تبليغاتX
سعی

سعی

نان، سوغات اصفهان

 

همه فکر می کنند سوغاتی خوراکی اصفهان گز است و پولِکی اما این را از من داشته باشید و انواع نان های اصفهان را امتحان کنید. اخیرا یک نانوایی نزدیک خانه مادربزرگ من باز شده که الان یک هفته است ما داریم نانش را می خوریم و هنوز کیفیتش از نان تازه بیشتر است. علاوه بر کنجد به آن شنبلیله هم زده است که بویش مست می کند و خوردنش با پنیر تبریزی به اندازه خوشمزه ترین غذاها لذت دارد. نون خشکه های اصفهان هم ندیده ام در تهران باشد. شبیه اش هست اما زمین تا آسمان با آن فرق دارد. مخصوصا آنها که ما بهشان" نون خشکه دو آتیشه" می گوییم (البته در لهجه اصفهانی که همه چیز تا آخرین حد ممکن خلاصه و ادغام می شود نون خشکه هم می شود نخشکه به ضم ن). تا به حال با آرد گندمش بوده اخیرا نوآوری کرده اند و با آرد جو هم پخته اند که خیلی خیلی خیلی...ترد و خوشمزه است.

علاوه بر اینها نان خانگی (روستایی- از آنها که در تنور سنتی و به سبک سنتی می پزند) هم در خیلی از سوپری ها می فروشند. ما حدودا سه سال است نان روزانه مان را ماه به ماه از اصفهان می آوریم و در فریزر نگه می داریم و آن قدر بد عادت شده ام که جز نان سنگک نان دیگری را نمی توانم جایگزینش کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 11:55     | 

پارسا

 

من امروز برای اولین بار عمه شده ام و دارم یک نوع تازه ی دوست داشتن را تجربه می کنم. توی ترافیک قبل از اینکه برسم بیمارستان و ببینمش چنان از ته دل قربان صدقه اش می رفتم که برای خودم هم خنده دار بود. الان هم توی دلم دارم همین کار را می کنم. الهییییییییییییییی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 20:28     | 

خاطرات

 

این روزها خیالاتم باز رفته و در خاطراتی اردو زده که نباید. دانه دانه برشان می دارد و گردگیری شان می کند و برقشان می اندازد و می گذارد جلو چشمم تا پوزخند بزنند. هر چه هم با زبان خوش برش می گردانم دوباره لحظاتی بعد رفته سر جای اولش. امیدوارم هر چه زودتر آن رویم را بالا بیاورد. از این رو که فعلا کار درست و حسابی بر نمی آید.

 *

 incorporate

contribute

... فعلا همین دو تا یادم می آید. معنی شان را  بارها و بارها  توی فرهنگ لغت دیده ام و آخرینش همین امروز اما باز در متن که می آیند انگار برای اولین بار  است می بینمشان. خوب طبیعی است که به ریختشان آلرژی گرفته باشم دیگر.

عوضش مثلا عبارت عتیقه ای مثل confidentiality agreement را بلدم با لهجه اصیل تلفظ کنم و معنی اش هم فراموشم نمی شود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 21:47     | 

اشک

 

اشک یکی از دوست داشتنی ترین و عزیز ترین هدیه های خداست به آدم. وقتی اندوهی از جنس فقدان حسرت یا دلتنگی نفسش را بند می آورد. وقتی درمانده و ناامید می شود. وقتی شادی و شوق از حدی که او را بخنداند افزون تر و عمیق تر و حقیقتی تر می شود. وقتی پرده ای از حقیقت برایش مکشوف می شود و غرق در لذتش می کند. وقتی تمام وجودش از دوست داشتن وجودی عزیز، سرشار می شود و نمی داند با این همه دوست داشتن چه کند... آن وقت اشک در چشم ها حلقه می زند و بر گونه ها فرومی ریزد و انسان زلال می شود و سبک بار می شود و ...

 

خدایا قدرش را می دانم و بی نهایت ممنونم که همه احساساتم را جدی گرفته ای به این لطافت و ظرافت و زیبایی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 21:1     | 

شما را به جان اجدادتان تحکیم خانواده نکنید

 

تمام سعی ام را می کنم تا به محترمانه ترین شکلی که برایم مقدور است بگویم لطفا شما  منت بگذارید و قلم نجنبانید و راجع به راه های تحکیم خانواده چیزی ننویسید. می شود آیا؟

سالها زحمت کشیده ام تا طغیانم را در برابر این لحن نفرت انگیز با تمام سرمایه ی عقلی و ایمانی ام کنترل کنم. کاش حرف نزنید شما.

