تبليغاتX
سعی

سعی

هوای تازه

 

بعضی ها لیاقت زندگی در جاهای خوش آب و هوا را ندارند. برای اولین بار رفته بودیم خانه ی جدید یکی از دوستان دور خانوادگی. صبح جمعه. خیابان دربند. هوا به خاطر باد و باران دیشب اش از تمیزی برق می زد. صبح تا پیش از ظهر هم از این باران های بهاری که لابه لایش خورشید می آید و می رود، زده بود. ما که رسیدیم. وقت خورشیدش بود. بوی عطر پیچ امین دوله کوچه را پر کرده بود. درخت ها هنوز نمدار بودند و زیر نور خورشید می درخشیدند. پرنده ها هم مست و سرخوش می خواندند. واحد جلویی آپارتمانشان از این خانه های ویلایی بود و برای همین تا دورها هیچ مشرفی نداشت. حالا این وضعیت را در نظر بگیرید و ما که روی ابرها بودیم از این آب و هوا و زمین و آسمان. در را که باز کردند و رفتیم تو، بوی هوای شب مانده زد توی صورتمان. همینطوری در حالت عادی متنفرم از هوای کثیف مانده. چه برسد الان که می دانی پشت این پنجره ها چه هوایی آن بیرون هست. یعنی پرده که هیچ. آستری را هم کشیده بودند. کم مانده بود سکته کنم. فکر کن. هیچ مشرفی هم نداشتند. یعنی پنجره باز می شد رو به هوای کوهستانی دربند و بوی باران و یک باغ پر درخت که پرنده ها داشتند روی شاخه هایش می خواندند. وای فکرش هم وحشتناک است. اصلا یکی از بزرگترین شکنجه ها برای من این است که بگویند برو داخل فضای دربسته ای که شب تا صبح ملت تویش نفس کشیده اند. قدیم ترها که اتوبوس زیاد سوار می شدم یکی از زجرهایم این بود که زمستان مردم پنجره ها را کیپ تا کیپ می بستند و هوای توی اتوبوس فجیع می شد یعنی حتی شیشه ها بخار می کرد. ووووی. هنوز سوار نشده لای جمعیت در حال له شدن می رفتم سمت اولین پنجره و لایش را باز می کردم مو با اضطراب منتظر می ماندم یکی از مسافر ها بگوید. وای خانوم سرده ببند. یعنی استرسی داشتم ها. اگر یک روز یکی نمی گفت انگار فتح الفتوح کرده بودم. معمولا هم مجبور می شدم یک نطقی داشته باشم درباره مضرات هوای کثیف و اینکه میکروب دارد و ویروس سرماخوردگی بیشتر منتقل می شود و خلاصه سعی می کردم از این طریق راضی شان کنم. تا هم چشم بر می داشتم از پنجره یا با جمعیت عقب و جلو می شدم یکی بلند می شد و در مقابل چشم های ملتمس و شاکی من پنجره را می بست. توی تاکسی هم همینطور بود. هنوز ننشسته دستم به پنجره بود. توی خوابگاه هم مصیبتی داشتیم سر پنجره باز کردن زمستان ها. صبح می خواستم هوای اتاق عوض شود یکی مان خیلی سرمایی بود. به نظرم از مادربزرگم ارث برده باشم. زمستان از سرما سنگ می ترکید اما صبح که می شد همه درها را باز می کردند هوا عوض بشود.

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 8:53     | 

شطرنج با ماشین قیامت

 

چرا اینقدر دوست داشتنی بود؟ از وقتی کتاب را تمام کرده ام دنبال جواب این سوال می گردم. رفته بودم دنبال یک کتاب دیگر که اتفاقی یکی از این انتشارات های غیر معروف، شطرنج با ماشین قیامت را کنار کتاب هایی به کل از یک جنس دیگر، احتمالا به قیمت چندین سال پیش‌ می فروخت. شنیده بودم داستان قشنگی است اما اینقدرها در حال و هوای رمان جنگ نبودم که بخرمش. بیشتر وسوسه شدم هدیه بدهم به پسردایی ششم دبستانی ام که تازگی ها کرم کتاب شده شکر خدا.

قصه ی جذاب و پرکششی بود و بدون اینکه ذره ای اغراق کند یا به ظاهر تلاش کند خلوص و فداکاری بسیجی های مدافع آبادان را به رخ بکشد، عمیقا تو را تحت تاثیر قرار می داد. بحث های فلسفی اش هم بد نبود. یعنی لجت را خیلی در نمی آورد. موقعی هم که می خواست پیچیدگی آدم ها و خاکستری بودنشان را نشان بدهد و قضاوت بر اساس پیش فرض ها و کلیشه ها و ظاهر آدم ها را نقد کند،‌ چندان حس نمی کردی دارد از این بحث های مزخرف روشنفکری مطرح می کند. تکّه هایی که به اهالی صلح طلب کلیسا وسط گلوله باران شهر می انداخت هم نشانه ای بود از فاصله اش با نگاه های روشنفکرانه به جنگ. لااقل به چشم من.

