تبليغاتX
سعی

سعی

فی ارضهم غرباء

عجیب سوز دارد حرف هایش...


حینما تساقط شهدائنا واحدُ تلو آخر، کنا نَشُّمُ نسیم الکرامه من حدیقه الامام الخمینی و نتذکر کل کلماتکم المبارکه...هل تعلمون خصوصا فی البحرین.. هل تعلمون بانّنا فی موطن ابنائهو فی ارضهم غرباء



از اینجا دانلود کنید و ببینید اگر از خبار ندیده اید. فایل صوتی کامل اش هم اینجا هست برای شنیدن یا دانلود. یک شعر هم روز اول اجلاس خوانده شاید جزء برترین نطق ها. کاش پخش اش کنند.


+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 19:45     | 

بریده ای از یک مقاله ی چامسکی برای آنها که فکر می کنند ایران می تواند بهانه برای دشمنی به دست آمریکا ندهد. البته چامسکی وارد ریشه های این تقابل نمی شود که چرا جمهوری اسلامی ماهیتا در مقابل و خطری برای آمریکاست.

ابتدا درباره هسته ای شدن ایران و احتمال ضعیف تولید بمب هسته ای حرف می زند و نقدی هم به حکومت سرکوبگر و دیکتاتور ایران دارد و بعد توضیح می دهد بر خلاف ادعای مسئولان آمریکایی هیچ کدام از اینها، نه هسته ای شدن و نه توان نظامی برای آمریکا تهدید نیست.

«...اگر چه ایران از نظر نظامی یک تهدید نیست اما این به آن معنی نیست که واشنگتن بتواند ایران را تحمل کند. ظرفیت بازدارندگی ایران به عنوان تلاشی غیر قانونی برای سیطره ایجاد کردن تلقی می شود که این تلاش، به نوعی دخالت در طرح های جهانی آمریکاست. به خصوص این وضعیت ایران، کنترل آمریکا را بر منابع انرژی در خاورمیانه تهدید می کند. کنترلی که از اولویت های اصلی طراحان بعد از جنگ جهانی دوم بوده است. به طوری که گفته می شود کنترل منابع این مطقه به مثابه کنترل کل جهان است.
اما تهدید ایران برای آمریکا از این بازدارنگی هم فراتر می رود. ایران به دنبال گسترش نفوذ خود است. ایران در برنامه پنج ساله ی خود می خوهد روابط چند جانبه، منطقه ای و بین المللی را گسترش دهد و پیوند های ایران را با دولت های دوست، تقویت کند و به این ترتیب ظرفیت دفاعی و بازدارندگی اش را افزایش دهد. متناسب با این طرح، ایران به دنبال افزایش قدر و قیمت خود از طریق مواجه با تاثیر آمریکا در منطقه و توسعه پیوند ها با بازیگران منطقه ای از طریق حمایت از همبستگی اسلامی است. در یک کلام ایران به دنبال "بی ثبات کردن" منطقه است.  این کلمه ای است که ژنرال پترائوس استفاده می کند. یعنی تهاجم و اشغال کشورهای همسایه ی ایران به معنی با ثبات کردن منطقه است و تلاش ایران برای توسعه تاثیرگذاری اش در کشورهای همسایه ی خودش می شود بی ثبات کردن و بنابراین، غیر قانونی است. البته این مدل استفاده از لغات {در آمریکا} مرسوم است...»


+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 11:58     | 

خیلی خیلی توی گلویم مانده بود درباره تحریم های فعلی و آینده حرف بزنم. از اینکه حاضرم هر هزینه ای برای ادامه مقاومت بدهم هر چند ممکن است شعاری به نظر برسد. از اینکه چقدر قلبا و عمیقا شاکرم برای داشتن یک رهبر مقاوم. از اینکه نگران آدم های ذی نفوذ و ضعیفم و نگران بی تدبیری ها و دسیسه ها و جماعتی که به قول یادداشت نویس سایت لوح- امیرخانی نبود- این سال ها خیلی چاق شده اند و خیلی حرف های دیگر... اما فعلا اسکالپل با این پست اش باری را از دوش دلم برداشته


تقدیم به روح پر فتوح امام خمینی (ره)