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 15:42     | 

سیاه

 

 دیگر مثل دیروز عصبانی و دلگیر نیستم. با اینکه تقریبا همه اقوام دور تا خیلی نزدیک کم و بیش از هر فرصتی برای نواختن جمهوری اسلامی بهره می برند و عادت کرده ام دیگر اما گاهی تحمل حرف ها برایم مشکل می شود و لبخند های تلخ تلخ هم افاقه  نمی کند.

«این مملکت تا زمان نوه من هم درست نمی شود.»

این را پسر هجده ساله ای گفت که تازه ی تازه وارد دانشگاه شده و به احتمال زیاد قرار هم نیست هیچ رقم آینده ساز مملکت شود چون از همین الان به هر دری می زند بلکه بتواند از این خراب شده بیرون برود و دنیای قشنگ نو او را در آغوش بکشد. اگر این حرف را یک راننده تاکسی می زد که هشتش گرو نه اش بود یا مشتری میوه فروشی که جیبش را برای خرید مختصری می تکاند یا بیماری که داروهایش را هیچ داروخانه ای نداشت یا بنده خدایی که گذارش برای کاری به اداره ای افتاده بود و بیچاره اش کرده بودند دلم نمی سوخت یا کمتر می سوخت اما او نه. او که تا به حال در ناز و نعمت بزرگ شده و فقط از همین خراب شده که به سادگی تحقیرش می کند خدمات گرفته. همین خراب شده که نو جوان هایی که نصف او بودند برای حفظش خون دادند و جوان هایی به سن و سال او از کودکی بی پدر بزرگ شدند و جوان هایی دیگری با فقر و نداری اش و جنگش سر کردند و همین الان در گوشه و کنارش هزاران آدم بسیار با استعداد تر از او دارند برایش زحمت می کشند و او بی جا می کنی راجع به این مملکت که نمی خواهد مالش باشد اینطور نظر می دهد.

تند و تلخ می شوم. به گریه می افتم. نقطه ضعف من است شاید. انگار با یادآوری اش دوباره عصبانی ام.  از او و بیشتر از پدر و مادرش. دیده ام چقدر برایش سیاه کرده اند زندگی در ایران را. جنبه داشته باشید شما را به خدا اگر شش تا سفر خارجی می روید. می شود کنار همه سیاهی هایی که هست خوبی ها را هم دید. چرا برایش نمی گویید چه بودیم و چه شدیم. چرا نداشته هایی که داریم و کرده هایی که نکرده بودیم را کنار همه کاستی ها گاهی برایش نمی گویید. چرا این فرصت را از ایران می گیرید که پسرتان قدم کوچکی برای ساختنش بر دارد. چرا این فرصت را از او می گیرید که ذره ای فقط ذره ای با امید در این خراب شده و نه حتی برای این خراب شده  کار کند.

آرزو می کنم در مهمانی هایمان بحث سیاسی و اقتصادی  نشود. انگار تحملم کمتر از گذشته شده.

پ. ن: کامنت سمیه نشانم داد که باید مسئله ذهنی ام را باز تر کنم و برای این کار نیاز دارم با کسی راجع به این موضوع صحبت کنم و این همان کاری است که اصلا الان حوصله اش را ندارم. خلاصه مسئله  اینکه به نظرم این همه نفرت و ناامیدی و سیاه دیدن اوضاع کشور به هیچ وجه متناسب با میزان مشکلاتی نیست که داریم. اغراق آمیز است. بیمار گونه است. یک بیماری خیلی حاد ملی که درمانش لزوما نیاز به رفع همه مشکلات ریز و درشت دیگر ندارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 17:39     | 

امام جماعت مصلا

 

موقع برگشت در ایستگاه مصلا سوار مترو شدیم. یک خانم چادری وقتی جمعیت ما را دید به یک مسافر دیگر گفت اینها نماز عید بوده اند. بعد رو به من کرد و پرسید: امام جماعت مصلا کیه؟!!