من که خیلی دوست داشتم کتاب را. نمی دانم پسر یازده ساله ای که رمان های کلاسیک می خواند با این ارتباط برقرار می کند؟ نمی خواهم آشنایی اش با رمان های جنگ سوخت برود. می خواهم اولین رمان از این دست، مشتاقش کند به خواندن از این ماجرا. وقت خوبی است الان؟ یا کتابی خوبی است برای شروع؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 10:36     | 

این لقمه باید خفه شان کند

 

 بحرین را رسما دارند الحاق می کنند به عربستان و جامعه ی جهانی هم خنّاق گرفته و نه نگران دموکراسی است نه نگران حقوق بشر و بین الملل و غیره. ما هم نمی دانم با این وضعیت سخت و حساسمان چه کار می توانیم بکنیم. اگر دست روی دست هم بگذاریم یعنی یک عقب نشینی و شکست بزرگ. بمیرم الهی برای این شیعیان مظلوم که حالا از چاله می افتند توی چاه وهابی های سعودی. حرف زدن البته راحت است و عمل اش یعنی شکنجه و درد و رنج و خون و شهادت اما کاش بحرینی ها می زدند به سیم آخر. این لقمه نباید از گلوی عربستان پایین برود. بس است هر چه مقاومت مدنی و مسالمت آمیز. شورشی های سوریه کرور کرور اسلحه می گیرند از قطر و عربستان و آمریکا و همه. این بندگان خدا فوق اش لاستیک آتش بزنند یا کتتل مولوتفی آن هم اگر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 9:27     | 

 

سهیل کریمی، مستند سازی که قبلا هم از منطقه بحران زده ی پاراچنار پاکستان  و وضعیت اسف بار شیعیان آن منطقه مستند تهیه کرده - و متاسفانه کارهای دیگرش را نمی شناسم- یکی دو ماه اخیر سوریه بوده و قرار هست نتایج تحقیقاتش با عنوان فتنه ی شام پخش بشود.  ظاهرا از معدود مستند سازهای ایرانی هست که جسارتش را دارند بروند در دل حوادث و مناطق بحرانی و خطراتش را به جان بخرند. حالا توی گوگل پلاس مطلبی به اشتراک گذاشته درباره انفجارهای تروریستی اخیر سوریه و این جماعتی که کلا مغز را تعطیل کرده اند و حقد و کینه را بارور و مشغول بلغور تحلیل های ضد اسدی بت های رسانه ای شان هستند آمده اند توی کامنت ها طبق معمول به آه و افغان درباره ظلم نظام اسد و حاکمان ایرانی حامی اش و یک جاهایی هم می خواهند سهیل کریمی را هدایت کنند که مثلا بیا من چقدر ویدئو برایت بگذارم از جنایت های نظام اسد. خیلی اعتماد به نفس می خواهد ها. طرف بیش از دو ماه در سوریه زندگی کرده و توی دل حوادث بوده و با مخالفان بارها جلسه و مصاحبه داشته و به واسطه شغل اش و دغدغه هایش از زیر و بم ماجرا ها و بافت فرهنگی اجتماعی سیاسی منطقه و مثلا رسوایی ویدئوسازی های الجزیره و العربیه در لوکیشن های قطری خبر دارد و به قول خودش هر چه فیلم و ویدئو در باره سوریه بوده دیده.  حالا این می خواهد با ویدئوهای یوتیوب ارشادش کند.

حالا از این جماعت بگذریم. کلی شیفته ی شنیدن تجربه های این آدم هستم. مسلما حرف هایی دارد که در هیچ رسانه ای نخواهیم شنید. اینجا می توانید در گوگل پلاس دنبالش کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 19:26     | 

سیره صحیح پیامبر اعظم

 

در غرفه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی کتاب خوش بر رویی چیده اند روی هم. سیره ی صحیح پیامبر اعظم. کاری از علامه سید جعفر مرتضی عاملی که جزء مورخان قابل اعتماد و از شیعیان لبنان است. کلی ذوق مند شدم به خصوص وقتی دیدم حدود ۱۱ جلد است. تصمیم گرفتم لااقل یکی دو جلدش را بخرم. کتاب را باز کردم. نوشته بود دوره: ۱۹۰۰۰۰. طبق معمول که صفرها را دقیق نمی خوانم از قرائن حدس می زنم کدام یکی باید باشد گفتم اووووه یعنی ۱۹ هزار تومن برای یک جلد؟ از آقای راهنمای داخل غرفه پرسیدم. گفت فقط دوره ی کاملش را می فروشم. یک لحظه قند توی دلم آب شد و متعجب که مگر می خواهند آتش بزنند به مالشان که کل دوره ۱۹ هزار. فکر نکردم احتمالا مشکل از صفرها باشد. بله. صد و نود هزار تومان بود کل دوره. خنده ام گرفته بود از خیال خام‌ام. راهنما بنده خدا بی اختیار گفت حالا اشکال نداره - با یک لحنی که انگار می خواست دلداری بدهد به نظرم:)

حالا خلاصه گفتم برای مایه دارهای تاریخ اسلام دوست، اطلاع رسانی کرده باشم.

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 8:33     | 

کجای این حکم عادلانه است؟!

 

اگر مردی جنایتی در حق زنی انجام داده باشد و دیه اش بیش از ثلث دیه کامل یک انسان باشد و زن بخواهد قصاص کند،‌ باید تفاوت دیه زن و مرد را در آن جرم محاسبه کرده و به خانواده ی جنایتکار- قاتل، اسید پاش یا هر چه- بدهد تا بتواند قصاص کند. این حکم به نظرم اینقدر ناعادلانه است که تا به حال هر چه به گوشم خورده بود نمی توانستم یا نمی خواستم باور کنم واقعیت دارد. پدر یکی از دختران قربانی خفاش شب توی دادگاه می گفت چرا من باید این مقدار پول بدهم تا جنایتکاری مثل این قصاص شود؟ حالا این زنی که قربانی اسید پاشی شده و نه تنها چشم هایش و زیبایی صورتش را از دست داده که بارها تحت عمل جراحی رفته و دائم در معرض عفونت است، باید تفاضل دیه را به پدر شوهر اسید پاش محترم پرداخت کند تا دادگاه حکم قصاصی که داده اجرا کند. او هم این پول را ندارد و قصاص معطل مانده. من قانون کشور و قانون اسلام را در این زمینه نمی دانم اما به نظرم این باید قاعدتا وظیفه حکومت باشد تا تفاضل دیه را بدهد. باورم نمی شود اسلام بتواند چنین حکم ناعادلانه ای داشته باشد.