+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 0:30     | 

وبلاگی برای مسجدها و نمازخانه ها

برای کاری داشتم برنامه پنجم توسعه را می خواندم. یک بندی دارد که کلیه دستگاه های اجرایی را موظف کرده در طرح های عمرانی از شهرک های جدید الاحداث و مجتمع های تجاری و تفریحی تا پمپ بنزین ها مکانی به عنوان مسجد یا نمازخانه با شرایط مطلوب در نظر گرفته و بسازند. یادم افتاد به تمام مسجدهای بین راه و مخصوصا نمازخانه هایی که به طرز توهین آمیزی در بدترین موقعیت ساختمان و کثیف ترین شرایط ممکن نگهداری می شوند. مسجد ها و نمازخانه هایی که چادرهای قسمت زنانه اش از کثیفی سیاه شده و بوی بد می دهد. روی فرش اش خاک نشسته. هیچ پنجره ای به بیرون ندارد و هوای کثیف و مانده اش حال آدم را بد می کند. دقیقا کنار در دستشویی ساخته شده و بوی دستشویی مزید بر هوای کثیف می شود. دستشویی و وضوخانه کثیف است. گاهی حتی یک پرده یا در ندارد که خانم ها راحت وضو بگیرند. همین ساختمان پردیس ملت که کنار پارک ملت ساخته شده اگر بروید، با این همه فضایی که در اختیار داشته اند، اصلا دلسوزانه ساخته نشده. می گویم دلسوزانه چون آدم حس می کند کسی که نقشه را می کشیده یا تخصیص فضا می داده، می توانسته با همین فضای نسبتا کوچک که تنها توجیه - ناموجه- اش ممکن است عدم استقبال باشد، یک نمازخانه لااقل در حد فرودگاه کشورهای غیر مسلمان بسازد اما اصلا برایش مهم نبوده. یک بار برای فیلمی گذارمان وقت نماز به آنجا افتاد. یک نمازخانه ی برهنه ی سرد- نه از لحاظ دمایی که تابستان بود و نرسیده پنجره کوچک اش را تا آنجا که می شد باز کردم- با سقفی که احتمالا در اثر نشتی لوله ها قسمتی فروریخته بود و فرش را در دایره ای حدودا به قطر یک متر بدجور لکه کرده بود. نه جاکفشی درست و حسابی. نه چادر نماز مرتب و منظم. آدم حس می کند در این ساختمان نو ساز بدترین فضا و کمترین توجه به همین قسمت بوده.

مسجد ها و نمازخانه های بین راه که دیگر وصفش نگفتنی است. مسجدهای داخل شهر و بعضی بین راهی ها که متولی درست و حسابی دارند البته به ندرت چنین مشکلاتی دارند. شکر خدا معمولا تمیز است و رو به راه.

به نظرم رسید شاید خوب باشد یک وبلاگی مختص مسجدها و نمازخانه ها درست کنیم و هر کس گذارش به یکی شان خورد عکسی بگیرد و با ذکر مکان و موقعیت بگذارد آنجا. هم از مشکل دارها و هم از آنها- مخصوصا نمازخانه ها و مسجدهای بین راهی- که آدم دلش می خواهد از متولی هایش تشکر کند از بس رو به راه است. شاید کسی از مسئولین ببیند و این کار بتواند کمکی کند در اصلاح  وضعیت. 


+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 7:58     | 

کسی یک منبع خوب و مطمئن می شناسد که مفاهیمی مثل سیاست، راهبرد، چشم انداز، نقشه ی راه و امثال این را قابل فهم توضیح بدهد؟ همینطور منبعی که بگوید مشکل ما در کشور بیشتر روی نوشتن اینهاست یا اجرا یا چه و کشورهای پیشرفته چطور با این اسنادشان کار می کنند.


