناسبش بود. آن قدر ها عمیق نبود معنایش. خانم مثنوی خوان، همان معناها و کمتر از آن را می گفت. قدرت بیانش هی بد نبود. میان برنامه هم ذکری از یک شاعر شد و وصیت نامه اش که باید شب های قدر خواند که با حضرت امیر مناجات داشته.
فکر کن! شب قدر آن همه دعا و مناجات بی نظیر را بگذاریم و نامه این شاعر را بخوانیم. اصراری هست که سراغ سرچشمه نروند. چرا آیا. نمی فهمم. حکیم ابولقاسم فردوسی. حافظ. سعدی. مولانا. کم مانده متوسل شوند به اینها. خانم ها به به و چه چه می کنند. شیک هستند همه. از راه های دور آمده اند. همت کرده اند. اما چقدر به این کم قانع اند. به این بسیار کم. یاد نهج البلاغه می افتم. تجسم می کنم که به آنها بگویم چنین کتابی هست ها. بخوانیدش. فوق العاده است. نمی دانم عکس العمل ها چه خواهد بود. موضوع جلسه شان آن داستان مولوی بود که مرد بیابانگرد کوزه آبی برای شاه هدیه می برد و از کرم شاه صله می گیرد و بعد با دیدن دجله پشت کاخ شاهی شرمگین می شود. در سطح داستان می مانند. مثنوی هم ترجمه تحت اللفظی می شود. حیف. حتی اول کار خانم مثنوی خوان می گوید که از حکایت مولانا یاد می گیریم نباید هدیه را پس داد. باید با روی گشاده پذیرفت. مثالی هم می زند از این اخلاق حسنه در خواهرش. زیاد از خانواده اش مثال می زند کلا.
جلسه تمام می شود. خانم هایی که ماشین ندارند آژانس می گیرند برای راه های دور. یک نفر هم دوره می افتد که پول این جلسه را جمع کند. نمی دانم خانم ها هزاری می دهند یا دو هزاری. خانم جلسه ای بودن کلا شغل پردرآمدی است. مدرن یا سنتی اش فرقی نمی کند. کافی است اعتماد به نفس خوبی داشته باشی و قدرت بیان خوبی. سواد هم اگر بود بد نیست. چه بهتر. ضروری نیست ولی.
+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 9:30 
|
نگاه دکتر شهرام یزدانی را در گفتگوهای برنامه "مردم ایران سلام" دوست داشتم اما نمی دانستم چنین دنیایی و ماجراهایی پشت آن است- اتفاقا همان موقع هم در اینترنت دنبال اثری از او گشتم و پیدا نکردم. از یک طرف جنس دغدغه ها و فعالیت ها برایم جذاب است و از طرف دیگر اندیشه ها.
گزارشی از یک جلسه در کافه علم با حضور دکتر شهرام یزدانی
+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 20:18 
|