در باره جرم اسید پاشی به طور خاص هم وضعیت به نظرم فاجعه است. یعنی اگر چشم ها کور نشود که اصلا قصاص ندارد چون می گویند ممکن نیست همان صورتی که مجرم اسید پاشیده را بازسازی کرد. دیه ی جزئی حساب می کنند و زندانی هم می بُرند و خلاص و این دیه معمولا ذره ای از پول جراحی های متعدد قربانی را تامین نمی کند. رنج زشت شدن و درد و زخمش بماند. اینطوری یک ذره هم بازدارندگی ندارد. اینجا مفصل درباره اش نوشته و با افزایش چشمگیر اسید پاشی در دو سال گذشته واقعا باید برایش فکری بشود.

پ. ن: من در مورد نصف بودن دیه زن اصلا مشکلی ندارم و آن را نشانه نصف بودن ارزش زن نمی دانم و فقط بحث اقتصادی است. در مورد تفاضل دیه هم اگر مطمئن بشوم این حکم اسلام است و صلاح هم نیست حکومت یا هر نهاد دیگری وارد شود لابد حکمتی دارد که نمی دانیم. اما دلم می خواهد بدانم واقعا چنین قاطعیتی وجود دارد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 15:59     | 

پسرانه- دخترانه

 

یکی از همکارها نشریه ی مدرسه ی پسرش را آورده بود که من ببینم. از مدرسه های خیلی معروف مذهبی و پاستوریزه ی تهران است. مقطع راهنمایی. کلی پیش از این هم ذوقش را می کرد. خوب اعتراف می کنم دلم می خواست به این نتیجه برسم که مال ما بهتر است و انصافا به نظرم همینطور بود. به جز در زمینه اخبار و طنز و عکس آن هم به خاطر اینکه مبسوط الید کامل بودند، جذاب تر بود. این همکار عزیز هم نکرده بود لااقل یک شماره از این نشریه های امسال ما را بخواند. حالا این ها حاشیه است. نکته ی جالبی که دیدم همین فضای طنزهایشان بود. یعنی اگر مدیر ما چنین چیزی را در مجله بخواند باید برایش آب قند و گلاب بیاوریم. می دانستم پسرها کلا خیلی راحت ترند توی شوخی و سر به سر گذاشتن اما به نظرم در قیاس با فضای مدرسه ی ما یک جور نجومی متفاوت بود. بمیرم بعضی از این بچه های ما هم کلی حس طنز فوق العاده دارند اما اینقدر برایشان چارچوب می گذاریم که شاهکار است همینی که در می آورند و ما را می خندانند. یعنی همچین با معلم هایشان شوخی می کردند توی مجله که انگار یکی از خودشان است آن هم در فضای کاملا غیر رسمی دوستانه. خطاب با فعل مفرد. تو . باحالی... خلاصه جمیع قباحت ها- به زعم مدرسه ی ما- جمع بود. البته پسرها کلا در این زمینه با جنبه تر از دخترها هستند و من هم از بس طنز ما در فضای عمومی به هجو و بی تربیتی نزدیک یا بعضا تبدیل شده و بچه ها هم این پتانسیل را دارند، دلم نمی خواهد چنین فضایی بدهم اما نوع رابطه معلم ها و بچه ها یک بحث دیگر است. بعضی معلم ها رابطه ی دوستی شان با بچه ها از جنس دوستی بچه ها با هم است. یعنی در عرض هم قرار دارند انگار. بیشتر هم معلم های جوان اینطورند. بعضی قدیمی ها هم رابطه شان خشک و رسمی است اما بسیاری هم هستند که در عین شوخی کردن و صمیمیت و اعتماد متقابل،‌یک حریمی و فاصله ای نگه می دارند و اجازه نمی دهند طرف شان دخترخاله بشود. هر کدام هم برای خودشان دلایلی دارند که کارشان درست تر است. بعضی هم البته ویژگی های شخصیتی سوق شان می دهد به یک سمت نه لزوما ترجیح های تربیتی. حالا این طنز مجله ی پسرانه، نظرم را جلب کرده به تفاوت رابطه معلم و شاگری در مدارس پسرانه و دخترانه.

به مناسبت های دیگر هم درباره اش شنیده بودم اما این یکی واضح تر تفاوت را نشان می داد. شاید بررسی اش جالب باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 19:42     | 

بهارنارنج

 

عطر بهارنارنج خانه را برداشته. آدم را مست می کند. فکر کن شیرازی ها چه عشقی می کنند اردیبهشت ماه که هوا پر است از این عطر و لابد چه دلشان تنگ می شود اگر خانه نباشند. رفته بودیم بازار تجریش که هدیه ای برای مادربزرگ بخریم. با چند کیسه سبزیجات کوهی و نشاء فلفل و کمی شکوفه ی بهارنارنج برگشتیم. این قسمت تکیه ی بازار تجریش که رسما من را می برد روی ابرها. میان تکیه را میز زده اند و انواع سبزی و میوه تمیز و دست چین شده زیر نور چراغ ها برق می زند. مغازه ترشی فروشی هم که بهشتی است برای خودش. بوی سبزی خرد شده ی تازه هم از مغازه های سبزی خرد کنی اطراف می آید. فصل بهار که می شود سبزی کوهی هم می آورند. وحشی و کاملا ارگانیک و پرخاصیت. ریواس. دالک. تره کوهی و چیزهای دیگری که اسمش را یادم رفته. می گویند با دالک یک پلوی خیلی خوشمزه می شود درست کرد. تازه امسال اسمش را شنید ایم و خریدیم ببینیم چه می شود. گل های بهارنارج را هم یکی از دوستان شیرازی گفت خشک می کرده و آرد می کرده و همراه چند ادویه دیگر برای پختن مرغ به کار می برده و طعم فوق العاده ای داشته. فروشنده می گفت بهارنارنج های شیراز را امسال آفت زده و اینها شمالی است. پهن کرده ایم روی سینی تا خشک شود. حالا خانه بوی بهارنارنج می دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 21:12     | 