+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 7:21     | 

بازتاب جدید یا همان آینده قدیم و بازتاب خیلی قدیم تر یک مصاحبه کرده با عباس عبدی درباره مشکل علوم انسانی در ایران که یک جورهایی من را یاد راننده تاکسی ها می اندازد. البته راننده تاکسی ها هم گزاره های صادق در تحلیل هایشان کم ندارند. حالا از کلیت اش بگذریم. یک جا جناب کارشناس فرموده اند از آنجا که پیشرفت در علوم انسانی هم مثل علوم طبیعی به صورت خطی است(!!!) و «جامعه ما در مرحله ما قبل پوزیتیویسم است.... و کسی ممکن است بیاید بگوید غرب آن را کنار گذاشته، خوب غرب کنار گذاشته باشد. ما که نباید کنار بگذاریم. ما تا به آن مرحله برسیم خیلی طول می‌کشد.» لذا ما فعلا باید پزیتیویسم کار کنیم تا سطح مان به اینجایی که الان غربی ها هستند برسد و نمی شود از این مرحله جهید و اینها. قضاوت درباره این تحلیل بماند با خودتان. فقط خبری دیدم درباره لیبی* و یاد حرف های همین حضرات افتادم در دوره اصلاحات. (قریب به مضمون) می گفتند یک زمانی در دنیا مسابقه بود برای استقلال. کشورها سرشان پایین بود و برای خودشان می دویدند. دوره استقلال به سر آمد و دوره تعامل شروع شد. ایران به آن مسابقه دیر رسید اما هنوز هم سرش پایین است و برای خودش دارد می دود و خبر ندارد دوره استقلال تمام شده.

خیلی جالب است. در حوزه علوم انسانی پیشرفت باید خطی باشد و فرقی نمی کند چه جامعه ای با چه زیرساخت های فکری و فرهنگی و چه آرمان هایی باشی و کدام مکتب پر نقد و حاشیه ای قرار است نسخه پیچیده شود. اما این حقیقت ساده فهم نمی شود که به قول امام در رابطه «گرگ و میش» به خاطر ماهیت رابطه و به خاطر ماهیت دو طرف امکان تعامل آن طور که در تصورات حضرات هست، وجود ندارد و هزینه هایی که برای استقلال باید بدهیم ناگزیر است. 

* به گزارش تابناک، آمریکا همان اندازه که از عراق نیرو بیرون کشیده، ریخته توی سواحل نفتی لیبی و عملا آنجا اشغال است و قرار است نفت اروپا بعد تحریم ایران از آنجا تامین شود. یادتان که هست. ناتو لیبی را نجات داده بود از دست سرهنگ. اینطوری هاست دنیا. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 16:49     | 

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 12:9     | 

دیروز برای یکی از همکارها پیامک آمد که در اعتراض به اهانت افروغ به رهبر چه کنیم و اینها. ندیده بودم برنامه پارک ملت را اما مطمئن بودم نه افروغ و نه برنامه قطعا اهل چنین اهانتی نیستند. متن پیاده شده برنامه را خواندم. بنده خدا بی هیچ اهانت همان نقد های همیشگی را کرده که اغلبش به جاست و مواردی هم محل اشکال و بحث. قابل قیاس هم نیست با وقاحت یادداشت مثلا نقادانه ی سردار و توضیحات مضحک بعدش که البته نحوه اعتراض ها به او- نه نفس اعتراض- هم بد بود. یکی به داد این وضعیت برسد.  کسانی اهل مرض از احساسات و خشک مغزی گروهی از بچه حزب اللهی ها دارند بدجور سوء استفاده می کنند. البته بعد از جریان فتنه و امتدادش تا امروز اینقدر خنجر کلام و قلم از کسانی که انتظارش را نداشته ایم، خورده ایم و اینقدر دلمان لرزیده که شاید بخشی از این حساسیت ها و عکس العمل ها هم طبیعی باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 9:41     | 

شاهد عینی

با شروع ترم جدید تیم بچه های نشریه هم عوض شده اند. در این گروه جدید یک دختر لبنانی هست که البته ایران متولد شده اما هر تابستان می روند دیارشان. می خواستم یک جوری غیر مستقیم ترغیبش کنم درباره لبنان و حزب الله و اینها بنویسد. گفتم خوب است درباره تجربه هایی بنویسید که خاصِ ِ خاص شماست و هیچکدام از دوستانتان ندارند. سریع تر از آنچه فکر می کردم این روش جواب داد. چشم هایش برقی زد و گفت مثلا جنگ. یک لحظه فکر کردم جنگ که تجربه ی همه ماست... یادم رفته بود سالها بعد از جنگ تازه اینها به دنیا آمده اند. درست همان سالی که من دانشگاه قبول شدم! داریم کم کم مادربزرگ می شویم. گفتم، جنگ؟! کدام جنگ؟ - جنگ 33 روزه ی لبنان! - یعنی تو آنجا بودی زمان جنگ؟!!... خلاصه کمی جو دادم که وای چه موضوعی و شاهد عینی داریم و بچه ها هم هیجان زده شدند و کمی تعریف کرد و نهایتا قرار شد درباره اش بنویسد. حالا امیدوارم قلمش خوب باشد و مطلب به درد بخوری از آب در بیاید. دخترک به نظرم نهایتا هفت یا هشت سالش بوده آن روزهای جنگ. 