کمی سعی لازم داشت تا به خنده نیفتم از سوالش. حالا نماز را نمی آیی تلویزیون که دیده ای بنده خدا. بیست سال است یک سیدی امام جماعت مصلاست که از قضا رهبر هم هست.
حیف نیست تهران باشی، صبح زود هم از خانه زده باشی بیرون اما نماز عید فطر مصلا را از دست بدهی. فکر نمی کنم به جز دوران حج واجب چنین جماعتی برای نماز در دنیا تشکیل شود. آن هم در عید به این قشنگی که یک ماه آیین مشترک روزه داری انگار دل های مردم را به هم نزدیک کرده. این را از لبخند هایی که به هم هدیه می دهند می شود بفهمی و حسی که در دل تک تک مان هست. انگار این جماعتی که با چهره های خندان، فوج فوج وارد مصلا می شوند و آرام گوشه و کنارش را پر می کنند، همه را از ته دل دوست داری. انگار رشته ای محکم و عمیق تو را به همه شان پیوند می دهد. یادت می رود بسیاری از آنها همان کسانی هستند که به هزار یک دلیل موجه و غیر موجه دلگیرت کرده اند یا تحمل دیدنشان را نداشتی اما امروز غرق شدن در میان این جمعیت را زیر نگاه مهربان خدا چقدر دوست داری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 16:58     | 

 

 

الحمد لله علی ما هدانا

و له شکر علی ما اولانا

 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 23:45     | 

 

جای همه شما که دلتان پر می زند برای جایی که باد بپیچد لابه لای موهایتان و هر لحظه ای به سمتی افشان اش کند خالی. امروز اگر رویم می شد جلوی بچه ها دلم می خواست وسط حیاط زیر آسمان بایستم و دستهایم را باز کنم و ساعت ها باد را بی وقفه در آغوش بکشم.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 22:59     | 

 

یک قسمت از جلساتی است که با استاد عزیزی داشتیم. داشتم پیاده شده اش را ویرایش می کردم. حیفم آمد نخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 12:36     | 

 

  «هاجر! سعی را تو يادمان دادی. سعی يادگار توست.
اگر تو نمی دويدی، اگر تو اين گونه مادرانه و مصمم نمی دويدی، کسی نمی دانست که عشق يعنی دويدن. کسی نمی دانست که عشق نمی ايستد، که عشق می رود، خستگی ناپذير، پی در پی و هميشه.
هاجر! تو پا به پای طاقت دويدي، پا به پای اميد.
تو ناممکن را دويدی، محال را. تو هفت آسمان را، تو هفت شهر عشق را دويدی. تو بود و نبود را، تو هست و نيست را دويدی.
و معجزه از پس دويدن می آيد، از پس سعی.
رحمت، دور بود و دشوار بود، اما تو به چنگش آوردی.
تو قطره قطره استجابت را از بيابان به در کشيدی.
کدام دعاست که در برابر عشقی اين گونه سترگ و با شکوه مستجاب نشود!
سعی تو نفی عقل بود و پافشاری مطلق عشق.
هاجر! تو سعی را يادمان دادی، سعی يادگار توست.
سعی است که زمزم را می جوشاند وگرنه اسماعيل تشنه خواهد ماند.»

 

ممنون از اعظم ایران شاهی که این قطعه زیبا را نشانم داد. به  احتمال زیاد باید کار خانم نظر آهاری باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 13:42     | 

 

«تغییر ذهن ها» عنوان جذاب کتابی بود که چند روز پیش امانت گرفتم و دارم می خوانم. از عنوان پیداست که قرار است چه چیز را یاد بدهد. مثال هایی دارد از آدم هایی که ذهن ها را تغییر داده اند. نلسون ماندلا و گاندی طبق معمول مثال های مورد علاقه غربی ها هستند و من یاد امام  خمینی عزیز می افتم. ذهن که سهل است با قلب های مردمش چه کرد و هنوز چه می کند. همین مقایسه است که کتاب را از چشمم انداخته. من تغییری از جنس آن چه امام کرد می خواهم . تغییری پیامبر گونه.

 

 

تصویر صفحه اول پایان نامه نرگس عزیز است که در سال ۱۳۸۲ از آن دفاع شده. یعنی ۱۵ سال از رفتن او گذشته و دیگر فضای انقلابی آن سالها بر رساله ها حاکم نیست و همه به همسر و بچه ها یا پدر و مادرشان تقدیم می کنند. خلوص این جمله وقتی بار اول دیدمش منقلبم کرد و برای همیشه در ذهنم باقی ماند.

 

 


نمی دانم چرا او مثل ماندلا و گاندی معروف نیست. آیا دلیلش تنها سانسور رسانه ای است که بر فرهیختگان مغرب زمین به اندازه عوامش موثر است یا امام را می شناسند اما نمی پسندند چون باورهایشان را چنان عمیق به چالش می کشد.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 20:47     | 

 

غریبه ام با اینجا. آدم انگار برایش فرقی ندارد دنیای مجازی باشد یا حقیقی. سریع دل می بندد و ریشه می دواند. خدا می داند وقت رفتن و جا گذاشتن همه دلبستگی ها چه برسرمان خواهد رفت. موتوا قبل ان تموتوا را باید جدی گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 17:54     |