 

حالم دیگر دارد از ادعای اخلاق به هم می خورد. یعنی کهیر می زنم کسی حرف از اخلاق می زند. روزهای انتخابات ۸۸ می سوختم از این دروغ وقیحانه ی سبز. امروز سرایت کرده به همه و دیگر تهوع آور شده. سایت ها و رسانه های مثلا اصول گرا و سیاستمدارهایشان هم پیوسته اند به این ژست. این به آن می گوید بی اخلاق. آن به این. همه هم جمیعا چشم توی چشم بی اخلاقی می کنند. تک تک آدم های عادی هم گرفتارش شده اند. خودش سرتا پای یک عالم و آیت الله جا افتاده ی حوزه را مسخره می کند. آن یکی آیت الله هم رده ی اولی را می برد به عرش و یکی نقد کند فریاد واخلاقا سر می دهد. همه به هم می گویند بی اخلاق هستی. بغض داری. دچار غرور شده ای. سطحی نگاه می کنی. منحرف شده ای و هم زمان خودشان دقیقا همین ها هستند. با انگشت می توانی بشماری کسانی که چشم شان عیب های خودشان را هم ببیند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 12:30     | 

 

این سلسله مقاله های محمد مطهری سال ۸۷ منتشر شده اما من با اینکه تعریفش را شنیده بودم تا به حال همت نکرده بودم بخوانم. اگر شما هم تا به حال نخوانده اید، از دستش ندهید.

لینک همه مقاله ها ذیل این آخری هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 19:35     | 

 

با خواندن این مطلب یاد بحث هایی افتادم که سر کلاس زبان داشتیم. البته کمی برایم غیر منتظره بود که تقریبا همان حرف ها را از کسی مثل زهرا هم بشنوم. بچه دار شدن یا نشدن یک تصمیم کاملا شخصی است و گرایش به بچه دار نشدن یا دیر و کم تعداد شدن هم این سالها همه‌گیر شده و برایش استدلال های مختلفی می طرح می می شود. نوشته ی زهرا بهانه شد برای بحثی دراین باره.

یکی از موضوع هایی که تقریبا همه بچه های غیر مذهبی و لیبرال و روشنفکر کلاس زبان سر اش توافق داشتند و با چه حدتی هم درباره اش حرف می زدند، این بود که بچه آوردن یک جنایت است در حق نوزادی که قرار است بیاید به این دنیا و فقط زجر بکشد و آنها هیچ وقت چنین جنایتی مرتکب نخواهند شد و خودشان هم حسابی شاکی بودند که چرا بی اجازه به دنیا آورده شده اند. مشکل هم اصلا مالی و از جنس فقر نبود چون همه از خانواده های مرفه بودند. پدر و مادرها را سرزنش می کردند که برای خوش آمد خودشان- یا به قول زهرا برای میل به بقای نسل یا شیرین بودن بچه یا عصای دست پیری یا تنها نبودن اولی و غیره- بچه می آورند و این خودخواهی است. به نظرم آنجا اولین بار بود با این وسعت و شدت چنین حرف هایی را می شنیدم و واقعا تعجب کرده بودم. البته به نظرم تفاوت زهرا با آنها در این است که او امکان یک زندگی خوب و سعادتمندانه را نفی نمی کند بلکه کم می داند اما آنها اساسا به زندگی نگاه منفی و به نوعی پوچ گرایانه داشتند.

این نوع نگاه به بچه دار شدن به نظرم یک پدیده ی نو است برای بشر. حاصل مدرنتیه در تمام ابعادش از تفکر گرفته تا ابزار و علمی که امکان کنترل جمعیت را می دهد. یک دسته از مردم که کمتر مدرن شده اند،‌تقریبا مثل قدیمی ها، طبق طبیعتشان بی فلسفه چینی و آسمان ریسمان بافتن و اهداف عالی این جهانی و آن جهانی داشتن بچه می آورند. قدیم ها که مایه ی افزونی ثروت بود و امکان کنترل موالید نبود، بیشتر، حالا که بچه مصرف کننده است و سطح انتظار برای رفاه بیشتر است و توان کنترل جمعیت را هم دارند، کمتر. یک دسته به اقتضای دنیای مدرن، بچه برایشان وبال زندگی است و کارهای مهمتر دارند بنابراین یا نمی آورند یا خیلی دیر و حداکثر دو تا و اولویت با موفقیت های فردی است. یک دسته هم به دلیل اینکه اهل فکر شده اند* و راجع به روان شناسی یا تعلیم و تربیت یا مسائل اجتماعی بسیار خوانده اند و تامل کرده اند،‌ بچه دار شدن برایشان به یکی از پیچیده ترین وحساس ترین و سنگین ترین پروژه های زندگی تبدیل شده . از خودشان به عنوان والدین و بچه ای که قرار است تربیت کنند، ‌انتظارات زیادی دارند که شاید عملی و بجا نباشد به همین دلیل قید بچه آوردن را می زنند یا پدر خودشان و بچه را برای بزرگ کردنش در می آورند از بس وسواس به خرج می دهند و آخر هم احساس رضایت نمی کنند و معمولا بچه شان آن پدیده ای که می خواستند، نمی شود. در مجموع، دور و برم را که می بینم کم هستند والدین، به خصوص مادران اهل فکری که به عنوان دسته ی چهارم، بچه دار شدن و بزرگ کردنش برایشان مسئله نباشد. مراقب و متوجه باشند و برای مشکلات بچه داری هم چاره اندیشی کنند اما روان و بی گیر و گرفت روحی بگذرانند.