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 21:25     | 

شب بود و ستاره توی آسمون...

در حال خانه تکانی فایل های قدیمی، آلبوم گل آفتابگردان گروه آریان را پیدا کردم. یک دوره ای گوش اش می دادیم توی جاده تهران به اصفهان. "شب بود و ستاره توی آسمون..."خلاصه نوستالژیک است برایم. می بَردم روی جاده توی دل شب. اهل اش می دانند که شبهای بیابان حتی توی ماشین هم که باشی یک طور خاصی آدم را به فکر می اندازد. برای لحظاتی از رودخانه پر سرعت زندگی می کشاندت بیرون. ببینی کجا ایستاده ای. می خواهی کجا بروی. اصلا همه این ها برای چه ... و از این فکر های ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...که اشک آدم سرگردانی مثل من را حسابی در می آورد. حالا نمی دانم چطور این آهنگ های پاپ با ضرب آهنگ تند با آن حس و حال من جور در می آمده. به قول علامه جعفری حتی تاثیرات معنوی موسیقی های مثلا عرفانی را هم نباید جدی گرفت چه برسد به این جینگولک ها که بهتر است آدم به آثارش مشکوک باشد. راستی این کتاب علامه درباره موسیقی را از دست ندهید. خواندنی است. احتمالا قبلا هم معرفی کرده ام این جا یا خانه ی قبلی.


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1390ساعت 23:21     | 

.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 23:40     | 

خرده ریزه های نشریه ای-2

نشریه این شماره مان پر بود از مطالب خواندنی. خود بچه های نشریه هم حس خوبی داشتند از این که کارشان متفاوت شده. تبلیغاتش را هم از چند روز قبل آماده کرده بودند. یکی شان که صبح آمده با نزدیک بیست برگ تبلیغ مجله که نمی دانم شب امتحانی چطور مامان سختگیرش اجازه داده- الان دوره امتحان های بچه هاست- شعرهای بامزه ای ساخته با اسم مجله و کله سحر چسباندند در و دیوار. هنوز روی میز نچیده بودند که بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند برای خرید. بیست دقیقه ایی همه 96 نسخه اش تمام شد و به بقیه ایی که می خواستند، نرسید. توی این شلوغی ظاهرا پول کلی از نسخه ها را هم بچه ها نگرفته اند و احتمالا دردسری بشود بعدا. چاپ دومش فردا در می آید که امیدوارم سرد نشده باشند و روی دستمان نماند. به قاعده باید شیرینی اش می ماند توی دلم اما خیلی زود رنگ شادی اش پرید و به جایش یک غمی آمد. یاد وقتی افتادم که نتیجه های کنکور ارشد را داده بودند. فقط ده دقیقه برای رتبه ی یک شدن ذوق کردم. بعدش یک غم طولانی برای چندین روز نشست توی دلم. فاطمه ع کجاست یکی از این برچسب های روان شناسانه بچسباند رویم.

آن دخترک داستان نویس یادتان هست؟ آخر یک قصه اش درباره سفر به اهرام مصر را چاپ کردیم. ذوق مندانه صفحه ای که قصه اش آنجا بود باز کرده بود و به من نشان می داد. گفت یک قصه دیگر هم دارم می نویسم. یک ساعت بعد دیدم آمده همراه دفترش با چشم هایی که دوباره اشک تویش حلقه زده بود. چی شده؟! خانم شما قصه ی من رو عوض کردید! توی دلم گفتم پناه بر خدا.  کجاش رو عوض کردم؟!! اینجا من نوشته بودم فلان شما کردید بیسار. چه نشسته دوباره خط به خط قصه اش را خوانده و عین جمله اش را هم یادش بوده. گفتم دختر! خوب ویرایش می خواد قصه ات! تازه من قلم ات رو نگه داشتم و به ندرت بعضی جاها جمله رو کمی اصلاح کردم. اصلا همه نویسنده های بزرگ هم کارهاشون رو می دن ویراستار -ببین ما دیگه کجا گیر کردیم. اعتماد به نفس بچه رو ببین!- خلاصه توجیه اش کرده ام که این اصلا توهین به ساحت ایشان محسوب نمی شود. نهایتا خیالش راحت شد که ویراستاری طبیعی است و رفت. آن یکی آمد غمناک ...که خانوم اسم من فلانی است اما بهمانی خورده. ای وای! راست می گی. تقصیر من بوده. حالا چیکار کنیم.../ یکی از فسقلی های اولی که قلمش هم خوب است آمده که خانوم ما نشریه رو خریدیم! زحمت کشیدی عزیزم. مفتخرمون کردی! ... و خلاصه از همین بساط ها