البته این دسته بندی دقیق نیست و به اندازه یک پست وبلاگی برایش فکر شده و آدم ها هم پیچیده تر از آنند که بتوان محدودشان کرد در یک طیف اما به نظرم عمده گزاره ها و استدلال های فلسفی و شبه فلسفی که در مورد بچه داری شنیده ام به نوعی تئوریزه کردن نوع نگاه و گرایشی است که مسامحتا آدم های هر طیف دارند. یعنی این نوع نگاه و تصمیم و عملکرد در مورد بچه آوردن یا نیاوردن، حاصل یک دسته عوامل متعدد و متنوع فردی و اجتماعی است اما گزاره هایی که برای حمایت از آن تصمیم یا نوع نگاه آورده می شود بسیار محدودتر از دلایل واقعی است.

مثلا سرزنش آدم هایی که بر اساس میل بقای نسل یا شیرینی بچه یا تنها نبودن اولی یا عصای پیری...بچه می آورند؛ یا تاکید به حق بر سختی تربیت فرزند در این دوره و زمانه به عنوان دلیل بچه نیاوردن. درباره این استدلال ها حرف دارم اما فکر می کنم مسئله ی اصلی فراتر از اینهایی است که در کلام آدم ها ذکر می شود.

به نظرم هیچ کدام از این ها- بقای نسل و ...- قابل سرزنش نیست. میل به بقای نسل یک میل کاملا طبیعی است که خدا در وجود آدم گذاشته برای اینکه نسل بشر ادامه پیدا کند. هیچ کجای دین و قرآن و سنت هم گفته نشده که اگر نقطه ضعف دارید و چیز خاصی نیستند و لذا بچه تان هم چیز خاصی نخواهد شد، بچه نیاورید. البته توصیه شده که پدر و مادر حتی پیش از ازدواج تا آخرین مرحله ی تولد، به دنبال فراهم کردن بهترین شرایط مادی و معنوی برای شکل گیری یک انسان تازه باشند اما این یک توصیه عمومی است به همه آدم های دنیا که ظرفیت هایشان متفاوت است و یک دنیا ضعف و کاستی هم دارند. این توصیه ها هم برای رشد پدر و مادرهاست هم برای بهبود شرایط تولد در حد وسع هر زوج. اصلا مگر قرار است همه بچه ها در بهترین شرایط به دنیا بیایند و بی هیچ عقده ی روحی بزرگ شوند؟ البته چی بهتر از مثلا پدر و مادری مثل حضرت محمد(ص) و حضرت خدیجه یا حضرت علی و حضرت زهرا علیهم السلام اما واقعیت دنیا و زندگی که این نیست. همه ما در محیط های ناکامل و کم و بیش مشکل دار به دنیا می آییم و قرار است برای رشد خودمان مجاهده داشته باشیم تا لحظه ی مرگ. قرار است مقهور والدین کافر یا فاسق نباشیم و مقهور اخلاقیات به ارث رسیده یا آموخته شده در خانواده و همین مجاهده هم ارزش دارد برای خدا. این مسیری که طی می کنیم. مثلا صبوری ارثی آنقدر ارزش نیست که صبوری آموخته شده با مجاهده. بحث فرزندهای زنا زاده و تاثیر خانواده بر سعادت و شقاوت و اینها پیچیده است و مجالش اینجا نیست اما در مجموع همین محیط ناکامل عرصه رشد و مجاهده ی آدم هاست.

یا بچه دار شدن برای شیرینی اش یا عصای پیری یا تنها نبودن اولی و غیره مگر بد است؟ همه از کارشناس تا هر که تجربه کرده می دانند خانواده های پر جمعیت از سلامت عاطفی و روانی بیشتری نسبت به کم جمعیت ها برخوردار است. هم والدین هم بچه ها. به استثناها کار نداریم. عموما آدم ها دراین فضا سرشار می شوند و محیط بسیار غنی تری هم برای رشد وجودی – که هدف اصلی خلقت است- دارند. اینها هدف کسی باشند برای بچه دار شدن چه عیب دارد؟ خوب است بچه های الان؟ نه محبت خواهری می چشند نه برادری. نه در آینده خاله و عمه دارند نه عمو و دایی می شوند. خوب است پدر و مادری خودشان را از همه این برکت ها و رشد ها و لذت ها و نعمت ها محروم کنند؟

سختی تربیت در جامعه امروز و تاثیر رسانه ها و کم شدن نقش والدین را کاملا قبول دارم. تربیت با معیار های امثال زهرا دارد روز به روز سخت تر می شود. حالا راهش چیست. بقیه دارند بچه می آورند و در همین فضای جامعه بار می آید. آدم های مدل این تفکر کنار بکشند هی تعدادشان کمتر بشود؟ تربیت سخت هست اما نشدنی نیست. حتی شاید یک جورهایی یکی از مهمترین وظیفه های انقلابی است که یک شیعه منتظر دارد و یک واقعیت امیدوارکننده هم وجود دارد. گروه های اقلیت، خیلی بهتر از سایرین از پس تربیت بچه هایشان بر می آیند.

از همه اینها گذشته فکر می کنم پدر و مادر واسطه می شوند نعمت حیات به موجودی برسد. البته بحث پیچیده ای است اینجا. اینکه آیا آدم ها همگی خلق شده اند و دایره اش بسته است و والدین واسطه اند برای به دنیا آمدن و یک مدل تقدیری هر کسی از پدر و مادرش به دنیا می آید یا این پدر و مادر نشد به واسطه ی دیگری می آیند یا تصمیم والدین در خلق یک موجود تازه دخیل است. این را نمی دانم اما از ظاهر امر حس می کنم هر تولدی راهی است برای رسیدن فیض حیات به عنوان اشرف مخلوقات به یک موجود دیگر.

عقلا و مسلما هر پدر و مادری باید هدفش تربیت یک آدم خوب باشد و اگر می داند از عهده اش بر نمی آید و محیط زندگی و شرایط آن طفل معصوم بسیار بد خواهد بود، بچه دار نشود و حدیث هم در این مورد شنیده ام- البته فقط در حد شنیدن- اما بعید می دانم دایره شرایط خوب برای بچه دار شدن، اینقدرها که ما به آن رسیده ام تنگ باشد.