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 21:43     | 

شبکه ی شما

هیچ وقت خدا حوصله نمی کنم روی شبکه ی شما- همان شبکه های استانی- بیشتر از چند ثانیه بمانم اما این بار به نظرم زیر نویس برنامه ناخودآگاه نگه ام داشت. طرز تهیه ترشی برگ کشک. ترشی خودش به حد کافی وسوسه کننده هست برای من. تازه کشک هم اضافه شود. یک زن و مرد روستایی رفتند از مزرعه برگ یک گیاهی که نمی دانم چه بود، چیدند. زن برگشت خانه. سبزی را شست و داد عروسش توی یکی از این سفره های رنگارنگ خرد کرد. خودش هم گندم ریخت توی سوراخ این آسیاهای سنگی تا بلغور و آرد بشود. بلغور را توی یک قابلمه پختند تا خمیری شکل شد. پیاز و چند نوع ادویه را به برگ های سبز خرد شده اضافه کردند. یک خمیری که گویا همان کشک بود و بلغور پخته شده نیز اضافه شد و همه را با هم مخلوط کردند و توی یک شیشه جا دادند. نه عروس و مادر شوهر توضیحی دادند و نه گوینده. فقط تصاویر بود و هیجان درست کردن یک ترشی عجیب و غریب که میخکوبم کرده بود. دستور های غذای سنتی همیشه برایم جالب است. آدم ها با چه خلاقیتی از هر چه دور و برشان بوده غذا می ساختند. از شیر، هزار و یک محصول که نمی دانم چطور اول بار به ذهن شان رسیده. از انواع سبزی ها. ترکیب هایشان. میوه ها. حالا ما برای بچه ها کلاس خلاقیت می گذاریم. آخر سر نهار ظهر یعنی آبگوشت را که به قول دهات اصفهان لای خُِل - همان خاکستر کتابی است احتمالا- درست کرده بودند، آوردند بیرون. در دیگچه را که برداشتند اصلا با آدم حرف می زد غذا! بعد ترشی ها را که احتمالا مثل این برنامه های آشپزی قبلا درست کرده بودند، گذاشتند سر سفره با نان و آبگوشت. مردها سر ظهر از کار برگشته بودند. توی بالکن خانه ی روستایی نشستند. پشت سرشان سرشاخه ی درخت های باغ... باید طبیعت خونم کم شده باشد که اینطور هوایی می شوم. روحم رسما پرید.

برنامه در مجموع همانطور ساده و بی غل و غش و غیر حرفه ای بود که مردم روستا.

عجیب تشنه ی کوچ ام از اینجا. تشنه ی آسمان، باد، دشت، رود ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 19:27     | 

یکی از آن گاه گدارهاست که باد می وزد. تهران دارد نفس می کشد. ابرهای سفید روی آن آبی درخشان آسمان برق می زنند. کوه های برفی نزدیک شده اند. حتی رنگ های خاک کوه پیداست. آدم بی اختیار لبخند می زند زیر این آسمان...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 16:52     | 

از بین نوحه های قدیمی این یکی انگار فرق می کند. شاید هم برای من چنین است. تکراری نمی شود. کهنه نمی شود. نمی دانم چه حسی در این جمله ی ساده هست که قلب آدم را می لرزاند. خبر، کوتاه است و سهمگین. وحشت و ناامیدی تمام آنها که در خیمه چشم انتظار نشسته بودند، هوار می شود روی سرت. به عزا نشستن انگار این لحظه تازه معنا می شود.