* این اهل فکر شدن، معمولی نیست. یعنی یک ماهیت خاصی دارد که برای خودم هنوز شناخته شده نیست. کاملا هم مفهومش مثبت نیست. آدم های این دوره و زمانه به دلایل مختلف، زیاد روی برخی مسائل مربوط به خودشان دقیق و عمیق می شوند که این تامل لزوما معرفت نفس- به معنای تحسین شده ی آن در متون دینی- نمی آورد و فقط باعث نوعی درگیری ذهنی می شود و روند طبیعی زندگی را مختل می کند.

 پ. ن: بهارنارنج و چند نفر دیگر از دوستان هم در این باره نوشته اند. مریم زحمت کشیده و لینک همه را پای نوشته اش گذاشته.

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 9:14     | 

لیاقتش همین است

 

نباید خوشحال باشم از اینکه نوری زاد بیشتر و بیشتر توی لجن فرو می رود اما حس می کنم سزایش همین است. خزعبلات اخیرش را درباره حمله ناو آمریکایی به هواپیمای مسافربری مان خوانده اید؟ اینکه ایران هواپیمای اف چهارده پشت مسافربری قایم کرده بوده و تقصیر خودمان بوده جان مسافرها را به خطر انداخته ایم. همان شایعات منافقین که اینقدر ضایع است که خود آمریکا هیچ وقت ادعایش را نکرده.

خدا آخر و عاقبت ما را هم به خیر کند. هیچ از آدم دور نیست این چپ کردن ها. حالا گیرم به این ضایعی و رسوایی هم نباشد. می تواند اما خیلی عمیق تر و خطرناک تر باشد برای سرنوشت آدم. ساعتی یک بار به خدا التماس کنم برایش کم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 18:36     | 

 

چند وقت پیش یکی از خیّرین فضای مجازی- اسم نمی برم برای احتیاط- ایمیل زد و یکی دو ف ی ل تر ش کن جدید برای لیست دوستان فرستاد. به من که خیلی ناوارد هستم در پیدا کردن این چیزها حسابی چسبید. البته یک مدت کوتاهی کار می کرد و دوباره نمی دانم چه مرگش شد از کار افتاد با اینکه نسخه های جدیدش را هم دانلود کردم. خلاصه اینکه به لطف بلاهت متولیان امر، این هم به لیست کارهای خیر اضافه شده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 19:31     | 

روی شمر را سفید کرده اند

 

یک جاهایی دیگر نمی کشیدم و کتاب را می بستم. گاهی سرشار از خشم. گاهی بهت زده گاهی هم بغضم می شکست. زخم در و دیوار بهانه بود برای رفتن. درد آن انحراف عمیقی که داشت ریشه می کرد، توان حضرت را بریده بود. ناآشنا نبودم با این مقطع تاریخی اما جزئیاتی در این کتاب علامه عسگری- نقش ائمه در احیای دین- هست که نفس آدم را می گیرد. حتی تنگ تر از وقتی   آتش سوزاندن های عایشه* را در دوران خلافت حضرت علی(ع) می خوانی. پس از محکم کردن جای پایشان چه کرده اند با این نهال تازه پا گرفته ی اسلام. مردم را و صحابه ی مورد اعتماد را منع کرده اند از نقل حدیث پیامبر از ترس آنکه احادیث در تعریف و تمجید از حضرت علی(ع) و تایید خلافتشان و مذمت خلفا منتشر بشود اما این در مقابل خیانت های بعدی هیچ است. حدیث هایی جعل کرده اند در وهن حضرت محمد(ص) که روی شمر و ابن ملجم و یزید را هزار بار سفید می کند. شرم دارم از مثال آوردنش اما بعید است بخوانید و چشم هایتان برای این همه مظلومیت از یک سو و رذالت از سوی دیگر، تر نشود. از آن طرف هم حدیث ساخته اند در تعریف از خلفا و آنقدر در وقاحت پیش رفته اند که باب موافقات عمر دارند. یعنی جناب ایشان یک حرف هایی زده اند که خدا خوشش آمده و همان ها را در قالب آیه ای نازل کرده است. مثلا آیه ای آمده او انتهایش گفته فتبارک الله احسن الخالقین. خدا خوشش آمده این را به عنوان آیه اضافه کرده به قبلی ها. در حیا و پرهیزگاری هم بارها دراحادیث جعلی اثبات می شود که این جنابان از شخص پیامبر با فضیلت تر بوده اند. یک خیانت دیگر نشر اسرائیلیات است که شنیده بودم اما نمی دانستم عمق فاجعه چقدر است. فکر کن در همان دورانی که حضرت علی- گنجینه معارف اسلامی- دارند در مدینه زندگی می کنند و نفس می کشند، کعب الاحبار- عالم یهودی که تازه مصلحتی مسلمان شده- می شود سخنران پیش از خطبه های نماز جمعه و خزعبلات کتاب تحریف شده ی خودشان را به عنوان معارف اسلامی و قصه  و سرگذشت پیشینیان- شبیه سبک قصه های قرآنی- برای مردم می گوید. در یکی از مجالس عمر، حضرت علی هم حضور داشته اند. کسی سوالی درباره مکان خداوند پیش از خلقت عرش می پرسد و کعب الاحبار شروع می کند به پاسخ دادن با همان سیاق یهودیت تحریف شده و پراز افسانه که برای خدا تجسد قائلند. حضرت علی بلند می شوند و الله اکبر و جل الخالق می گویند و دامن می تکانند- به نشانه برائت از این حرف ها- تا مجلس را ترک کنند. عمر درخواست می کنند که بمانند و درباره موضوع سخن بگویند و امام مسئله را روشن می کنند اما همچنان کعب الاحبار عالم رسمی دستگاه خلافت می ماند و حتی در دوران عثمان هفته ای دو سخنرانی رسمی برای مردم دارد و شاگردانی چون ابوهریره پرورش می دهد که راهش را ادامه دهند و چنان کنند که این اسرائیلیات به بخشی از عقاید محکم و راسخ پیروان خلفا بدل شود و مثلا یکی از بزرگترین مفسران قرآن ایشان باب های متعدد داشته باشد در اثبات اینکه بر اساس قرآن و حدیث پیامبر، نعوذبالله خدا چشم دارد و دست و پا و صورت دارد. عجب صبری داشته اند حضرت علی(ع) که شاهد سالهای آغازین این انحراف شوم بوده اند و مامور به صبر.

اگر علاقه به تاریخ اسلام دارید حتما این کتاب را بخوانید. فایل پی دی اف اش را هم می شود راحت دانلود کرد اما چون طولانی است خواندن چاپی اش راحت تر است. مامان چند سال است به مناسبت عید غدیر به ما کتاب هدیه می دهند. پارسال کتاب نقش عایشه و امسال هم این یکی. من که کلی ممنون ام و ذوق مند. خدا حفظ شان کند که سبب خیر می شوند.

*کتاب نقش عایشه در تاریخ اسلام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 12:21     | 

بهار 91

 

خوب... بالاخره سال نو هم آمد. عمر ماست این سالها که تند تند ته می کشند و نو می شوند و حواسمان نیست. اینقدر هفته های آخر اسفند زندگی همه می رود روی دور تند که آدم حس می کند انگار قرار است دنیا به آخر برسد. هیجان و شوری است که از نفس می اندازد. اینطوری است که تعطیلات این همه می چسبد. انشاالله سالی پر از برکت برای همه باشد و چه می دانم. آرزوست دیگر. هر خرده خبری که عربستان می شود آدم خیال می بافد برای خودش. کاش سالی باشد که ...

امسال برای تعطیلات خانواده را راهی کردم کاشان. برنامه ریخته بودم برای خانه های تاریخی و کویر مرنجاب و آبشار و ابیانه. عملا دو روز و نیمی که کاشان بودیم فقط شد سه تا از خانه های تاریخی را ببینیم و حمام فین. ظهر روز دوم سراغ یک رستوران خوب کاشان را گرفتیم از دو کانال مختلف گلشن را معرفی کردند. دو بعد از ظهر رسیدیم. یک ایل خودمان را چپانیدیم دور دو تا میز بیضی شکل. به سختی. چون جا نبود نه برای نشستن نه برای گذاشتن بشقاب های غذا و مخلفات. آمدند سفارش گرفتند. اعصاب هم نداشتند کارکنانش. عید ها سرشان شلوغ است بدجوری. لابد چیزی از اضافه درامد هم نصیب شان نمی شود که اینقدر خلق شان تنگ است. ماست و دوغ و مختلفاتش را آوردند و رفتند پی کارشان. یک نیم ساعتی گذشت. آمدند گفتند اینها که گفتید سه مدل اش تمام شده. از نو انتخاب کنید. دوباره رفتند نیم ساعت بعد غذا آمد. تا خوردیم ساعت سه بعد از ظهر گذشته بود.

رفتیم سمت آران وبیدگل برای کویر. کلی دلم را صابون زده بودم که به به حالا می رسیم کویر و آن تپه های ماسه ای و رملی و دو سه کیلومتر هم پیاده برویم دریاچه نمک را هم می بینیم و تا شب هم می مانیم و آسمان پر ستاره کویر را هم دشت می کنیم و خلاصه مشعوف بودم برای خودم. اینهمه جستجوی اینترنتی کردم کسی ننوشته بود جاده اش خاکی است و به جای ۳۰ کیلومتر بیش از ۵۰ کیلومتر است و با این جاده بیش از دو ساعت طول می کشد. حالا اینها به کنار. کمی که رفتیم زمزمه های همسفران بلند شد که یکهو اگر ماشین ها یک عیبی کردند چه. اگر به شب خورد چه. اگر خلوت بود چه. آب برنداشته ایم. اگر نبود و نیازمان شد چه. اگر... اگر... خلاصه خلوتی راه و وهم کویر گرفت همه را. یک ساعتی که رفتیم ایستادند به شور و مشورت و خلاصه کلی دلایل ایمنی که برگردیم بهتر است. احتمالا اشتباه از من بود و این مدل سفرها آدم های تیپ خودش را می خواهد. خلاصه دور زدیم و برگشتیم و حسرت کویر مرنجاب فعلا به دل ما ماند. توی شهر تبلیغ تور های نوروزی کویر را کرده بودند. خوب طبیعتا تا نرفته بودیم فکر می کردیم خودمان می رویم دیگر. چه فرقی می کند. همه آنجا هستند. ما هم همراهشان. ظاهرا اشتباه کرده بودیم.