فقط خدا می داند چه بر امام(ع) گذشته تا این خبر را برساند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1390ساعت 18:38     | 

غذای سر آشپز

پارسای سه ساله ی ما آشپزی خیلی دوست دارد. از وقتی هنوز بلد نبود درست حرف بزند می رفته برای خودش چهارپایه می گذاشته کنار گاز، تخم مرغ می شکسته توی قابلمه و نمک و ادویه هم می زده رویش. کمی هم به خاطر آزادی عملی است که مامان اش توی آشپزخانه به او می دهند. امروز تلفن زده با من گپ بزند. اولش یک فصل سفارش خرید از من گرفته در حد یک جهاز کامل. از توپ و هلی کوپتر کنترلی که می خواین براتون توپ بخرم؟ تا جاروبرقی و اجاق گاز. فکر کنم ذوق کردن ها و تشکر کردن های من زیادی سر ذوق اش آورده بود. می خواین براتون از این جاروها بخرم که همه چی رو جمع می کنه؟ می خواین براتون گاز بخرم؟ بستنی کاله پسته ای هم قرار شده که برایمان بخرد. یک جوری این "پسته ای" اش را کش می دهد که یعنی مهمتر و خوشمزه تر از این مدل دیگر نداریم. بعد رفته سراغ غذا. می خواین براتون باقالی پلو درست کنم؟ قاف باقلی را هم نمی دانم از کجا چهار برابر غلیظ تر یزدی ها حتی ادا می کند. عدس پلو درست کنم؟ خیـــــــــــــلی خوشمزه درست می کنم! شله زرد درست کنم؟ یک چند تا غذای استاندارد گفته بعد آخر سر غذای سرآشپز را گذاشته روی میز. می خواین براتون روغن بپزم؟!! وا عمه جون این چه غذاییه؟ چطوری دست می کنن؟ گازو روشن می کنیم. روغنو می ریزیم توش. بعد عدس پلو می ریزیم. بعد آبگوشت می ریزیم. بعد برنج می ریزیم. بعد باقالی پلو می ریزیم....بعد خاموش می کنیم.

بعد از آشپزی آمده بیرون شعر حافظ و سعدی برای من می خواند نیم وجبی. مامانش یک وقت هایی می خوانند و این هم یاد گرفته. یک مصرع از هر کدام البته. 


+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1390ساعت 19:19     | 

دنیای درون مدرسه -1

یکی از کارهای ما در مدرسه این است که با پدر و مادرها جلسه معارفه داشته باشیم. می آیند درباره روحیات دخترشان و تغییراتی که در سن نوجوانی داشته و علایق اش حرف می زنند و درباره حال و روز اش در خانه و تبادل نظر درباره فعالیت های مدرسه و خلاصه همه چیز. معمولا برای هر دو طرف خانه و مدرسه جلسات بسیار مفیدی است. اما همه اینها به کنار، دیدن انواع و اقسام خانواده های مذهبی و رویکردهای تربیتی شان خودش یک تجربه ی جالب است. همینطور دیدن چالش هایی که انگار مبتلا به اکثر این خانواده هاست. مثلا اغلب خانواده ها شکایت دارند از کاهل نماز شدن بچه هایشان. تا دبستان بوده اند نماز را اول وقت می خوانده اند و حالا می گذارند آخر وقت. موارد نادری هم گاهی نمازشان ترک می شود. پدر و مادرها معمولا خیلی پریشان می شوند سر این قضیه. خیلی ها طبق توصیه های جدید سعی می کنند کمتر تذکر بدهند و بیشتر خودشان عامل به نماز اول وقت باشند. تعداد انگشت شماری زیاد تذکر می دهند. همگی هم برایشان سوال است که چرا اینطور شده و چه کار کنند بهتر است. من درباره اش کتاب خاصی نخوانده ام و نظریه ای ندیده ام اما تجربه نشان داده انگار طبیعت این سن و سال است. خودم هم همین حال و روز را داشتم نوجوانی و از تذکر هم بیزار بودم و البته الان فکر می کنم آن تذکرها شاید لازم است برای اینکه قبح موضوع نریزد.

به نظرم خوب می شد اگر این پدر و مادرها گاهی یا حتی به طور منظم دور هم جمع می شدند و درباره مشکلات و چالش های تربیتی که دارند با هم حرف می زدند و یک کارشناس قابل اعتماد هم بود که رویکردها را اصلاح می کرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 19:26     |