روز آخر را گذاشته بودیم برای ابیانه و تازه شب هم اصفهان مهمانی شام دعوت بودیم. ده صبح از کاشان بیرون زدیم و دوازده ابیانه بودیم. کمی بعد از کاشان از بزرگراه یک راه فرعی جدا می شود و می رود سمت کوه های کرکس. اولش جاده صاف است و دو طرف همان صحرای تکراری همیشگی تا برسی به اولین کوه و بپیچی لابه لای ارتفاعات. آدم باورش نمی شود وسط جاده اصفهان تهران یک راهی باشد شبیه جاده های فشم یا چالوس. پیچ در پیچ. کوه و دره- نه به عمق چالوس البته. چون جاده خیلی در ارتفاع نبود. همان اوایل راه یک قلعه شهر قدیمی و نیمه مخروبه روی بلندی آن سوی دره پیداست. فرصت نداشتیم برویم ببینیم. گذاشتیم انشاالله برای سفرهای بعدی. هوا در دامنه های کرکس اینقدر سرد است که هنوز درخت ها شکوفه هم نداده بودند. حدودا یک ساعتی لا به لای کوه ها طول کشید تا به ابیانه رسیدیم. ورودی شهر باید عوارض می دادیم در همان حکم بلیط برای دیدن آثار تاریخی. درباره ابیانه و معماری خاص خانه هایش و قدمت بیش از هزار ساله اش و لباس خاص مردم و بقایای زبان پهلوی در روستا و اینها لابد شنیده اید. ورودی شهر بافت جدید است. از یک جایی به بعد باید ماشین را بگذاری و پیاده بافت قدیمی را قدم بزنی. خانه ها در دامنه کوه ساخته شده. نه مثل ماسوله که سقف یکی حیاط دیگری باشد اما تقریبا با همان ساختار و یک جاهایی کمی پیچیده تر. همه خانه های قدیمی از خاک سرخ کوه های همان منطقه ساخته شده. معمولا دو طبقه است و یک بالکن با نردهای قشنگ معرق کاری و یک بهارخواب دارد. کوچه های شرقی غربی تقریبا دریک سطح اما شمالی جنوبی ها شیب دارد و پله ای. خلاصه کنم ارزش دیدن دارد. اگر خواستید بروید حتما یک روز کامل برایش وقت بگذارید که آنجا باشید. یادتان نرود از خانم های پیر ده که بساط کرده اند و با اصرار برگه - پَر - زردآلو و آلوچه و غیره می فروشند، حتما خرید کنید به خصوص اگر مثل من عاشق این تلنقلات ترش هستید. کیفیت اش خوب و قیمت اش هم مناسب است. یک بسته کوچک گرفتیم که اگر خوب بود دوباره بخریم اما فراموش کردیم. ما متاسفانه فرصتمان خیلی کم بود و جز بخشی از بافت قدیمی و یک امام زاده با حیاطی مشرف به دره پر درخت روبرو نشد جای دیگری برویم. نه کوچه باغ ها. نه مسجد ها و آتشکده و رودخانه.

یک چیزی که در ابیانه من را آزار می داد خانه های خالی و تقریبا مخروبه بود. یکی از معضلات ابیانه مهاجرت جوان هاست. قدیم ها ابیانه از آن روستاهای آباد بوده که مردمش به نسبت زندگی در روستا انگار فکر و آرزوهایشان بلند بوده. مثلا پیش از انقلاب با کلی تلاش دسته جمعی یک دبیرستان برای روستایشان می سازند با کلی امکانات و تعدادی از دخترها هم در آن درس می خواندند. الان هم می گویند اغلب ابیانه ای ها تحصیلات عالیه دارند که البته همین اغلب مهاجرت کرده اند تهران یا اصفهان یا خارج از کشور و عمدتا پیران روستا مانده اند. آنهم تنها. دور از بچه هایشان. در بافت قدیمی اغلب خانه ها خالی اند. آدم دلش غم می گیرد. خانه ها و محله هایی که روزی پر از شور زندگی بوده اند حالا انگار ماتم زده اند. این نوای غم انگیز حتی از بین شلوغی و شور و حال توریست ها و مسافرها هم به گوش می رسد. ابیانه ای ها یک مجله اینترنتی دارند که در آن راجع به همین مهاجرت جوان ها و خالی شدن شهر از آدم ها و صفای گذشته نوشته. گویا مردم به هر دری هم زده اند که جلوی این مهاجرت را بگیرند و نشده. جز، اولین روستاهایی بوده که برق کشی و گاز کشی شده و سعی کرده اند امکانات خوبی فراهم کنند اما جمعیت باز هم کمتر و کمتر می شود. طبیعی است آدم ها هیچ رشدی در زندگی در آن روستای ته دنیا نمی بینند در مقایسه با شهرهای بزرگ.

واقعیت تلخی است. درد این ابیانه ای ها را من که زندگی در روستا را تجربه کرده ام، می دانم. امسال هم سری به ده قدیم و شهر جدید زدیم برای رفتن به مزار پدربزرگ و مادربزرگ و دیدن آخرین بازمانده ی قدیمی های ده. یک خیابان دو طرفه ی شیک انداخته بودند وسط ده. با لودر رفته بودند روی تمام خاطرات من. هیچ اثری از خانه ها و کوچه های قدیمی نبود. خوب حق هم دارند. نمی شود که آن خانه های کاه گلی قدیمی را قاب بگیرند. البته خانه پدربزرگ را می شد نگه داشت به عنوان یک بنای تاریخی. اما به هر حال مردم اینجا هم باید محل زندگی شان را توسعه بدهند. مردم تک تک دارند ماشین دار می شوند و کوچه های باریک قدیمی مناسب خر و الاغ بود نه ماشین. من و خانواده ام و ابیانه ای ها و همه آدم های دیگری که عاشق زندگی روستایی هستند در واقع آن صفا و شور زندگی را می خواهند نه خانه ها و کوچه ها را که اگر خالی از مردم باشد، می شود مثل ابیانه یا ماسوله. پر از غم. گریزی از این واقعیت نیست. نمی شود به گذشته برگشت. صحیح هم نیست چنین آرزویی. اما هنوز نمی دانم چطور می شود خوبی های امروز را با خوبی های گذشته جمع کرد. چطور می شود شهری داشت با امکانات امروز و صفای دیروز. مثلا شاید راهش این است که آدم های تشنه ی آن صفا و دلزده از دردهای مدرن بروند یک گوشه ای برای خودشان شهری بسازند....

می گویند یک روزی دنیا خوب می شود. چقدر دوست دارم ببینم چه شکل. چه گونه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 21:51     | 

چه دل پرخونی دارد این مادر و چه امتحان سختی است برایش. خدا اجرش را روز افزون کند. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 10:20     |